تلخ و شیرینِ «بنشین تا به تو گویم زینب»

سینمای ایران در بلندای عمر پرفرازوفرود خود بارها بستری برای ارادت به حضرت حسین (ع) بوده است. گاهی نه سرتاسر یک فیلم، بلکه لحظاتی از آن حسین‌دوستی ما ایرانیان را بازتاب می‌دهد که چه‌بسا پرجاذبه‌تر از فیلم‌های سرتاسر کربلایی می‌شود.

تلخ و شیرینِ «بنشین تا به تو گویم زینب» - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ سینمای ایران در بلندای عمر پرفرازوفرود خود بارها بستری برای ارادت به حضرت حسین (ع) بوده است. گاهی نه سرتاسر یک فیلم، بلکه لحظاتی از آن حسین‌دوستی ما ایرانیان را بازتاب می‌دهد که چه‌بسا پرجاذبه‌تر از فیلم‌های سرتاسر کربلایی می‌شود.

بی‌گمان «یه حبه قند» آن‌هم در حال‌وهوای طنزناک خاص خودش یکی از ماندگارترین فیلم‌های ایرانی است که با سنت‌های ماه محرم پیوند می‌خورد؛ فیلمی که برای رفتن به اسکار انتخاب شد و در ده‌ها جشنواره داخلی و خارجی دیگر ازجمله فجر، جشنواره فیلم بوسان، جشنواره فیلم بین‌المللی سینما مسلمانان کازان، جشنواره بین‌المللی فیلم ابن‌عربی مورسیا و جشنواره فیلم گرانادا مورد توجه قرار گرفت.

مهم‌تر از این‌ها نشستن فیلم به دل مردم است و فراموش‌نشدنش، آن‌هم در روزهایی که بیشتر فیلم‌های سینما فقط چند لحظه‌ای من و شما را می‌خندانند و زودتر از آنچه انتظار می‌رود، فراموش می‌شوند. فیلم «یه حبه قند» درکل و خصوصاً سکانس نوحه‌خوانی‌اش در حافظه جمعی ایرانیان ماندگار شد و حتی امروز هم بعد از گذشت بیشتر از یک دهه عامه مردم به بازنشر سکانس نوحه‌خوانی‌اش در شبکه‌های اجتماعی اقبال نشان می‌دهند. در ادامه ضمن گذری بر «یه حبه قند» در سه سکانس از نمادها و آیین‌هایی ماه‌محرمی این فیلم ماندنی که گل‌سرسبدش نوحه‌خوانی است، یاد می‌کنیم.

سکانس مرگ

«دایی» پیر برای «پسرک» فیلم که از ترسِ جن‌های خیالی شلوارش را خیس کرده است، از روزگار جوانی‌اش می‌گوید؛ از سال‌هایی که پشت یک درِ چوبی وقتی دستشویی می‌کرده، دو تا چشم براق می‌بیند، صدای خُرخُر ترسناکی می‌شنود و فکر می‌کند پلنگی پُرخشم پشت آن در است. دایی به پلنگ که می‌رسد، سکوت می‌کند.

پسرک هنوز می‌لرزد، اما می‌خواهد آخر داستان را بداند؛ «دایی، پلنگ چی شد؟» هیچ‌چیز دایی، معلوم شد که پیشو است و پسرک باور می‌کند.دایی همان صبحی که قرار است بمیرد، کمی به‌خاطر رادیو غُر می‌زند، می‌گوید خراب است، تمام این خانه خراب است، خانه دارد روی سرمان خراب می‌شود. همین‌طور غرولُندکنان یک حبه قند به دهانش پرتاب می‌کند، اما به‌جای چشیدن شیرینی‌اش، طعم مرگ را می‌چشد.

بله! پیرمرد خفه می‌شود، می‌میرد و گویی با مرگش تازه فیلم «یه حبه قند» (۱۳۹۰ شمسی)، اثر ماندگار رضا میرکریمی و سینمای ایران ما آغاز می‌شود.خانواده دایی هنوز مرگش را باور نکرده‌اند. دکتر می‌آورند بالای سرش، به این امید که ان‌شاءاللّه چیز خاصی نیست.

دکتر برای معاینه دایی پیراهنش را بالا می‌زند، حالا جای پنجه‌های پلنگ، جای زخم‌هایی که پابه‌پای دایی پیر شده‌اند، عیان می‌شود. داستان پلنگی که جلوی بچه با پیشو گفتن سروتهش را به هم آورده بود، داستان پرزخمی است که اگر دایی زنده مانده بود و پسرک بزرگ‌تر و عاقل‌تر و جربزه‌دار‌تر می‌شد، راستِ حسینی‌اش را برای او تعریف می‌کرد.

سکانس عزاداری

حالا خانواده دایی مرگ او را باور کرده‌اند و عروسی «پسند»، شخصیت اصلی فیلم که قرار بود با بزن‌وبکوب بگذرد، عزا می‌شود. همه عزاداری می‌کنند، گریستن غمگسارشان شده است، به‌جز شخصیت «مادر» که قصه مرگ دایی هنوز در وجودش ته‌نشین نشده و از سوگواری طفره می‌رود. زیر گلو و گردن مادر غم بزرگی خانه کرده است، اما اشکش جاری نمی‌شود. دست خودش نیست. همه نگران‌اند که بعد از رفتن دایی، مادر هم ناگهانی برود.

دخترها و دامادها می‌خواهند هرچه زودتر مادر بغضش بترکد، اشک بریزد تا غم سنگین ازدست‌دادن دایی کمی برایش سبک‌ شود. یکی از دخترها، مهناز همان که به‌خاطر بداخلاقی شوهرش حمید دلشکسته است، از صدای خوش و نوحه‌خوانی او تعریف می‌کند. می‌داند نه‌فقط خودش که همه از اخلاق بیخود حمید و شیطنت‌هایش حرص‌وجوش می‌خورند، اما تعریف می‌کند، چون هنوز همه پل‌های پشت‌سرش را خراب نکرده است. حمید را با این اخلاقش نبینید، مرید حضرت حسین (ع) است!

حمید حالا نزدیک آستانه و حریم درِ چوبی آرام گرفته است، می‌خواهد از قصه کربلا بگوید. می‌خواهد نام حسین (ع) و بهترین یارانش را به زبان بیاورد. به احترام این خاندان، اخم‌ها را باز کرده است و دیگر بداُغری نمی‌کند و می‌خواند «بنشین تا به تو گویم زینب» را در حالی که مادر آن سوی در است.

مادر هنوز مقاوت می‌کند، حواسش به خشک‌کردن بشقاب‌های شسته و خیس است. نوحه می‌رسد به «جمله یاران حسین (ع) در سفر کرب و بلا، هدف فتنه و پیکان جفا خواهد شد، خواهر من»، دیگر وقار و بردباری سخت است. مادر بی‌تابی و عزا دلش می‌خواهد. مادر به یاد مصائب حضرت زینب (س) برای دایی، یعنی برادرش گریه می‌کند. اشک‌ها تسلایش می‌دهند. دیگر مادر دق نمی‌کند.

سکانس زندگی

«بنشین تا به تو گویم زینب» یادگار قلم زنده‌یاد سیدجواد عین‌الملک، دیگر بیشتر از ۴۰ سال است که با زندگی شیعیان سرشته و بی‌گمان گوشه‌ای رخشنده و شورانگیز از میراث معنوی ایران است.

در کنار این، فیلم «یه حبه قند» ریز و زیرکانه به دیگر نمادهای عزاداری و واقعه کربلا هم وصل می‌شود، مثلاً اسم مردی که پسند دوستش دارد و می‌خواهدش «قاسم» است؛ قاسمی که در تاریخ و فرهنگ عامه ماجراهای کربلایی خودش را دارد.

از طرفی، نوحه «بنشین تا به تو بگویم زینب» نه از خانه، بلکه از صحنه‌‌ای در کوچه‌های یزد، همان جا که لوکیشن فیلم است، یعنی همسایه خوب اصفهان آغاز می‌شود، همان جا که نخل چوبی را در گوشه‌ای از تصویر می‌بینیم؛ نخلی که با سنت نخل‌گردانی سرشته است.