به گزارش اصفهان زیبا؛ از همان کودکی معجزهها دنبالش میکردند؛ از شفای معجزهآسا در مسجد تا خوابهای نورانی. مردی که آشپزی را نه در دیگها، که در دلها یاد گرفته بود.
داستانِ این خانه، داستان مردی است که نامش «ابوالفضل» بود و زندگیاش پر از فروتنی، محبت، ایمان و لبخندهایی که حتی در ۱۰ دقیقهی آخر زندگیاش هم ثبت شدند؛ لبخندهایی که خانوادهاش هنوز با آن زندگی میکنند. و حالا خانوادهاش برایمان تعریف میکنند، چگونه یک زندگی عادی را به حماسهای آسمانی تبدیل کرد.
قرارمان برای ساعت شش عصر بود. وارد خانهای شدیم ساده و بیتکلف، با وسایلی معمولی و گرمایی خاص. نه زرق و برقی بود، نه نمایش و ظاهرسازی؛ فقط سادگی و سکوت و عکس بزرگی از شهید که از روی دیوار به ما لبخند میزد. از دیوارهایی که خاطرات خانوادگی رویشان نقش بسته بود. خانه پدری شهید «ابوالفضل یسلیانی»…!
اهالی این خانه با وقاری غمآلود و آرامشی تلخ، پذیرایمان شدند. گویی هر کدام از آنها بخشی از ابوالفضل را در دل داشتند. مادری که بغض داشت. پدری که بغضش را با سکوت کنترل میکرد. خواهرانی که دلتنگ آغوش برادر بودند، برادری که افسوس میخورد و همسری که هنوز در جملههایش فعلها مفرد نبودند: «ماشین خریدیم، رسمی شدند….»
زندگی او با یک نام شروع شد
مادر ابوالفضل داستان پسر را آغاز میکند: «شانزده ساله بودم وقتی ابوالفضل، سال ۵۶ در فریدونشهر به دنیا آمد. یک شب در خواب، کنار چشمه نزدیک منزلمان، مردی نورانی سوار بر اسب به من لیوان آبی داد و گفت: “اسمش را هم نام من بگذار، من ابوالفضل هستم”. صبح خواب را برای مادرشوهرم تعریف کردم. چون رسم بود اسم بچه را بزرگترها انتخاب کنند.
با این حال اسم اولین فرزندم، ابوالفضل شد.» مادر از کودکی ابوالفضل بازهم میگوید و میرسد به این خاطره که «یک ساله بود که همسایهمان وقتی ابوالفضل را دید، گفت: “چه بچه تپل و آرامی”. چیزی نگذشت که ابوالفضل بیهوش شد. بچه را بردم به مرکز بهداشت ولی دکتر نبود.
مستاصل با مادرشوهرم به مسجد ابوالفضل رفتیم. گفتم: “یا اباالفضل این بچه را خودت شفا بده”. نماز حاجت را خوانده و نخوانده بچه به هوش آمد.» پدر ابوالفضل حالا توی جمعی که نشستهاند روبروی ما، میانداری میکند و میگوید: «پنج انگشت یکسان نیستند، اما ابوالفضل، گذشتش مثال زدنی بود. همیشه دست ما را میبوسید و فرمانبردار خوبی برای پدر و مادرش بود.»
دانش آموزی که هیئت راهاندازی کرد
ابوطالب اسپانی خاطراتش را میبرد به روزهای دانشآموزی پسرش ابوالفضل. به آن روزهایی که بچه زرنگ مدرسهشان بود و البته نمونه. او میگوید: «دبیرستانی که بود از مدرسه با ما تماس گرفتند و گفتند که ابوالفضل “در درس و اخلاق سرآمد است”. من اما چون عائلهمند بودم و شش تا بچه قد و نیم قد داشتم، خیلی شرایط مالی مناسبی نداشتم و همین شد که ابوالفضل دیپلمش را که گرفت، ادامه تحصیل نداد و کمک خرج من شد.»
پدر از علاقه شدید ابوالفضل به کتاب و کتابخوانی هم میگوید و ادامه میدهد: «تابستانها با پول از کارکردن جمع کرده بود، کتاب میخرید؛ از حافظ و سعدی تا کتابهای اعتقادی. بعد از دیپلم، هم هیئت اصحاب کهف را راه انداخت و بیست و چهار سال است که هر شنبه زیارت عاشورا و حدیث کسا میخوانند.»
عاشقانهای با طعم آشپزی
لیلا بابائی، همسر ابوالفضل حالا از عاشقانههای زندگی مشترکشان میگوید. از ابوالفضلی که شب تاسوعا از امام زمان(عج) خواسته بودش… «به حضرت ابوالفضل گفته بودم همسری با نام ابوالفضل به من بدهد». همسر ابوالفضل از روز خواستگاری نیز میگوید و ادامه میدهد: «وقتی آمد خواستگاری، خودش گفت که از حضرت زهرا(س) خواسته همسری قرآنی نصیبش کند.» و از اتفاق او در خانه دختری را زده بود که میگوید: «حافظ قرآن بودم و آن روزها جامعه القران تدریس میکردم.»
همسر شهید یسلیانی از شرط ازدواجش با ابوالفضل میگوید. از اینکه «فقط ولایتی بودنش برایم مهم بود.» او عنوان میکند که «موقع خواستگاری نه از شغل پرسیدم نه درآمد، فقط ولایتی بودن او برایم مهم بود». خواندن خطبه عقدشان توسط رهبری هم موضوعی بوده که برای همسر شهید مهم بوده و حتی پیشنهاد ۱۴ سکه را میدهد. پیشنهادی که شهید با آن مخالفت میکند و میگوید: «این مهریه برای شما کم است اما چیزی هم نباشد که من توان پرداخت آن را نداشته باشم.» مهریهای که صفر تا صدش را در زمان حیاتش پرداخت میکند.
مهمانهای زندگی ابوالفضل
زینبِ هفدهساله، فاطمهِ چهاردهساله و محمدحسینِ هشتساله یادگارهای ابوالفضل هستند. همیشه میگفت: «این بچهها مهمان من هستند. بگذار خوش بگذرانند.» او میگوید: «حالا بچهها هر شب، عکسها و فیلمهایش را نگاه میکنند و تکرار خاطراتش. دختر کوچکم، فاطمه، تنها جایی که آرام میگیرد، پشتبام است؛ همانجایی که کتابخانه ابوالفضل است. آنجا برای پدرش زیارت عاشورا میخواند.»
همسر شهید عنوان میکند: «ابوالفضل برعکس من، همه دوستان دخترم را میشناخت. اسم، آدرس و حتی شغل والدینشان. دوستان دخترها را از مدرسه به خانه شان میرساند. وقتی شهید شد، آنها هم گریه میکردند».
لیلا بابائی حالا از روزی میگوید که برکت به زندگیشان سرازیر شد. «بعد از تولد فاطمه، آرامش زیادی سرازیر شد به زندگیمان. ماشین خریدیم و ابوالفضل هم رسمی سپاه شد.»
همسر شهید با لبخندی پر از مهر ادامه میدهد: «در زندگی مشترکمان، او بیشتر از من در اختلافات کوتاه میآمد. اگر اشتباهی میکردم و میگفتم: ببخشید، با همان مهربانی همیشگی جواب میداد: «اشکال ندارد خانم!» انگار گذشت برایش مثل نفس کشیدن بود؛ طبیعی و بیمنت.
ابوالفضل دو شب قبل از شهادتش اما دفتر حساب کتابهایش را میآورد و به همسرش میگوید: «بدهیهایم را بپرداز! حلال کن خیلی توی این ۲۰ سال سختی کشیدی».
همسرشهید میگوید: «اصلا فکر نمیکردم این آخرین وصیتش است چون ابوالفضل همیشه به فکر پرداخت بدهیهایش بود؛ هم بدهی مالی، هم بدهی معنوی.» همان کسی که بچه های محل را در مسجد جمع میکرد و با صبر به آنها آشپزی یاد میداد و میگفت: «باید بعد از من هم نذری مسجد ادامه پیدا کند».
لیلا بابائی عنوان میکند: «حالا وقتی میبینم همان شاگردانش دیگهای نذری را میچرخانند، میفهمم چه میراث گرانبهایی از خود به جا گذاشته است. میراث ابوالفضل نه یک خانه که دیگهای همیشه جوشان محله شد.»
ابوالفضل بعد از شهادت به خواب همسرش میآید. خوابی که در آن میخندد و میگوید: «اینجا قشنگ است». و وقتی همسرش از او میپرسد: «امام رضا(ع) را دیدی؟» جواب میدهد: «نه، پیش امام حسین(ع) هستم. همه غذاهایی که توی روضهها پختم را برایم نوشتهاند.»
حالا نوبت به مریم یسلیانی، خواهر ابوالفضل میرسد. خواهری که برادرش را اینطور روایت میکند: «برادرم آنقدر باگذشت بود که با وجود مشغلههایش، همیشه اول خودش زنگ میزد و میپرسید: “سلام دادا، چطوری؟” اصلاً برایش مهم نبود که از من بزرگتر است. هر بار که میرسید، اولین کارش این بود که همهمان را در آغوش میگرفت. حالا ما خواهرها دلمان برای همان بغلهای گرمش تنگ شده است…»!
علیرضا یسلیانی، برادر شهید هم میآید توی حرف خواهر و ادامه میدهد: «ابوالفضل اگر برای کاری حتی چند دقیقه بیرون میرفت، وقتی برمیگشت دوباره روبوسی میکرد. به همه میگفت”دادا”. حالا هرکس برای تسلیت میآید، از همین مهربانیهای سادهاش میگوید.»
او با خندهای تلخ به خاطرهای از ابوالفضل اشاره و اینطور روایتش میکند: «برای هیئت، رایگان غذا درست میکرد. یک روز گفتم حالا که پولی برای این کار نمیگیری حداقل چند غذای اضافه برای خودت بردار. سرش را تکان داد و گفت: “من با شخص دیگری معامله کردهام”.»
برادر ابوالفضل حرفهایش را میرساند به روز تشییع شهید و اینکه خیلی تلاش کردند بعد از نماز جمعه با بقیه شهدا تشییع شود اما به یکباره انگار کسی درگوشش میگوید: ابوالفضل دوست دارد شب اول محرم دفن شود.
و همین میشود که به خانواده پیشنهاد میدهد ابوالفضل شب اول محرم تشییع و دفن شود. پیشنهادی که با موافقت همه مواجه میشود. پایان حرفهای برادر اما به اینجا میرسد. به این که وقتی خبر شهادتش را دادند، فهمید چرا همیشه میگفت: «من با شخص دیگری معامله کردهام.» وقتی جسدش را قطعه قطعه پیدا کردند، درست مثل صاحب اسمش، حضرت ابوالفضل….!
حالا تفریح خانواده این است که به گلستان شهدا بروند؛ جایی که ابوالفضل هر روز ماه رمضان قبل از رفتن به سر کار، نمازش را آنجا میخواند. همسر همان ابتدا میگوید: «سلام ابوالفضلم، خوبی؟». دخترها زیارت عاشورا میخوانند و پسر کوچک هنوز باور نکرده پدرش شهید شده. میگوید: برویم خانه، بابا خانه است…