به گزارش اصفهان زیبا؛ وقتی با او صحبت را شروع میکنم، میگوید: این حرکت خوبتان باعث شد که خاطرههای گذشته را مرور کنم. از تولد برادرم شهید احمد و کودکی تا جریانهای انقلاب و جنگ و شهادتش، خاطرههایی زنده شد. خودش همزمان با شهید احمد جبهه بوده است و چندبار همرزم؛ قبل از اینکه از خودش چیزی بگوید، از خاطرههای شهید احمد میگوید. برایش خیلی مهم است حق مطلب و خاطرههای شهید احمد ادا شود.محمود حقیقت از برادر شهیدش برایمان میگوید:
عاشق خانواده شهدا بود و هر کاری از دستش برمیآمد، برایشان میکرد
احمد متولد ۱۳۴۴ بود و فرزند سوم خانواده. پدرمان فروشندگی کفش داشت و احمد هم رفت در شغل پدر.ابتدا در مدرسه بهارعلم درس خواند و بعد در مدرسه خواجهنظامالملک درسش را ادامه داد تا مقطع راهنمایی. قبل از انقلاب با هم در کلاسهای عقیدتی مساجد شرکت میکردیم. احمد بعد از انقلاب خیلی فعال بود و در بسیج مدارس فعالیت میکرد. او عاشق خانواده شهدا بود. در تمام مراسم شهدا حضور پیدا میکرد. در مراسم کمک میکرد و حواسش به خانوادههایی که سرپرست نداشتند، بود. او عاشقانه به خانواده شهدا خدمت میکرد. وقتی از جبهه برمیگشت حتما به آنها سر میزد و از حالشان جویا میشد.بیشتر اوقات به مسجدالمهدی پاچنار میرفت. وقتی برمیگشت، لباسهایش خیس بود. مسجد را تمیز و آب حوض آن را عوض میکرد. خیلی به نظافت مسجد اهمیت میداد.
قبول نکرد به مشهد برود
بسیار همراه با خانواده بود و به آنها محبت خاصی داشت. از طرف بسیج محل یک سفر مشهد با هواپیما برایش فراهم شد؛ ولی قبول نکرد برود. گفته بود میخواهم با پدر و مادرم بروم؛ ولی هیچوقت قسمت نشد. با اقوام بسیار مهربان بود و اهل صلهرحم. آزارش به هیچکس نمیرسید و همه دوستش داشتند.
دو ماه بعد از خدمت سربازی دوباره به جبهه رفت
اگر در محل مرد تنهایی بود که همسرش را از دست داده بود، هر وقت مادرم غذای سنتی مثل قیمهریزهنخودچی یا کوفتهشویدباقالی میپخت، برای آنها میبرد. به فکر همه بود. بعد از شهادتش برای آنها خاطرههای خوبی از احمد مانده بود و تعریفش را میکردند. قبل از سربازی، بسیجی بود و در جبهه حضور داشت؛ سربازی هم که رفت، بیشتر دوران خدمتش در منطقه جنگی بود. دو ماه بعد از تمامشدن سربازی دوباره به عنوان نیروی داوطلب به جبهه رفت.
خمپارهای به سنگرشان اصابت میکند و شهید میشود
اعزام آخرش گردان یازهرا بود. همرزمانش تعریف میکردند که قبل از شهادت بین شهید احمد و شهید اوقانیان رفاقت و دوستی عجیبی پیدا شده بود. آنها همیشه باهم شوخی میکردند و لبخند بر لب داشتند.وقتی در عملیات کربلای۵ پیشروی میکنند، مشغول ساخت سنگر میشوند. کار شهید اوقانیان که تمام میشود، به سنگر احمدآقا میرود تا به آنها کمک کند. وقتی وارد سنگر میشود، خمپارهای به سنگر آنها میخورد و همه شهید میشوند؛ مزارشان هم در یک قطعه است.
آخرش نتوانستیم هم را ببینیم
آخرینباری که احمد جبهه بود، من تیپ قمربنیهاشم بودم. احمد آمده بود به من سر بزند و من را ببیند؛ ولی من در عملیات کربلای۵ شیمیایی شده و برای درمان اهواز بودم. وقتی برگشتم، گفتند اخوی آمد و نتوانست شما را ببیند. باورم نمیشد که احمد بعد از سربازی دوباره برگشته باشد جبهه. رفتم گردان یازهرا که او را ببینم. وقتی رسیدم، اعزام شده بود کربلای۵. عملیاتشان عقب افتاده بود و دوباره برگشته بودند اردوگاه شهید عرب که من رفته بودم اهواز. آخرش نتوانستیم هم را ببینیم. دو روز بعد خبر شهادتش را به من دادند.
در خواب گفتند اسم این بچه را احمد بگذار
در ادامه، شنونده صحبتهای مادر شهید، خانم حقیقت میشوم. میگوید: احمد تولد خیلی سختی داشت و زودتر از موعد به دنیا آمد. کسی امید نداشت زنده بماند؛ اما مثل خیلی از شهدا، ماند تا روزی بتواند به اسلام خدمت کند و در راه خدا شهید شود. اسمش را میخواستم مجتبی بگذارم؛ ولی در خواب به من گفتند، اسم این بچه را احمد بگذار.
اینجا جای من است
با شهید اکبر فراست به بسیج و مسجد محل میرفتند، وقتی اکبرآقا شهید شد، سر قبرش که میرفتیم، میگفت: اینجا جای من است.یکی از اهالی محل شهید شده بود. مراسمش ظهر بود و وقت ناهار. ناهار نخورده رفت برای انجام کارهایش. حواسش به همه بود. میگفت: مادر برو خانه فلان شهید، مادرش تنهاست به او سری بزن. شبهای جمعه توی سرمای زمستان گلستان شهدایش ترک نمیشد.
از خدا خواسته بود تا نزدیک پیروزی شهید نشود
ترکش خورده و افتاده بود توی آب. بدنش بیحس شده بود. از خدا خواسته بود تا نزدیکشدن پیروزی شهید نشود و بتواند تا آخرین لحظه دفاع کند. همانطور هم شد. از زمان آخرین اعزام تا شهادتش ۲۷ روز بیشتر طول نکشید. دوتلگراف زد و دو نامه داد. نامه دومش که به دستم رسید، احمد توی سردخانه بود.
میخواهم بروم و باعزت بیاورندم
وقتی میخواست برود، مادربزرگش به او گفت: تازه آمدهای. کجا میخواهی بروی؟ گفت: میخواهم بروم و باعزت بیاورندم. رفته بودیم سر قبر شهید مجید کرباسی. دستش را گذاشت روی قبر و گفت: آقامجید، شما رفتی؛ حالا نوبت منه. شب چهلم آقامجید و مراسم احمد با هم یکی شد.
به دلم افتاده بود که شهید میشود
در این ۲۷ روز من و دیگران خیلی خوابش را دیدیم، خوابهایی که برایمان تعبیری جز شهادت احمد نداشت. با مادرم رفتیم بدرقهاش. احمد موقع رفتن گفت: من را حلال کنید. من دیگر برنمیگردم. من را میآورند. گوشهایم درست نشنید. فکر کردم میگوید: برایم دعا کنید که برگردم. برای همین وقتی این خوابها را میدیدم، برایش صدقه میدادم. با توجه به خوابهایی که دیده میشد، به دلم افتاده بود که شهید میشود.
هرچه از او میخواهم، میشنود و برآورده میشود
بعد از شهادتش خواب دیدم آمده و دارد ایوان را آبپاشی میکند. پرسیدم: چه کار میکنی؟ گفت: آمدهام کمکت کنم. از او خواستم شفاعتم را بکند.
سرش را تکان داد و رفت. هرچه از او میخواهم میشنود و برآورده میشود.از آقای محمود حقیقت میخواهم تا شنونده خاطرههای جنگ و جبهه خودش نیز باشم. او متولد ۱۳۴۶ بوده و دو سالی از شهید احمد کوچکتر و جانباز ۳۰درصد شیمیایی است.
میگوید: از اول انقلاب در بسیج مدارس بودم و بعد از گرفتن دیپلم، سال ۶۳ به جبهههای جنوب تیپ قمربنیهاشم رفتم. کربلای۴و ۵ را آنجا بودم؛ قبل از آن هم بهعنوان نیروهای تبلیغی به کردستان میرفتم.
احمدآقا که شهید شد، به اصفهان برگشتم و بعد رفتم لشکر امامحسین(ع) گردان موسیبنجعفر؛ هشتماهی آنجا ماندم و برای عملیات بیتالمقدس۱۰ حضور داشتم؛ مدتی هم در قسمت پدافندی فاو در غرب کشور بودم. یکی از خاطرههایی که هیچوقت فراموش نمیکنم، این بود که هروقت مانند عملیات والفجر۸ و کربلای۵ تمام توجهمان به خدا و توسل به اهلبیت بود و تجهیزات نظامی را فقط وسیله میدانستیم، موفقیتمان حتمی بود.
یعنی خدا این بدنها را در آتش میسوزاند؟
هور شادگان فصلی است. در یک فصل آبگیر میشود و در فصل دیگر خشک. داشتیم در هور عملیات رزم شبانه میدیدیم. باید داخل آب حرکت میکردیم. آب تا بالای کمرمان بود و هوا خیلی سرد. بعضیها در آب میافتادند و کامل خیس میشدند. یکی از فرماندهان گفت: یعنی خدا این بدنها را در آتش میسوزاند؟ این برایم یادآور آیه «ان مع العسر یسرا» شد. انشاءالله بعد از این سختیها آسانی باشد.
در عملیات کربلای۵ شیمیایی شدم
در عملیات کربلای۵ وقتی به منطقه شلمچه رسیدیم، گفتند: سریع ماسکها را بزنید؛ شیمیایی زدهاند. ماسکها را زدیم و کنار آتش ایستادیم. ماشینهای پاکسازی و خنثیسازی شیمیایی آمدند. بعد از مدتی همه ماسکها را برداشتیم؛ ولی گویا مخازن آب آلوده شده بود. شب داشتیم دعا میخواندیم که دیدم علاوه بر سوز سرما، سوزش خاصی در ناحیه چشم و گلویم شروع شد. من و خیلی از رزمندگان دیگر شیمیایی شده بودیم.