ده‌ها سال امانت‌داری لباس مشتریان

هنگامی ‌که سایه‌های عصر بر بازار سنگینی می‌کند، طبق هماهنگی قبلی وارد مغازه خیاطی در خیابان بی‌سیم می‌شوم. نور زردرنگ لامپِ مغازه خیاطی، سایه‌های بلند و دراز قیچی‌ها و چرخ‌خیاطی‌ها را بر دیوارهای مغازه همچون تابلوی نقاشیِ زنده‌ای نمایان کرده است.

به گزارش اصفهان زیبا؛ هنگامی ‌که سایه‌های عصر بر بازار سنگینی می‌کند، طبق هماهنگی قبلی وارد مغازه خیاطی در خیابان بی‌سیم می‌شوم. نور زردرنگ لامپِ مغازه خیاطی، سایه‌های بلند و دراز قیچی‌ها و چرخ‌خیاطی‌ها را بر دیوارهای مغازه همچون تابلوی نقاشیِ زنده‌ای نمایان کرده است. این سایه‌ها، گویی موجوداتی اسرارآمیزند که هرلحظه شکل عوض می‌کنند. گاهی شبیه پرنده‌ای با بال‌های گشوده، گاهی شبیه دستانی که دعا می‌کنند و گاهی شبیه دکل‌ها و بادبان‌های کشتی‌های قدیمی می‌شوند.

بوی پارچه‌های دست‌نخورده و قدیمی با رایحهٔ تند نفتالین فضای مغازه را انباشته کرده، بویی که یادآور روزهای دور است، روزهایی که بازار پررونق بود و نفس‌های گرم شاگردان و مشتریان دیوارهای مغازه را مستحکم می‌کرد.

استاد خیاط با چهره‌ای آرام و خطوطی عمیق بر پیشانی که هرکدام حکایت از سال‌ها تجربه، صبر و حوصله دارد، پشت چرخ‌خیاطی نشسته است. دستانش، با آن‌ همه نقش ریز سوزن‌هایی که سال‌ها پیش در گوشت فرورفته‌اند، با مهارتی حیرت‌آور پارچه‌ای سورمه‌ای‌رنگ را زیر سوزن چرخ هدایت می‌کند. چشمانش از پشت عینک، با دقتی وسواس‌گونه به دوخت چرخ‌خیاطی خیره می‌شود. حرکات دست و دقت حواسش حساب‌شده و دقیق است؛ مثل نوازنده‌ای که با چرخ‌خیاطی سمفونیِ زندگی را می‌نوازد.

برید و دوخت و شکافت تا هنر خیاطی را بیاموزد

محمدرضا مسائلی از ۱۳۶۰، وقتی 20 سال بیشتر نداشت، این مغازه را خرید و تا امروز، همین‌جا لباس‌های مختلف و متعددی را دوخته است؛ اما قصه او از سال‌ها قبل شروع‌شده؛ از روزهایی که شاگردی می‌کرد و سوزن‌ها به انگشتان نازکش فرومی‌رفتند و خون از سرانگشتانش می‌چکید و او با دندان لبش را گاز می‌گرفت تا دردش را پنهان کند. برید و دوخت و شکافت تا هنر خیاطی را بیاموزد، هنری که حالا با تمام وجودش به آن عشق می‌ورزد.

مسائلی، به‌آرامی قیچی را برمی‌دارد و پارچهٔ سورمه‌ای را می‌برد. صدای «قیچ‌قیچ» تیغه قیچی، همراه با ضرب‌آهنگ تیک‌تیک ساعت دیواری، سمفونیِ خستگی‌ناپذیر این کارگاه را گوشزد می‌کند.خیاطی فقط وصل‌کردن تکه‌های پارچه نیست؛ وصل‌کردن دل به هنر و سلیقه است. اگر یک کوک را کوتاه و کمتر بزنی، مثل این است که دانه‌ای از تسبیحِ امانت گم ‌شده است.»

او به شاگردان قدیمش همیشه می‌گفته: «این سوزن، فقط پارچه را سوراخ نمی‌کند، وجدان را هم امتحان می‌کند. کسب روزی حلال، آن‌قدر ظریف و دقیق است که اگر با سوزن و قیچی حرص و تقلب بدوزی، حتما پاره می‌شود.» حالا هم که تنها خیاطی می‌کند، همان اصول را مثل یک نقشهٔ قدیمی روی پارچه‌های مشتریان پیاده می‌کند.

حالا با گذشت بیش از چهار دهه، دیگر مثل قدیم کار نمی‌کند. می‌گوید: «دیگر جوان نیستم. حالا بیشتر برای دل خودم می‌دوزم؛ نه برای روزیِ روزگار.» صدایش وقتی این را می‌گوید، کمی می‌لرزد؛ گویی دارد با گذشته‌اش حرف می‌زند.

وقتی از بازار قدیم از او می‌پرسم، چهره‌اش مثل پارچه‌ای چروک درهم می‌رود؛ از روزهایی می‌گوید که یک «یومیه»، همان بیعانهٔ شب جمعه، کافی بود تا مشتری پارچه را ببرد و ماه‌ها بعد، پولش را بیاورد. «قدیم اعتبار و اعتماد در بازار، حرف اول را می‌زد. حالا اما…»

آهی می‌کشد، آهی که از خاطره‌های قدیمی او بیرون می‌آید. «حالا می‌آیند و می‌گویند فلانی ورشکست شده، با او مدارا کن! یکی از معتمدان را برای وساطت می‌آورند که قسطی حساب کن، مقداری را ببخش، گناه دارد؛ ولی این حرف‌ها واقعی نیست و با این ترفند، اعتماد و اطمینان در بازار را از بین می‌برند.»

در گوشه‌ای از قفسه‌های مغازه، چندین لباس روی‌هم تلنبار شده است؛ بلوز، دامن و شلوار که سال‌هاست منتظر آمدن صاحبانشان هستند. مسائلی به آن‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید: «بیش از ۷۰ الی ۸۰ دست لباس‌ دارم که صاحبانشان برای تحویل‌گرفتن مراجعه نکرده‌اند. من آن‌ها را نگه می‌دارم. معتقدم اگر مشتری حتی یک ریال بیعانه داده باشد، لباس مال اوست. من فقط امانت‌دارم و تا مراجعهٔ او لباس را نگه می‌دارم.»

برخی از این لباس‌ها، یادگار مشتریانی هستند که رفتند و هرگز برنگشتند. یکی از آن‌ها، با بیعانه‌ای ۲۱تومانی، هنوز اینجا مانده است؛ گویی منتظر صاحبش است که روزی از راه برسد. از او دربارهٔ تفاوت بازار قدیم و کنونی می‌پرسم. چشمانش برق می‌زند. انگار فیلمی قدیمی را مرور می‌کند: «روزی‌روزگاری، هفت‌هشت شاگرد و کارگر در این مغازه کنارم کار می‌کردند و ما روزی ۱۸۰ شلوار ورزشی می‌دوختیم؛ اما حالا، من تنها کار می‌کنم؛ چون وضعیت به‌گونه‌ای شده که به‌کارگیری کارگر و شاگرد خطر بزرگی است. مشکلات بیمه، قوانین کار که دست‌وپای کارفرما را می‌بندد و پایبندنبودن کارگرها به توافق از این خطرهاست.»

سپس با لحنی تلخ ادامه می‌دهد: «نرخ فراوان سودهای بانکی هم یکی از عواملی است که سرمایه‌ها را از بازار تولید دور کرده و کار را به اینجا کشانده. حالا همه پولشان را در بانک می‌گذارند و ماه‌به‌ماه سود می‌گیرند. کی حاضر است دردسر تولید را تحمل کند؟»

حاضر نبودم برای بچه آدم لباسی خاص بدوزم

مسائلی از خاطره‌های عجیبش می‌گوید و چهره‌اش خندان می‌شود: «یک روز، مشتری آمد و عکس لباسی را نشانم داد و گفت: این را برای پسرم بدوز. وقتی دقیق شدم، دیدم لباس سگ است!» می‌خندد و صدایش در فضای مغازه می‌پیچد و می‌گوید: «اصرار داشت عین همین را برای فرزندش بدوزم. هرچه می‌گفتم نمی‌شود این لباس را برای بچهٔ شما بدوزم، قبول نمی‌کرد و مصر بود. خیلی قانع‌کردنش سخت بود. کلی توضیح دادم و دلیل آوردم که این جای دم است، اینجا برای پاهای سگ است … تا بالاخره قبول کرد.»

بعد از مشتری دیگری می‌گوید که پنج پیراهن برای کوتاه‌کردن آستین‌ها آورد: «هرچه گفتم این کار من نیست، اصرار کرد و گفت: درستش کنید عصر میام می‌برم. رفت و هفت سال بعد آمد. گفتم:
تا حالا کجا بودی؟ گفت: گرفتار شدم. زندان بودم.»

از کت‌وشلوارهای مادام‌العمر تا مدل‌های زودگذر

از این استاد خیاط درباره تفاوت لباس‌ها در قدیم و الان می‌پرسم. دستانش را به نشانهٔ تأکید تکان می‌دهد: «در گذشته، مردم یک کت‌وشلوار را سال‌ها می‌پوشیدند، به‌خصوص کت‌وشلوار دامادی را. رنگ‌ها هم محدود به مشکی، سرمه‌ای و قهوه‌ای بود. کسی کت‌وشلوار سفید و آبی آسمانی و… نمی‌شناخت. حالا تنوع و مدهای جدید، بازار را عوض کرده است. لباس‌های صنعتی ارزان، جای لباس‌ها و دوخت‌های ظریف را گرفته‌اند. لباس‌های کارخانه‌ای فقط پارچه و آستر هستند. دیگر خبری از لایی‌دوزی، ضخیم‌دوزی و نازک‌دوزی نیست. مردم به خاطر قیمت پایین لباس‌های صنعتی‌دوز و بالطبع توان خرید چند دست از این لباس‌ها، بیشتر ترجیح می‌دهند از این‌ها بخرند و به سمت لباس دست‌دوز نیایند؛ ولی این کجا و آن کجا… .»

اگر دوباره جوان بودم…

مسائلی با اشتیاقی خاص می‌گوید: «اگر دوباره جوان شوم، بازهم خیاط می‌شوم.» برایش مهم نیست که بازار عوض‌شده، مهم حسِ تبدیل پارچه به لباس است. «وقتی الگو را روی پارچه می‌گذارم و می‌برم و با سوزن آن را به یک لباس تبدیل می‌کنم؛ دارم چیز جدیدی خلق می‌کنم و این حس را دوست دارم.»

لباسی که نماد صبوری است

از مسائلی می‌پرسم: «اگر بخواهید لباسی بدوزید که نماد اخلاق خودتان باشد، چه می‌دوزید؟» بی‌درنگ پاسخ می‌دهد: «لباس صبوری.»

این خیاط باتجربه تأکید می‌کند: در این شغل مثل همه شغل‌های دیگر، باید خدا و وجدان را حاکم کرد. «حتی یک سانتی‌متر کمتردوختن و کم‌گذاشتن از کار، حرام است. نان حلال، با جهاد و تلاش به‌دست می‌آید.»

پایان یک روز، آغاز خاطره‌ها

حالا ساعاتی از شب گذشته است.مسائلی چرخ‌خیاطی را با پارچه‌ای سفید می‌پوشاند؛ گویی می‌خواهد کودکش را به خواب بسپارد. عینکش را از چشمانش برمی‌دارد و در جعبه می‌گذارد. مغازه پر از سکوت می‌شود؛ فقط صدای تیک‌تیک ساعت دیواری به گوش می‌رسد، صدایی که ثانیه‌ها را می‌شمارد؛ اما زمان در اینجا انگار ایستاده است.

و حالا، وقتی درِ مغازه را قفل می‌کند، صدای تیک‌تیک ساعت و صدای قیچی‌ها و سوزن‌ها هنوز در هوای مغازه شناور می‌مانند، سایه‌های قیچی و چرخ‌خیاطی از دیوار محو می‌شوند؛ گویی خداحافظی می‌کنند تا فردا بازگردند و شاهد جان‌گرفتن دوباره پارچه‌ها باشند… .