بن‌بست عاشقی به‌خاطر بچه

در واپسین لحظات فیلم، بچه‌های کوچک «امیل» رو به «میا» که نامادری‌شان است، می‌گویند روزهای اولی که تو را می‌دیدیم، به چشممان کمی زشت بودی!

بن‌بست عاشقی به‌خاطر بچه - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ در واپسین لحظات فیلم، بچه‌های کوچک «امیل» رو به «میا» که نامادری‌شان است، می‌گویند روزهای اولی که تو را می‌دیدیم، به چشممان کمی زشت بودی!

بچه‌ها به زبان خودشان توضیح می‌دهند که دیدار این زن جدید در زندگی پدرشان خیلی آسان نبود؛ گویی فیلم از این دریچه به سختی مواجه نخست هر آدمی با اتفاقات غیرمنتظره زندگی پل می‌زند.

آنچه در ادامه می‌خوانیم مروری بر این فیلم دانمارکی با عنوان «یک داستان عاشقانه در کپنهاگ» (A Copenhagen Story Love) است که پایان‌بندی شیرینی دارد.

میا یک داستان‌نویس پرطرفدار است که پس از چندین رابطه ناموفق با امیل آشنا می‌شود و امیل هم مردی با دو فرزند کوچک است که متارکه کرده اشت. میا و امیل با عاشقانه‌ای پرشور با هم ازدواج می‌کنند؛ عاشقانه‌ای چنان پرحرارت که به ذهنمان نمی‌رسد سرد شود، اما به‌زودی این اتفاق می‌افتد.زن جوان داستان چند بار که بچه‌های شوهرش را از نزدیک می‌بیند و با حس خوبی که از وجودشان دریافت می‌کند (یا شاید رسیدن به این حس ناخوشایند که بچه‌‌ای از خودش ندارد) تصمیم به بارداری می‌گیرد.

میا و امیل هر دو برای تولد یک بچه از خون و استخوان خودشان خوش‌حال‌اند، این شادمانی در ادامه به رنجی دراز بدل می‌شود، چون پی می‌برند هر دو نفر درگیر درجاتی از ناباروری هستند.

کوشش تدریجی میا و امیل برای عمل به دستورهای ریزودرشت پزشکان بی‌نتیجه می‌ماند. آن‌ها یک روز چشم باز می‌کنند و می‌بینند آن‌قدر فرسوده و دل‌شکسته‌اند که دیگر نمی‌خواهند فرایند درمان را ادامه بدهند.

بااین‌حال، هر بار شوق داشتن بچه آن‌ها را مصمم می‌کند که دوباره از نو شروع کنند، هرچند دنبال‌کردن این مسیر با دعواهای پرسروصدا و قهرهای گاه‌وبی‌گاه همراه می‌شود. این لحظات چنین به ذهن مخاطب می‌آورد که میا و امیل درگیر مسئله‌ای شخصی‌اند، اما ادامه اتفاقات به‌گونه‌ای رقم می‌خورد که مخاطب متوجه می‌شود یک سر ناباروری آن‌ها به بطن جامعه می‌رسد.

اجتماع روابط شخصی ما را برهم می‌زند؟

در بیمارستان احساس می‌شود که برخی پزشکان توان همدلی با امیل و میا ندارند یا طوری رفتار می‌کنند که انگار امیل در این موضوعِ خارج از اختیارش مقصر است.

در یک جلسه انجمن و اولیای مدرسه، بحث بارداری میا وسط کشیده می‌شود، بعدها تأخیر او و شوهرش در باروری حسی از خجالت و تردید را برای حضور دوباره در آن جمع القا می‌کند.

این زن و شوهر حتی در مواجهه با خانواده‌هایی قرار می‌گیرند که برخلاف آن‌ها کوششان نتیجه داده و حالا بچه‌ای در راه دارند.

هرکدام از افراد جامعه، پزشک، خانواده، همکار و دوست می‌تواند به‌گونه‌ای رفتار کند که تحمل ناباروری نه آسان‌تر، بلکه دشوارتر شود. درواقع، ناباروری در حالی که به زن و شوهر مربوط می‌شود، یک بُعد اجتماعی هم دارد و هرکس به سهم خود دارای مسئولیت است.

اگر وسط خیابان، در اتوبوس یا در شلوغی یک کافه کسی با اشک یا خشم احساساتش را بروز دهد و بدانیم که یک سر این قضیه به ناباروری‌اش راه دارد، چقدر توان رویارویی در وجودمان نهفته است؟

وقتی برای عاشقانه‌مان دوباره بر پا می‌شویم

عاشقانه میا و امیل در تمنای یک بچه به بن‌بست می‌رسد، در حالی که فشار اجتماعی سهم مهمی در آن دارد.

میا و امیل در همین بستر اجتماعی نمی‌توانند مسئله ناباروری‌شان را حل کنند و در مواجه نخست با آن کارشان به درگیری شدید و جدایی تلخ منتهی می‌شود. اما فیلم پایان‌بندی شیرینی دارد و قرار است به جایی برسد که امیل و میا هر دو بخردانه‌ رفتار کنند، جایی که عشق از نو معنا می‌شود و دوباره برای رؤیای مادر و پدرشدن تلاش می‌کنند.

این دوباره برخاستن همان اتفاق مهمی است که باعث می‌شود این فیلم را تماشا کنیم.