به گزارش اصفهان زیبا؛ سلامی از همه خوشقولهای عالم به حجاج عزیز! یکوقت پیش خودت فکر نکنی من دیوانهام و بگویی «این دیگر چه سلام کردنی است!»
راستش را بخواهی حالم از همشهریهایت در کوفه به هم میخورد. کلاً از آدمهای بدقول بدم میآید. اسمت را جایی ندیدم که پای نامهای به اباعبدالله نوشته شده باشد.
ولی وقتی هجدههزار نامه از کوفه به سمت مکه میرود، حتماً تو هم یکی از آنها بودهای دیگر.
ولی خداوکیلی! هجدههزار نامه، بعد کمتر از صد نفر پای کار باشند؟! خجالتآور است. بهگمانم تو وقتی مُهرَت را پای یکی از نامهها که نوشته بود «بسم الله الرحمن الرحیم. نامهای است به حسین بن علی از سوی شیعیان او از مؤمنان و مسلمانان.
اما بعد، بشتاب، زیرا که مردم منتظر شما هستند و همه بر شما اتفاق نظر دارند، پس بشتاب بشتاب! و باز بشتاب بشتاب! والسلام.»، کوبیدی، برگشتی به خانه. اسبی، شتری چیزی فراهم کردی. مجهزش کردی. نانی برای راه و مشکی برای آب؛ راه افتادی به سوی مکه.
مرد تویی بهخدا! دیگر منتظر اما و اگرها نماندی.
مردِ عمل، مثل خیلیهایی که پای نامه امضا کردند، نگفتی «حالا ببینم حسین قبول میکند»، «حالا ببینیم حسین میآید»، «حالا ببینیم حسین به سوی کوفه حرکت میکند». با «حالا ببینیم چه میشود» گفتنها، اسمها در تاریخ ماندگار نمیشود.
نامهنویسها خبر داشتند حسین با یزید بیعت نکرده، به همین دلیل از مدینه به سمت مکه بیرون زده.
تو مرد میدانی؟ اگر بله، دیگر معطل کردن برای چیست؟ بِکن و برو به اقیانوس وصل شو. شاید اگر میخواستی با حسابکتابهای دنیایی امثال همشهریهایت در کوفه یاور حسین باشی، هیچوقت «اللهاکبر» ت به فرمان حسین در صحرای کربلا طنینانداز نمیشد.
گرچه همانطور که خودت بهتر میدانی، نامونشان خیلیها در سیاهیلشکر شمر ثبت شد و حالا معلوم نیست در کدام کورهقبرستانی، گوشت تنشان، که از حرام، دور استخوان چسبیده بود، پودر شده و جز استخوانی گَندبو چیزی از آنها باقی نمانده.
حجاج عزیز! دلم میخواست به قبیلهات اشاره کنم. اما ترسیدم شرمنده شوی افرادی از مذحجیان را که ریشه در یمنِ علوی دارند، اسم ببرم. بگویم چه کسانی سرهای کربلاییان را بر نیزه کردند و برای اینزیاد ملعون ببرند. نامهها در تاریخ قضاوت میشوند؛ همانطور که نامههای مسیر کوفه و مکه همهگیر شد. بگذار بگویم.
دو نفر را میخواهم اسم ببرم که اسم قبیله تو را یدک میکشند؛ عمربنحجاج زبیدی و شبثبنربعی. آدمی نمیداند سرنوشت چهها برایش نوشته است. اما این دو، وقتی سرهای تو، عباس، حسین و علیاکبر و دیگران را بر نیزه میکردند بهیاد نداشتند وقتی را که دست به قلم بردند و برای حسین نامه نوشتند؟
«باغها سرسبزگشته و میوهها رسیده است، پس هر گاه که اراده کردی بیا که سربازان آماده برای یاری تو در انتظار نشستهاند، والسلام.»
آری! سربازان آمادهاند که بر تو یورش ببرند. آمادهاند که نیزه به سینهات فروکنند. هزار زخم بر تنت برجا بگذارند. انگشت و انگشتری را با هم ببرند. به لباس کهنه تنت هم رحم نکنند و سرآخر با اسب بر پیکرهای بیسرتان بتازند. بله، باید اینطور مینوشتند حجاج.
دل آدم به درد میآید از این همه نامردی. کاش در کربلا بر سر این دو ملعون فریاد کشیده بودی و به یادشان میآوردی که چگونه بدقولی را در حق دختر فاطمه تمام کردند. نمیدانم، خدا کند وقتی سرت بر نیزه رفته، خون جلوی چشمهایت را گرفته باشد و ندیده باشی با نعل تازه بر تنِ قطعهقطعه علیاکبر تاختند.
ای حجاج!
دیشب در هیأت اسم تو بر منبر گفته شد. گفتند تو در مسیر مکه تا کربلا اذانگوی حسین بودی. اما روز عاشورا، حسین از علیاکبر خواست اذان بگوید.
به دلم افتاد برایت بنویسم افتخار بزرگی نصیبت شده که وقتی از اذانگویان کربلا نام برده میشود، نام تو در کنار نام علیاکبر حسین میدرخشد. ولی هیچوقت از خودت پرسیدی چرا حسین آخرکاری به علیاکبر گفت اذان بگو؟ تاریخ چیزهایی نوشته.
میخواهم بدانم تو چه فکر میکنی. دلیلش چه بوده؟ شاید به همین دلیل که وقتی علیاکبر میخواست به میدان برود، حسین ایستاد و به علی گفت «مقابلم راه برو…» همین که راه رفتن پسرش را ببیند.
سر ظهر هم گفته علی، اذان بگو. صدای شبهپیغمبر شنیدن دارد. شاید حسین میخواست قبل ناله آخر علی، از حنجرهاش نوای «اللهاکبر» بشنود…
حجاج! نامه شد روضه. ببخش من را اگر دلت را با روضه بهدرد آوردم. اما بگذار آخر نامهای را با شعر تمام کنم. ما ایرانیها با شعر روضه میخوانیم. بیت شعری از رسول رشیدیراد مینویسم.
«تا دور چشم هرزه از اهل حرم کنی
در پیش روی تکتک سرها اذان بگو»