به گزارش اصفهان زیبا؛ سلام مادر وَهب! نامهنویسی به زنها آداب خودش را میطلبد. یکبار به مادرم، دوبار به همسرم و دوسهبار به عمههایم نامه نوشتهام. وقتی برای زنهای دوروبرم مینویسم، چندان سخت نمیگیرم به خودم و قلم. هر چه بیاید روی کاغذ، همین میشود نامه.
اما در نوشتن برای شما قصه فرق میکند. همه صفحات تاریخی میگویند شما اولین و تنها زن شهید کربلا هستید. آنچه خیلی از زنهای عالم ندارند، شما دارید. البته بعضیها هم میگویند که مادرِ وهب نصرانیِ معروف هستید. ولی خیلیها گفتهاند شما آن اُموهب معروف نیستند. هر چه باشد، شما در کربلا شهید شدید!
بهگمانم آن روزی که عَبد، دستتان را در دست عبداللهبنعمیر کلبی گذاشت، هیچوقت فکر نمیکرد روزی دختر و دامادش، یکجا فدایی حسین شوند. اینقدر که از زنهای کوفی بد شنیدهام، انگار شما در نظرم زنِ دیگری هستید؛ جدا از دیگر زنان کوفی.
آخر نوشتهاند وقتی مسلم به کوفه آمد، زنها، خودشان لباس رزم به تن مردهایشان کردند و پشت سرشان آب به کوچه ریختند. اما وقتی والی کوفه ترس به جان مردم انداخت، همین زنها به میان بازار کوفه دویدند، لباس رزم شوهرانشان را چنگ زدند که بهخانه بیاورند؛ از خوف!
نمیدانم آن روز لعنتی که پسر عقیل، تنهای تنها در کوچههای کوفه پرسه میزد، شما و شوهرت عبدالله کجا بودید! شاید بقچهای میبستید که شبانه کوفه را به سوی حسین ترک کنید.
روی زنهای کوفه را سفید کردهاید همسر عبدالله. خدا بهتر میداند، شاید همان زنهایی که جانشان به پول بسته است و ترس از جان، دلهایشان را میلرزاند، لباس رزم به تن شوهرانشان کردهاند و از زیر قرآن رد کردهاند و آیتالکرسی بدرقه راهشان کردهاند و صدقهای به نیازمند، و آنها را پشت سر شمر سوی کربلا روانه کردهاند! عجب عاقبت متفاوتی برای مردهای کوفی ساختهاند این زنان کوفه.
«جهاد بر زن واجب نیست…» خدا میداند وقتی پشت سر عبدالله، چوببهدست به سوی خصم دویدید، و ناگاه این سخن را از حسین شنیدید، چقدر آرام شدید! اصلا آرام شدید یا نه.
ولی حتما در کلام حسینِ علی بشارتی جاخوش کرده بوده که عقبعقب به سوی خیمهها گام برداشتید. بشارت چه بوده؟ دیدار روی فاطمه… شاید… ما که نمیدانیم. ولی دور از ذهن هم نیست.
اُموهب! از زبان همه آنهایی که در شبهای محرم به سر و سینه زدند، میگویم:
«خوشابهحالتان! خوشبهحالتان نه فقط بابت اینکه در طرف حق ایستاده بودید و آسمانی شدید؛ نه فقط به خاطر اینکه به آغوش مادر حسین رفتید، نه فقط چون ماندگار شدید؛ به این دلیل که ندیدید دختر علی، بیمَرد شد، به این دلیل که ندیدید خواهر حسین تازیانه خورد. بله اُموهب، جسارت میکنم «تو» میخوانمت. ولی خوشبهحالت ای زن! خوشبهحالت که بعد عاشورا در این دنیا نبودی که دخترهای علی و حسین را مقابل سپاهی از نامحرمان، بیروبنده و چادر ببینی. نبودی که آه بکشی وقتی گوشواره از گوش دختر حسین کشیدند. زجر نکشیدی وقتی زجر با کف دست به صورت رقیه کوبید…»
ما میمیریم و زنده میشویم هر بار که روضه اسارت را میشنویم. ولی تو آسودهای اُموهب. رفتی با سرانگشتانت خون از چهره عبدالله کنار بزنی که شاید بار دیگر چشمدرچشم شوی. بله، ما هم در محرم روضه عبدالله را شنیدیم که دست برد تا کسی به عمویش دستدرازی نکند، ولی بازو از پوست آویزان شد …
وقتی غلام شمر قصد کرد به تنها شهیده کربلا تبدیلت کند، نمیدانست چقدر خوشبهحالت است… تو به آرزویت رسیدی و ما هر بار در آروزی روضههایی که تو ندیدی، آتش میگیریم. راستی وقتی خیمهها آتش میگرفت و دختران حسین سر به بیابان گذاشته بودند هم ندیدی… همین برای «خوشبهحال» بودنت بس است اُموهب… .
در روضه رضوان دعایمان کنید!