به گزارش اصفهان زیبا؛ توی زیرزمین مسجدِ رضوی نشستهام و پسرها مشغول بازیاند. اینجا کسی کاری به کار بچهها ندارد، درست است که صدای آقای معمار منتظرین لابهلای سروصدای بچهها کم رنگ میشود. اما با دقت کردن میفهمیم حاج آقا در مورد چه موضوعی صحبت میکنند.
توی تمرکز برای شنیدن و توجه به بچهها هستم که کسی میزند سر شانهام. نگاهم را که بر میگردانم لیلا را میبینم رفیق گرمابه و گلستانم دوست قدیمی دوران دانشجویی، از جا بلند میشوم و در آغوشش میگیرم که میفهمم باردار است، هنوز تبریک خشک و خالیام را توی دامنش نیداختهام که سرِ درددلش باز میشود.
«فقط میگن بچه بیارین، بچه بیارین، بخدا از خرج و مخارج سونوهای اضافی، آزمایش خونای بیخود و بیجهت کمرمون شکست… یکی نیست بگه آخه من گناه کردم که ۳۸ سالمه و باردار شدم؟!»
لیلا اینها را میگوید و مینشیند. در حال تکیه دادن به ستون مسجد ادامه میدهد: «میدونی چی از همه بدتره؟ اینکه انگار خطا کردم که بچه سومم رو حاملهام. انگار باید برم به تکتک داروخونهچیا، به دکترای سونوگرافی، به ماماها جواب پس بدم. یکی نیست بگه مگه نونش رو شماها میدین؟»
لبخند میزنم، اما توی مغزم غوغاست، تمام خاطرات دوران بارداریام دارند جلوی چشمم رژه میروند، دلم میخواهد بگویم میفهمم چه میگویی، اما میترسم در دامِ «من از تو بدبختترم» بیوفتم. پس سکوت میکنم و اجازه میدهم لیلا حرف بزند و سبک شود.
لیلاکه احساساتی شده، حلقه اشک توی چشمش را با دستمال کاغذی مچاله تو دستش جمع میکند و میگوید: «باورت میشه دکترم نامه سقط واسم نوشت؟»
با دهان باز میپرسم: «وا! کدوم دکتر زنان و زایمان؟»
لیلا نگاهی به پسرش میاندازد و میگوید: «نه! دکتری که واسه رماتیسمم میرفتم پیشش، تا فهمید حاملهام واسم نامه سقط نوشته و میگه برو بنداز. این بچه رو میخوای چکار؟! تو که دوتا بچه داری»
جملات دکترش برایم آشناست، مغزم رفته سر فایل خاطرات و فیلم روزی را برایم رو میکند که توی مطب نشسته بودم تا بالاخره بعد از پنج ساعت معطلی دکتر را ببینم.
ماما جواب آزمایشم را توی دستش گرفته بود و همانطور که با اخم نگاهش میکرد گفت: «تو که دوتا داشتی، بچه میخواستی چکار؟ ببینم اصلا میخواستی؟»
از سوالش جا میخورم، دلم میخواهد بپرسم جواب این سؤال چه کمکی به روند معاینهام میکند؟ اما سکوت میکنم.
ماما با بیحوصلگی تمام مراحل وزن و فشار را انجام داد و دست آخر گفت: «به خدا بیکارید، هی بچه بچه …»
بسته بیسکویت توی کیفم را مقابل لیلا میگیرم و میگویم بخور اعصابت بیاد سر جاش!
لبخند بیرمقی روی لبش مینشیند و میگوید: «فردا نوبت دکتر دارم، نمیدونی چقدر فاجعه است دکتر رفتن…»
بیمعطلی میگویم: «میدونم بابا! مگه من کجا زندگی میکنم که ندونم، اگه دکترت از این معروفا باشه که هر بار یه صبح تا ظهر یا یه ظهر تا شب رو معطلی! درسته؟»
لیلا که گره روسریاش را باز کرده و دارد خودش را باد میزند، توی همان حال اسم دکترش را هم میگوید.
میشناسمش دکتری به ظاهر معتقد که در عمل از اخلاق بویی نبرده …
میپرسم: «چجوری با اخلاق گندش کنار میای؟»
لیلا نفس عمیقی میکشد و میگوید: «تازه الان داره وارد ۶۰ سالگی میشه خیلی بدترم شده…»
هر دو میخندیم به ۶۰ ساله بودن دکتر زنان و زایمان شهر، به بچه آوردنمان با وجود تلخیهایی که میبینیم، به زندگی در شهری که دوستدار بچه نیست، به مادریکردنمان که سراسر فشار است و اضطراب و به بنرهای بزرگ شهری که توصیه کرده جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید!