مسیر رهایی از ویرانه‌ها نیست

در باور برخی به‌ویژه در میان نسل‌ جوانی که تجربه‌ای از جنگ‌های ویرانگر ندارند، ایده خشونت رهایی‌بخش یک کاتالیزور برای دستیابی به آزادی‌های اجتماعی است.

مسیر رهایی از ویرانه‌ها نیست - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ در باور برخی به‌ویژه در میان نسل‌ جوانی که تجربه‌ای از جنگ‌های ویرانگر ندارند، ایده خشونت رهایی‌بخش یک کاتالیزور برای دستیابی به آزادی‌های اجتماعی است.

این خیال که یک دوره کوتاه و فشرده از جنگ می‌تواند به دهه‌ها آزادی اجتماعی منجر شود، یک محاسبه ساده‌انگارانه است که پیامدهای ساختاری و غالباً جبران‌ناپذیر فروپاشی نظم اجتماعی را نادیده می‌گیرد.

آن‌سوی غبار غلیظی که احساسات آنی تبلیغات جنگی و رویاهای خام می‌سازند، هیولایی به نام جنگ قرار دارد. برخی تصور می‌کنند این هیولا، فرشته رهایی است؛ درحالی‌که اژدهایی است که نه تنها آزادی نمی‌آورد؛ بلکه سرزمین، هویت، امنیت و آینده ما را یک‌جا می‌بلعد. این تصور که شاید وام‌گرفته از بازی‌های کامپیوتری یا فیلم‌های هالیوودی باشد با ماهیت جنگ‌های امروزی فرسنگ‌ها فاصله دارد.

این نوشتار تلاشی برای فرار از واقعیت یا توجیه وضع موجود نیست. این یک تلاش برای فهمیدن این است که آیا آن گل سرخی که در پی‌اش هستند می‌تواند بر روی خاکستر سرزمین سوخته‌مان و در میان بوی خون و باروت و بر مزار میلیون‌ها رویا و زندگی بروید؟

جنگ خود بزرگ‌ترین زندانبان است که نه تنها دیوارهای فعلی را بلندتر و قطورتر می‌کند؛ بلکه درهای جدیدی از قفس‌های فرقه‌ای، قبیله‌ای و ایدئولوژیک را به روی ملتی تکه‌تکه شده می‌گشاید. جنگی که دشمن به راه انداخته، جنگ ترکیبی و نامتقارن است.

استراتژی نظامی اسرائیل که به صراحت توسط ژنرال‌هایش اعلام شده و در جنگ‌های غزه و لبنان به کار گرفته شد استفاده از نیروی نامتناسب و ویرانگر علیه زیرساخت‌های غیرنظامی است.

این استراتژی صرفا یک تاکتیک نظامی نیست؛ بلکه یک فلسفه جنگی است که مرز میان نظامی و غیرنظامی را عمدا محو می‌کند. این به معنای اجرای یک سمفونی تخریب است که هدفش بازگرداندن یک کشور به عصر حجر و فلج کردن کامل زندگی روزمره میلیون‌ها انسان بی‌گناه است.

آزادی یک سازه اجتماعی پیچیده و متکی بر نهادهای کارآمد، اعتماد متقابل و هنجارهای مشترک است؛ بنیان‌هایی که خود اولین قربانیان درگیری‌های گسترده هستند.

دیدگاه این افراد قادر به درک وابستگی مسیر تحولات اجتماعی نیست؛ جایی که خشونت‌آمیز بودن ابزارها به‌ناچار اهداف مطلوب را آلوده و مخدوش می‌کند. مطالعه موردی سوریه از شور و هلهله‌های اولیه پس سقوط دولت مرکزی تا تبدیل‌شدن به جولانگاه مداخلات خارجی به‌مثابه یک آزمایشگاه اجتماعی، تلخ و آموزنده است.

این لحظه مصداق بارز مفهومی است که امیل دورکیم آن را شور جمعی می‌نامد. شعارها، آهنگ‌ها و پرچم‌های جدید میان معترضان همگی تجلی این شور جمعی بودند.

این همان حسی است که به افراد این باور را می‌دهد که ما قادریم سرنوشت خود را باز پس گیریم. مشکل اینجاست که شور جمعی یک پدیده موقتی و هیجانی است و وحدت آن به وجود یک دشمن مشترک وابسته است.

پس از فروکش کردن هیجانات، شکاف‌های سرکوب‌شده اغلب با شدتی بیشتر بازمی‌گردند و جامعه با یک پرسش سخت روبرو می‌شود: چه چیزی قرار است جایگزین نظم فروپاشیده قبلی شود؟

جستجوی آزادی از طریق انحلال قهرآمیز ساختارهای موجود اغلب نه به آرمان‌شهر موعود که به وضعیتی از بی‌هنجاری، گسست اجتماعی و ازدست‌رفتن خودِ امکانِ زندگی جمعی منجر می‌شود.

استعاره جراحی که به گوش می‌رسد به طرز خطرناکی گمراه‌کننده است؛ زیرا جامعه یک بدن منفعل بر روی میز عمل نیست؛ بلکه یک سیستم پویا از عوامل متقابل است.

ابزارهای جنگ برخلاف چاقوی جراح کور و بی‌هدف عمل می‌کنند و بافت سالم جامعه مدنی را همراه با بخش‌های بیمار از بین می‌برند. در تحلیل پدیده‌های اجتماعی یکی از پایدارترین دوگانه‌ها، رابطه میان نظم و آزادی است.

از توماس هابز تا ژان ژاک روسو همواره با این پرسش درگیر بوده‌اند که جوامع انسانی چگونه می‌توانند میان نیاز به امنیت و ساختار و اشتیاق به خودمختاری و حقوق فردی تعادل برقرار کنند. هر جامعه‌ای بر پایه یک قرارداد اجتماعی نانوشته استوار است.

این مفهوم به توافق ضمنی میان شهروندان و حاکمان اشاره دارد که در آن شهروندان بخشی از آزادی مطلق خود را واگذار می‌کنند تا در ازای آن از امنیت، ثبات و خدمات عمومی که توسط حکومت وقت ارائه می‌شود بهره‌مند شوند.

در زمان جنگ و پس از آن یکی از اولین پیامدها، واژگونی هرم نیازهاست. جامعه به قاعده هرم بازمی‌گردد و رقابت برای ابتدایی‌ترین نیازها، تمام انرژی افراد را به خود اختصاص می‌دهد.

گفتمان‌های سیاسی و بحث بر سر حقوق مدنی زمانی که دستیابی به یک قرص نان یا آب پاک مبارزه‌ای روزمره است به یک امر تجملی و نامربوط تبدیل می‌شود.

این تمرکز بر بقا افق زمانی افراد را نیز کوتاه می‌کند؛ برنامه‌ریزی برای آینده جای خود را به تلاش برای زنده ماندن تا پایان روز می‌دهد و این خود مانعی بر سر راه هرگونه پروژه بازسازی بلندمدت است.

دغدغه اصلی، دیگر آزادی‌های اجتماعی نیست؛ بلکه زنده‌ماندن تا فردا است. آمار بالای فقر در سوریه صرفاً یک عدد نیست؛ این شاخص یک فروپاشی کامل در توانایی حکومت وقت برای تامین نیازهای اولیه اعضای خود است.

در مرحله بعد همان‌طور که در سوریه می‌بینیم؛ هویت ملی فراگیر از هم می‌پاشد و افراد برای کسب امنیت به هویت‌های اولیه و دفاعی خود مانند قومیت، مذهب یا قبیله پناه می‌برند.

این یک انتخاب عقلانی در شرایط غیرعقلانی است؛ وقتی دولت ملی دیگر نمی‌تواند از شهروندانش محافظت کند؛ گروه‌های هویتی خردتر به تنها پناهگاه امن تبدیل می‌شوند. این رجعت به هویت‌های اولیه حافظه تاریخی جامعه را نیز تکه‌تکه می‌کند و هر گروه، تاریخ را از منظر مظلومیت خود بازخوانی می‌کند.

این فرآیند هرگونه امکان دستیابی به یک روایت ملی مشترک را از بین می‌برد و در این شرایط همسایه‌ای که دیروز تنها همسایه بود امروز به یک علوی تبدیل می‌شود و این برچسب تمام هویت او را تعریف می‌کند. این فرآیند، دیگری را به عنوان یک تهدید وجودی تصویر می‌کند.

این شیوه‌ی تفکر، خشونت را نه تنها مجاز بلکه ضروری جلوه می‌دهد و چرخه‌ای از بی‌اعتمادی را به راه می‌اندازد که شکستن آن بسیار دشوار است. هنگامی که یک فرد، دیگر به عنوان یک انسان با خانواده، امیدها و ترس‌ها دیده نشود و صرفابه عنوان عضوی از یک گروه منفور تلقی شود؛ موانع اخلاقی علیه خشونت از بین می‌رود.

این دیگری‌سازی در بلندمدت اعتماد اجتماعی را که شالوده هر جامعه‌ای است به طور کامل نابود می‌کند. بازسازی این اعتماد حتی سال‌ها پس از خاموش شدن تفنگ‌ها یکی از بزرگترین چالش‌هاست. در چنین جامعه‌ای حتی اگر هرگونه آزادی‌ بر روی کاغذ اعطا شود؛ توانایی شهروندان برای استفاده از آنها به شدت محدود می‌شود.

در نهایت با فروپاشی اقتصاد رسمی یک اقتصاد جنگی شکل می‌گیرد. این اقتصاد یک طبقه جدید از کارآفرینان خشونت را به وجود می‌آورد؛ افرادی که منافعشان نه در پایان جنگ بلکه در تداوم آن است. این نخبگان جدید جنگی در برابر هرگونه تلاش برای صلح و بازگشت به نظم قانونی مقاومت می‌کنند زیرا چنین نظمی، قدرت و ثروت آنها را تهدید می‌کند.

هنگامی که غبار جنگ فرو می‌نشیند؛ جامعه با میراث سنگین حافظه تاریخی متکثر و متضاد از آنچه گذشت روبرو می‌شود. هر گروه روایت خاص خود را از جنگ دارد و این روایت‌های متناقض مانعی بزرگ بر سر راه آشتی ملی است.

منافع ملی کشور جنگ‌زده به متغیری فرعی در محاسبات استراتژیک قدرت‌های بزرگ‌تر تبدیل می‌شود و این قدرت‌ها دستور کار سیاسی و نظامی را تعیین می‌کنند. هر قدرت منطقه‌ای و جهانی برای تأمین منافع خود و جلوگیری از به‌قدرت‌رسیدن رقبایش وارد این صفحه شطرنج می‌شود.

حملات اخیر و گسترده اسرائیل به دمشق پس از سقوط اسد که به بهانه حمایت از اقلیت دروزی انجام شد، نمونه‌ای کلاسیک از این منطق است. در غیاب یک دولت مرکزی قدرتمند، اسرائیل خود مستقیما برای شکل‌دادن به محیط امنیتی مطلوب خود وارد عمل شد.

این رویداد به وضوح نشان می‌دهد که مردم یک کشور جنگ‌زده نه‌تنها به آزادی‌های اجتماعی موعود دست نمی‌یابند؛ بلکه کنترل بر ابتدایی‌ترین مؤلفه استقلال خود یعنی تمامیت ارضی را نیز از دست می‌دهند.

آن‌ها از شهروندان یک کشور مستقل به ساکنان یک منطقه جغرافیایی تبدیل می‌شوند که بر سر آن چانه‌زنی می‌شود. این مداخلات همچنین با ایجاد وابستگی‌های جدید، گروه‌های داخلی را تضعیف کرده و آنها را به ابزارهایی در دست حامیان خارجی‌شان بدل می‌سازد و کشور به میدان تسویه‌حساب قدرت‌های بزرگ‌تر تبدیل می‌شود.

در این شرایط رویای آزادی در نهایت به وابستگی به تصمیمات و منافع بازیگران خارجی ختم می‌گردد.

سرنوشت سوریه ما را به یک درک ساختاری رهنمون می‌شود و نشان می‌دهد که آزادی یک محصول اجتماعی است که برای رشد به خاک حاصلخیز نظم و امنیت نیاز دارد. جنگ با نابود کردن این بستر، خود امکانِ وجود آزادی را از بین می‌برد و حتی خاطره و تصور آن را نیز مخدوش می‌کند. داستان سوریه روایتی تلخ از رؤیایی است که به کابوس تبدیل شد.

این داستان یک هشدار جدی است برای تمام جوامعی که در آنها صدای طبل جنگ به امید رسیدن به آزادی بلند می‌شود. آینده ایران یک زمین بایر نیست که بتوان آن را با آتش پاک کرد و از نو ساخت. آینده ایران یک فرش دستباف هزارنقش است که با خون دل هزاران نسل بافته شده است.

این فرش ممکن است در بخش‌هایی نخ‌نما شده باشد؛ رنگ‌هایش در جاهایی پریده باشد و طرحش نیازمند بازنگری باشد؛ اما هیچ عقل سلیمی برای ترمیم یک فرش آن را به آتش نمی‌کشد.

عقل سلیم حکم می‌کند که با صبوری و مهارت، گره‌های پوسیده را باز کنیم و با تارهای تازه و رنگ‌های نو نقش‌های زیباتری بر آن بیافرینیم. بیایید این تاروپود را با دستان خودمان گره به گره محکم‌تر کنیم.

بیایید به جای آرزوی آتشی از بیرون، شمع‌های کوچک امید آگاهی و همبستگی را در درون خانه‌هایمان در میان دوستانمان و در جامعه‌مان روشن کنیم.

آینده ایران را باید با دستان خودمان و بر خاک خودمان ساخت نه با آتش دیگران بر ویرانه‌های سرزمینمان.