انگار یک بار دیگر مادر شدم

انگار یک بار دیگر مادر شدم از هرم گرما فضای داخل اتوبوس دم کرده بود. بطری آب خنک را از کیفم در آوردم و چند جرعه نوشیدم. نفس راحتی کشیدم.

انگار یکبار دیگر مادر شدم - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ انگار یک بار دیگر مادر شدم از هرم گرما فضای داخل اتوبوس دم کرده بود. بطری آب خنک را از کیفم در آوردم و چند جرعه نوشیدم. نفس راحتی کشیدم.

سرم را به شیشه پنجره اتوبوس تکیه دادم. اتوبوس پیچید توی آن خیابانی که برایم دردآور بود و از روبه‌روی بیمارستان قدیمی رد شد. به آن طبقه دوم نگاه کردم که حالا بازسازی‌اش کرده‌اند.

کاش اتوبوس هیچ‌وقت از این‌جا رد نمی‌شد. کاش این‌خیابان‌ها نبودند. این‌ خیابان‌ها مزه دهانم را تلخ می‌کنند و بغض را توی گلویم می‌آورند.

همین جا می‌آوردمش؛ پسرم را. همین‌جا طبقه دوم. آن پایین چند تاب و یک سرسره بود که حالا جایشان خالی‌ است. پله‌ها را بالا می‌رفتیم و ساعت‌ها منتظر می‌ماندیم تا نوبت‌مان شود.

بچه‌ها با والدین‌شان آمده بودند گفتاردرمانی و بازی‌درمانی؛ بعضی هم مثل من که بچه‌هایشان را آورده بودند پیش متخصص کودکان. آن روزهای سخت و خاطرات تلخش مثل برق از ذهنم می‌گذرد. خداروشکر می‌کنم آن روزها تمام شد.

گاهی آدم توی ورطه‌ای از زندگی فرو می‌رود که خودش هم نمی‌فهمد دارد چکار می‌کند؟ چطور زندگی می‌کند؟ چطور دوام می‌آورد؟ بعد از مدتی که از آن امواج طوفانی سر درآورد. تازه یادش می‌آید چه لحظاتی را تحمل کرده و در کنار رنج‌هایش چه تجربیاتی بدست آورده. رشد کرده و بزرگ شده. سر خیابان پیاده می‌شوم. به خانه که می‌رسم قبل از هر چیز به اینترنت وصل می‌شوم و پیام‌هایم را نگاه می‌کنم.

فاطمه پیام داده عصر برای زایمان به بیمارستان می‌رود. گل لبخند روی لب‌هایم می‌شکفد. ذوق می‌کنم. قلبم تند می‌زند. فکر این‌که تا شب نوزادی را ببینم و بغل کنم بدنم را به تحرک وا می‌دارد.می‌خواهم تا عصر همه کارهایم را کرده باشم و آماده دیدن فاطمه و نوزادش باشم؛ یک نوزاد سالم که می‌تواند همه غم و غصه‌های گذشته را از یادم ببرد. دارم رفت و روب و آشپزی می‌کنم. همان وقت که گل‌های باغچه را آب می‌دهم یاد خواب دیشبم می‌افتم؛ اینکه به زیارت مشهد رفته بودم و نوزادی توی بغلم بود. حرم خلوت بود و می‌خواستم نماز حاجت بخوانم. از درخت انجیر چند تا رسیده‌اش را می‌چینم و می‌‌خورم. طعم شیرین انجیر تازه زیر زبانم مزه می‌کند.

توی قابلمه‌های کوچکی که نوِنو هستند برای اولین‌بار غذا می‌پزم. از خودم تعجب می‌کنم. یک نفر دیگر زایمان کرده و بچه‌دار شده، آن‌وقت من روی پایم بند نیستم. چند ساعت زودتر به بیمارستان می‌رسم. با مادر پشت اتاق زایشگاه قرآن می‌خوانیم و دعا می‌کنیم. مادر دو بار پول می‌دهد تا توی صندوق صدقات بیمارستان بیندازم. صندوق تا کله پر است و من اسکناس‌ها را به زور از شکاف صندوق توی آن هل می‌دهم.

چند تا عکس می‌گیرم از مردی که پشت در اتاق عمل انتظار می‌کشد. به یاد آن روزهایی می‌افتم که خودم توی اتاق بودم و خیلی اتفاق‌هایی که دوست داشتم برایم بیفتد و نیفتاد. حداقل می‌توانم خیال‌پردازی کنم و آن خاطرات تلخ زیادی را که در ذهنم خاک می‌خورد کمرنگ کنم. فاطمه را با کلاه و لباس صورتی خوشرنگی که روی تخت خوابیده می‌آورند. همه دور تخت حلقه می‌زنند. اشک از گوشه چشم‌هایش روی گونه‌های رنگ پریده‌اش می‌‌غلطد.

صورتش را می‌بوسیم. سراغ بچه را می‌گیریم. می‌گوید: همین جا بود روی سینه‌ام. گریه می‌کرد. پرستار می‌آید. نوزاد را توی پارچه خز صورتی رنگی پیچیده و کنار فاطمه می‌گذارد. همه ذوق می‌کنیم و قربان صدقه‌اش می‌رویم. یک موجود دوست‌داشتنی ریز که دست و پا می‌زند. پوست صورتی رنگش نرم و نازک است.

چشم‌هایش بسته و دهان کوچکش مثل ماهی کوچکی توی تنگ بلور باز و بسته می‌شود. یک آن احساس می‌کنم تمام خاطرات تلخ از گوشه ذهنم محو شده. مثل این است که خودم روی تخت خوابیده‌ام و یک نوزاد صحیح و سالم دارم. انگار یک‌بار دیگر مادر شده‌ام. حتی تصورش هم شیرین و دلچسب است.