آرزوی مشق عشق

از خانه بیرون‌آمده بود تنها و خسته روی صندلی پارک نشست تا نفسی تازه کند. گروهی را دید که در حال ورزش‌کردن هستند و چه چهره‌های مردانه زیبا و شادابی داشتند.

آرزوی مشق عشق - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ از خانه بیرون‌آمده بود تنها و خسته روی صندلی پارک نشست تا نفسی تازه کند. گروهی را دید که در حال ورزش‌کردن هستند و چه چهره‌های مردانه زیبا و شادابی داشتند.

با خود گفت انگار سالیان سال است که آنها را می‌شناسد کمی جلوتر رفت و از یکی از آنها پرسید نامت چیست؟ نامش آشنا بود.

او و چند تن از دانش‌آموزان کلاس چهارم مدرسه آقاجان بودند آنها را شناخت؛ اما دانش‌آموزان معلم را به یاد نداشتند.

از پارک بیرون آمد و همان‌طور که به سمت خیابان در حرکت بود در کنارگذر پیاده‌رو ساختمانی را دید که مطب پزشکان بود تابلوی بالای سر ساختمان پزشکان را نگاه کرد.

عداد ۱۰ نفر از دانش‌آموزان کلاس چهارم را در روی تابلو دید.

اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: شاید آنها هم مرا به‌خاطر نیاورند.

همان‌طور که با خود صحبت می‌کرد مغازه تعمیراتی را دید که مشغول تعمیر لوازم برقی بود. آری او هم از دانش‌آموزان کلاس او بود.

نزدیک یک گیم‌نتی شد صدای بازی بچه‌ها در آنجا به گوش رسید. وقتی نگاه کرد دید مدیر مجموعه دانش‌آموز کلاس خودش بود.

سر خیابان ایستاد دست بلند کرد تا سوار ماشین شود یک ماشین سنگین جلوی پای او ایستاد راننده از ماشین پیاده شد و روی شیشه کمی آب ریخت.
معلم دقت کرد آری او هم یکی از دانش‌آموزان کلاسش بود.

ساختمان‌هایی را می‌دید که سر در ساختمان با فلز حک شده بود مهندس آقای… ‌‌تحت نظارت مهندس آقای… و همه‌دانش آموزان کلاسش بودند. با خوشحالی نفسی تازه کرد و پیاده‌ راهش را ادامه داد.
صدای قرآن گوش‌نوازی از بزرگ‌ترین مجموعه قرآنی شهر به گوش می‌رسید.

آری او صدای دانش‌آموز من بود و اینها ذوق‌وشوق زنده‌ماندن را در من هزار برابر می‌کرد پیری و خستگی برای معلم معنا نداشت و او همچنان برای تک‌تک آنها از خدا خوشبختی طلب می‌کرد. معلمی شغل نیست؛ بلکه عشق است.