به گزارش اصفهان زیبا؛ انگار یک سد محکم گذاشتهاند جلوی کلمههایم. واژههایم دلودماغ ندارند. پشت چراغقرمز، چشمهایم قرمز میشود. گره میافتد بین ابروهایم، چراغ که سبز میشود یادم میرود باید حرکت کنم.
راننده پشتسری هم حوصله ندارد. با بیحوصلگی تمام بوق کوتاهی میزند. کلاج را میگیرم، دنده را یک میکنم، راه که میافتم، اشکم میرسد به کنج چشمم تا راهش را پیدا کند و برود بهسلامت.
این اولین باری است که از روی دسته موی دختری، دستهای که پریشان شده روی تشک صورتی و عصاره تنی که جاری شده، خیال میبافم. من به عینک با فرم مشکی دختر فکر میکنم.
به شیشههای دایرهای بزرگش. به اینکه شاید کنار تختش دستههای عینک به هم پیچیده است.
به لحظهای که چراغخواب اتاقش را خاموش کرده. به شب به خیری که به پدر و مادرش گفته، به لبخندی که جوانهزده کنج لبش وقتی بابا قربانصدقهاش رفته. به اینکه دخترها همیشه باباییاند.
به کِرمی فکر میکنم که نشسته روی دستهایش. به عطری که پیچیده توی اتاقش. به دفترچه صورتیرنگی که نشسته توی قلب میزتحریرش.
به خودکاری که به نیمه رسیده. به کلمههایی که هنوز ننوشته است. به کتابهایی که چیده شده توی قفسه کتابهایش توی کمد شاید صورتیرنگش. به خستگی نشسته توی چشمهای سیاهش. به مردمکی که پر از شور زندگی بود.
به آفتابی که قرار بود از پنجره اتاق و از تاروپود پرده اتاقش بخزد و بیفتد روی صورتش. به کارهایی که نوشته بود انجام بدهد و یکییکی تیک بزند جلوی آنهایی که انجام داده است.
شاید به کارهای تولدش، برای چند روز آینده پیشرو. به دلتنگیهای آخر شبش، به آخرین پیامی که خواند، به آخرین پیامی که فرستاد.
به امیدی که داشت برای رسیدن به آرزوهایش. به کافههایی که رفت و به آنهایی که دوست داشت برود. به قدمهایی که نَزد فکر میکنم. به کتابهایی که نخواند. به نشانِ کتابی که مانده بین کتاب آخرش. به قرارهایی که نرفت. به لباسهایی که نپوشید.
به حرفهایی که نزد. به تاریکی شب. به بیرحمی آهن و سیمان و آتش که حریم اتاقش را شکستند و حریم خوابش را. من به لحظه آخر فکر میکنم. زانوی جملههایم سست میشود. من به خواب نیمهکارهاش فکر میکنم. به انفجار.
به خوی پلید رژیم منحوس صهیونیستی که همه این قشنگیها را با بیرحمی تمام از تو گرفت. به فرصتی که نداشتی برای فرار و فریاد. به خوابی که کمرش شکست. به حمله وحشیانهای که به ایران خانم ما شد.
به تو که غیرنظامی بودی. به تو که هموطن من بودی و عزیز همه ما. به تو که تمامم اشک شد برایت. به تمامشدن این روزها فکر میکنم به پیروزی…!