تعطیلات با یارانه وسط گرما کم چیزی نیست!

کلیپس روی سرش خیلی شل بود. موهایش پیچیده شده بودند تویِ شانه‌هایِ یکی در میان شکستهِ کلیپسِ بنفش‌رنگ روی سرش. دستش را برد توی موها و چند ثانیه‌ای خرت‌و‌خرت سرش را خاراند. فکر کنم دو روزی هم موها را شانه نزده بود.

به گزارش اصفهان زیبا؛ کلیپس روی سرش خیلی شل بود. موهایش پیچیده شده بودند تویِ شانه‌هایِ یکی در میان شکستهِ کلیپسِ بنفش‌رنگ روی سرش. دستش را برد توی موها و چند ثانیه‌ای خرت‌و‌خرت سرش را خاراند. فکر کنم دو روزی هم موها را شانه نزده بود. یکی از پاچه‌های شلوارش هم بالا بود. مینا هم مدام از روی پاهایش بالا می‌رفت. پایش را می‌گذاشت روی شکم او و بعد یقه‌اش را می‌گرفت. می‌رفت روی شانه‌اش و خودش را از همان بالا می‌انداخت روی مبل. با تمام شیطنتِ مینا انگار بچه را اصلاً نمی‌دید. چشم دوخته بود به گل‌های قالیِ بابا جون.

گفتم قالی بابا جون. قبلاً فکر می‌کردم این فرش دست‌بافت فقط یکی است و آن هم شده سهم‌الارث خودم از تمام خرت‌و‌پرت‌های خانه پدری‌ام. ولی همین دفعه آخری که رفته بودیم شب‌نشینی خانه حسن آقا، داداشم، فهمیدم بعد اسباب‌کشی به خانه جدید، قالی دست‌بافت قرمز ترکمن صحرایی را انداخته است توی آشپزخانه. درست لنگه همین قالی ارغوانی خانه ما بود. خیلی دوستش داشتم.

سر شبی که ستاره گفت: «قالی را ببریم برای فروش»، دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد. به هم ریختم و خوب توپیدم که ارث پدرم است و اختیارش را دارم و نمی‌فروشم. مثل همیشه خوب از خجالت هم درآمدیم و کلی بحث کردیم. هیچکدام ایده‌‌های بیخود آن یکی را قبول نکرد تا برای خرجی این ماه چه غلطی بکنیم. دو ماه بود بازنشست شده بودم و تا مقرری‌ام برقرار شود، چند ماهی طول می‌کشد.

خرج کنکور دلارام هم بود. پول کلاس‌ها، مشاوره‌ها و وسیله‌های هنرستانش. هیچ دل و دماغ نداشتم. رو برگرداندم و دوباره نگاهش کردم. هنوز مات و مبهوت، بدون هیچ عکس‌العملی به گل‌های قالی نگاه می‌کرد. بی‌بروبرگرد مطمئن بودم توی فکر فروش قالیچه دست‌بافت ترکمنی است. سرم را برگرداندم و کنترل را از روی میز برداشتم تا کانال را عوض کنم. توی این یک ماهه خبر جنگ بیچاره‌مان کرده بود. درست وسط تمام بدبختی‌های ما، جنگ قوز بالا قوز بود. ای بابا هر شبکه‌ای که زدم درباره جنگ بود. امید از ته سالن داد زد: «بابا مستند رو بزن اونجا جنگ نداره». به عمد بلند گفتم: «شبکه چنده؟» گفت: «یازده بابا یازده.»

انگشتم را روی دکمه یک فشار دادم، هیچ تکانی نخورد. دوباره یک را فشار دادم. نه، انگار چسب زده باشند. دکمه قفل قفل بود. امید داد زد: «بابا با کلیدها کار نکن. خرابه، بزن رو فلش‌ها.» گفتم: «نمی‌میرید این کنترل بی‌صاحب رو تمیز کنید.» دلارام نگاهم کرد و گفت: «بابا منظورت که من نیستم با این کنکوری که دارم.»

عینک شش‌ضلعی را روی چشم‌های گردش بالا و پایین کرد. انگشت را روی تیغه بینی‌اش نگه داشت و بدون اینکه پلک‌بزند من را نگاه کرد. گفتم: «نه بابا، خاطر جمع. تو به درس و مشقت برس.» توی دلم گفتم: «خیر سرم بچه منم رفته هنر. هنر هیچی نداره بچه‌جان.» یکی‌دوتا تقه روی کنترل زدم و فلش کنترل را چند بار زدم تا برسم به شبکه یازده. نگاه کردم و چشم‌هایم را خوب گرد کردم. پلک نزدم. گفتم: «ای بابا، این هم که جنگ است.» صدای قهقه امید از ته سالن آمد. بلند بلند می‌خندید. به دلش چسبیده بود.

گفتک «اِ باباجون اینم که جنگه.» از حال و روزش منم خنده‌ام گرفت. دعوای شیر وکفتارها بود. مینا زود دوید سمت تلویزیون و انگشت‌های کوچکش را روی صفحه تکان می‌داد و می‌گفت: «شیر، شیر، ایران شیره!»

بچه‌ام هم توی این یک ماه فهمیده بود ایران شیر میدان است. دوباره دکمه‌ها را بالا و پایین کردم و به شبکه خبر رسیدم. وزیر میراث فرهنگی می‌گفت: «در صورت تصویب هیئت دولت در هفته آینده، طرح ارائه تسهیلات سفر به مردم و تعطیلی یک هفته‌ای تا پیش از پایان تابستان اجرا می‌شود.» تکان ریزی خورد و چشم برگرداند سوی تلویزیون. گفت: «وای تو رو خدا! آره اگر بشه که چه عالیه. با اکرم‌شون میریم شمال.»

در کسری از ثانیه روی مبل درست نشست. کمر راست کرد و گردن کشید. کلیپس را از روی سرش برداشت. محکم موها را چرخاند و دوباره با کلیپس بست. دست مینا را کشید و گفت: «بیا اینور مامان‌جان.» بعد از شنیدن خبر تعطیلی یک هفته‌ای و یارانه پساجنگ برای روحیه مردم، جان گرفت.

امید داد زد: «مامان واقعاً با خاله اکرم‌شون می‌ریم مسافرت؟» مامان گفت: «آره دیگه، قرار شده یارانه بدن. الان گفت دیگه.» دلارام هم از روی زمین خیز برداشت و آمد روی مبل نشست و گفت: «مامان من چی بپوشم؟» گفتم: «مگه کنکور نداری باباجان؟» گفت: «نه بابا، اون کنکور عملیه. خیلی مهم نیست.»

با خودم گفتم: «خداروشکر که مشکل حل شد. جنگ تمام شد و یارانه‌اش هم قرار است برسد. یارانه تعطیلاتش البته.» با خودم فکر کردم: «خدا رو چه دیدی؟! شاید مشکل برق و آب و حتی بی‌پولی ما مردم و خیلی چیزها توی همان تعطیلات حل شد. تعطیلات با یارانه وسط گرما بدون برق و آب کم چیزی نیست. به قول دلارام دخترم خیلی مهم نیست.»