زیارت ناتمام

در شیشه‌ای را که باز می‌کنم، بادِ کولر همراه بوی نخ و پارچه به صورتم می‌خورد. مغازه شلوغ است. چند زن چادری و مانتویی جلوی پیش‌خوان ایستاده‌اند.

زیارت ناتمام - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ در شیشه‌ای را که باز می‌کنم، بادِ کولر همراه بوی نخ و پارچه به صورتم می‌خورد. مغازه شلوغ است. چند زن چادری و مانتویی جلوی پیش‌خوان ایستاده‌اند. برعکس دفعه قبل که فقط مردی میانسال بود با قرآنی در کنارش، این‌بار صدا هست، آدم‌ها هستند و زندگی.

مشتری‌ها چشم دوخته‌اند به چرخکاری که پا روی پدال فشار می‌دهد و اتوکاری که چادر مشکی را زیر اتوی داغ تندتند تا می‌زند. بخار مثل مه روی صورت زن اتوکار می‌نشیند.

سلام می‌کنم، یکی دو نفر سر برمی‌گردانند، اما صدایشان در میان وور وورِ چرخ و پیس‌پیسِ اتو گم می‌شود. چشمم می‌افتد به قفسه‌های پشت پیش‌خوان، پر از طاقه‌های چادری؛ مشکی، گل‌گلی، رنگی. زن اتوکار از پله‌ها پایین می‌آید. چادرها را یکی‌یکی تحویل مشتری‌ها می‌دهد. حالا مغازه خلوت شده و نوبت من است.

اسمم را می‌پرسد. چادرم را دستم می‌دهد و می‌گوید: «سرت کن تا قد بگیرم.» روبه‌روی آینه بلند قدی می‌ایستم. زن قیچی به دست می‌گوید: «قدم بزن… بچرخ… راه برو… سرت بالا…» و هر بار، نواری باریک از پشت و پهلو و جلوی چادر را برش می‌زند.

وقتی کار تمام می‌شود، می‌گوید: «تو فقط قدم بزن.» حالا هر دو زن با دقت نگاهم می‌کنند. حس عجیبی دارم. مدتی ا‌ست کسی این‌طور نگاهم نکرده؛ نه برای قضاوت، که برای اندازه‌گیری.

اصرار دارند سرم بالا باشد، نگاهم به روبه‌رو. می‌گویند: « باید درست در بیاد. بعد نری پشت سرمون فحش بدی!» لبخند می‌زنم: «زبانم به فحش نمی‌چرخه، خیالتون راحت.» زن اتوکار دوباره از پله‌ها بالا می‌رود. چادر را هم با خود می‌برد. صدای چرخ بلند می‌شود. چرخکار از پشت عینکش می‌پرسد: «چند تا بچه داری؟»

نمی‌دانم از کجا فهمیده. چند سؤال دیگر هم می‌پرسد. سرد و گرم چشیده است و معلوم است با یک نگاه، طرف مقابل را می‌‌شناسد. خوش‌اخلاق و لبخندش گرم دارد.
می‌پرسم: «دفعه پیش که اومدم، نبودید؟»

– «آهان! قبل جنگو می‌گی؟ کربلا بودم.»

لبخند می‌زنم: «پس زیارتتون قبول. دفعه اولتون بود؟»

– «نه، ولی این‌بار نیت سامرا و کاظمین کرده بودم. همیشه فقط کربلا و نجف رفتم، این‌بارم نشد… همون جمعه که خبر شهادت سرداران اومد. اوضاع بدی بود…» و افسوس می‌خورد.

گوش‌هایم را تیز می‌کنم. به لب‌هایش زل می‌زنم. می‌خواهم بیشتر حرف بزند. اما صدای چرخ بلند است، گوش‌هایم سنگین شده یا او آرام حرف می‌زند؟ فقط می‌فهمم به آرزویش نرسیده.

سامرا و کاظمین نرفته. این‌بار هم قسمت نشد. فقط دعای آخرش را خوب می‌شنوم. دست‌هایش را آرام بالا می‌آورد، اشک در چشمانش حلقه زده. با صدایی که انگار از عمق دل بیرون می‌آید، می‌گوید:
-«ان‌شاءالله صاحب اصلی‌مون، صاحب عصرمون بیاد.»

دیگر صدای چرخ تمام شده. با هم می‌گوییم: ان‌شاءالله!