برای خودم متأسفم، سردار!

آدم‌ها برای من دو دسته‌اند؛ آن‌هایی که زیبا می‌خندند و زشت و این یک قرارداد بین من و دلم است که هرکه زیبا می‌خندند، برایم دوست‌داشتنی می‌شود و شما، در همین دسته‌اید. دوست ندارم با نوشتن اسم زشت‌خنده‌ها، نامه‌ را خراب کنم. ولی یکی‌اش را بخواهم مثال بزنم، همان کسی است که سرزمین اشغالی در چنگ او گرفتار است. بگذریم!

برای خودم متأسفم، سردار! - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ آدم‌ها برای من دو دسته‌اند؛ آن‌هایی که زیبا می‌خندند و زشت و این یک قرارداد بین من و دلم است که هرکه زیبا می‌خندند، برایم دوست‌داشتنی می‌شود و شما، در همین دسته‌اید. دوست ندارم با نوشتن اسم زشت‌خنده‌ها، نامه‌ را خراب کنم. ولی یکی‌اش را بخواهم مثال بزنم، همان کسی است که سرزمین اشغالی در چنگ او گرفتار است. بگذریم!

خجالت‌آور است، ولی باید اعتراف کنم که تازه با شما آشنا شده‌ام. نامه‌نویسی برای آن‌که تازه با او رفیق شده‌ای کار چندان ساده‌ای نیست. حالا آن فرد پدر موشکی سرزمینت هم باشد دیگر آداب خودش را می‌طلبد.

اما از منِ جنوبی دل‌گیر نشوید سردار! می‌خواهم خودمانی باشم. مثلاً دلم می‌خواهد بدانم شمایی که کاپیتان تیم فوتبال بودید و حامی تیم‌های بحران‌زده لیگ‌برتری، مارادونا را می‌پسندیدید یا پله؟ اگر الآن پیش ما بودید، می‌پرسیدم رونالدو یا مسی؟ شاید مسخره به نظر بیاید، ولی دلم می‌خواهد شما هم مثل من طرفدار آرسنال بودید! اشتراک‌ها، آدم‌ها را بیشتر با هم رفیق می‌کند.

از این حرف‌ها که بگذریم، حالا چهارپنج روزی می‌شود که شب‌ها به یک امید سر بر بالین می‌گذاریم که «موشکی‌های ما بیدارند.» و این امیدِ قبل خواب را مدیون همه‌ شب‌نخوابی‌ها و عرق ریختن‌های شما و دوازده همکارتان هستیم که برای این روزهای ما نفس‌نفس زدید، ولی از نفس نیفتادید. همه به‌ هوش بودید و در فکر و تلاش که ایرانی مقتدر، برای امروز ما از دمشق سوغاتی بیاورید.

راستش را بخواهید، ما قبل اینکه چشم بر هم بگذاریم، یک امید دیگری هم با خود به خواب‌ها می‌بریم: موشک‌هایی که سر به فلک می‌کشند. تاریک‌روشن صبح، چشم‌ها باز نشده، سر در گوشی‌های‌مان به دنبال انفجار و افتخار هستیم. انفجار نه در ایران که در آنجایی که شما آرزوی نابودی‌اش را داشتید.

شاید آن روزی که که طرح سامان‌دهی آتش خمپاره‌اندازها را در سر می‌پروراندید، چشم‌های بینای شما این روزها را می‌دید.

دنیای امروز با دنیا روزهای جنگی فرق چندانی نکرده سردار! ما تنهاییم با اندک دوستان در مقابل دنیای غرب. اما هشت سال سینه‌سپر کردیم، امروز تا ده‌‌ها سال ایستاده و رو به میدان نبرد می‌جنگیم و موشک‌ها را روانه‌ دشمن می‌کنیم. کدام صفحه از تاریخ، نوشته ایرانی به دشمن پشت کرده است؟

خداوکیلی! در زمان جنگ، وقتی بالای سر سنگر توپخانه نوشتید «و ما رمیت اذ رمیت …» فکر می‌کردید روزی برسد که روی موشک‌های کروز و فتاح و خرمشهر به پیروی از شما این آیه حک شود؟ به‌خیال درمی‌آوردید که روزی موشکی بسازید که از جو خارج شود و با سرعت شانزده هفده ماخ سرهای دشمنان این سرزمین را سوراخ کند؟

به‌گمانم امکان ندارد این رؤیاها را از ذهن گذر نداده باشید و حالا این رؤیا به باور رسیده. یقینی شده که ما می‌توانیم دو هزار کیلومتر آن‌سوتر از مرزمان، دشمنی را به زانو دربیاوریم.

نامه‌ها هرچقدر هم طولانی شوند، انگار که لحظه‌ای بوده و تمام شده. می‌خواهم برای خودم متأسف باشم که دیر شناخته‌ام شما را. قبلاً فقط به اسم بوده‌. حالا که کتاب «یادگاران» را با صد قصه از شما خواندم، فهمیدم چه سردار معرکه‌ای را این روزها در کنار خود نداریم. البته که یادگاری‌های شما هنوز با ما زندگی می‌کند.

با خودم عهد کرده‌ام «خط مقدم» و «مرد ابدی» را هم بخوانم تا بهانه یپدا کنم برای نامه‌نویسی به شما. شمایی که حالا خیلی هم آن‌دنیا تنها نیستید. رفیق دیرینه‌تان، سردار حاجی‌زاده را در کنار خود دارید. شماها، یک حرف اساسی داشتید: خط ولایت!

حرف دلی دارم که وقت گفتنش در جمع نمی‌رسد. کاش حداقل در نامه به شما می‌نوشتم: «بعد از رفتن فرماندهان در روز اول جنگ با کودک‌کش‌ها، دلم لرزید. ترس در جانم افتاد. ولی وقتی چهره‌ حضرت آقا را قاب تلویزیون، با ابهت و اقتدار دیدم، گفتار حماسی‌ِ امیدآفرینش را به‌گوش شنیدم، اگر دورم شلوغ نبود، اشک می‌ریختم. وقتی نیروهای مسلح به این بزرگ‌مرد ایران‌زمین لبیک می‌گویند و موشک‌ها را روانه‌ اسرائیل می‌‌کنند و ما از ذوق مو به تن‌مان سیخ می‌شود، در دل با خدای خودم قراری می‌بندم: خداوندا! من که برای دفاع این کیان ایرانی اسلامی هُنری ندارم، اگر عمری از من مانده، بردار، به عمر سیدعلی دوست‌داشتنی بیفزا.»

کسی چه می‌داند، شاید این نجوای همیشگی شما هم بوده … شما بهتر از ما او را می‌شناسید.

دعا کن برای ما!