روایت زیباترین قصه دنیا

ساعت 3 و 30 دقیقه بامداد و در سکوت شب، صدایی مهیب همه را جاکن کرد. خیلی‌ها در خواب ناز بودند، خوابی که هیچ‌گاه به بیداری نرسید.

به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت 3 و 30 دقیقه بامداد و در سکوت شب، صدایی مهیب همه را جاکن کرد. خیلی‌ها در خواب ناز بودند، خوابی که هیچ‌گاه به بیداری نرسید. صدا از شروع یک اتفاق بزرگ خبر می‌داد، اتفاقی به بزرگی جنگ. دشمنی که همیشه نفرتش را در دل کاشته بودیم، خیالی در سر داشت و می‌خواست ما را امتحان کند.

خیال دشمن سرافکنده‌کردن ما بود؛ اما یک روز بعد از آن صدای مهیب، خاک لباسمان را تکاندیم و روی پا ایستادیم. دست همدیگر را فشردیم و از گرمای همدیگر نیرو گرفتیم. دل‌هایمان خون بود و غم پایش را روی حنجره‌مان فشار می‌داد؛ اما صدایی رسا دوباره نیرویی به جانمان داد.

وقتی پیر فرزانه آیه «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» را خواند، موجی از امید در رگ‌هایمان شروع به دویدن کرد. صورتمان گر گرفت و یادمان آمد که ما خداوندی داریم که همیشه همراه است. نترسیدیم؛ قوی‌تر از همیشه ایستادیم و برای دفاع از وطن و ایران عزیزمان، نیرویمان را جزم کردیم.

جنگ شروع شده بود و این ابتدای یک راه پرفرازونشیب بود، راهی که باید در آن از داشته‌های مهمی می‌گذشتیم. جنگ شروع شده بود و این ما بودیم که باید با تمام توان هیمنه دشمن را در هم می‌شکستیم و با قدی افراشته جلویش می‌ایستادیم.

جنگ ادامه پیدا کرد و از دلهره و ترس به اقتدار و شجاعت رسید و نیروی عظیمی در جان مردم ریخته شد که دشمن را دشمن می‌دید. تنفر از او و حس وطن‌دوستی به اوج رسید و خون تازه‌ای شد و در رگ مردم جریان پیدا کرد.

داستان شروع شده بود. داستان دفاع از وطن. هرروز که برگه‌ای از داستان ورق می‌خورد، در گوشه‌ای از این خاک، قهرمان جدیدی به داستان دفاع اضافه می‌شد.

12 روز دفاع گذشت، با همه فرازونشیب‌ها و دلهره‌هایش. سر چرخاندیم و دیدیم در هر کوچه و داخل هر محلۀ این شهر، نمادی قرمز از پرکشیدن یک قهرمان خودنمایی می‌کند. کوچه‌ها حال‌وهوایشان بوی اقتدار و سرافرازی می‌داد. رنگ قرمز حجله شهدا، خاطره‌های هشت سال دفاع‌مقدس را زنده کرد و واژه زیبای دفاع و همدلی از پستوی ذهن مردم بیرون آمد، جان گرفت و حماسه آفرید.

روزها می‌گذشت و در داستان دفاع از وطن، اتفاق‌های زیادی شکل می‌گرفت، اتفاق‌هایی که شاید مدت‌ها زمان بخواهد تا روایت بشود و به گوش همه برسد، روایت‌هایی که در آن قهرمان‌هایی از جنس زن و مرد، پیر و جوان، کودک و نوزاد دارد و باید خوب قصه‌شان شنیده شود.

شهرها هرروز پرهیاهو بود. جنگ به‌ظاهر تمام‌شده، اما هنوز شهر در تلاطم بود. این بار تابوت‌های پرچم‌نشان، شهر را به جوش‌وخروش انداخته بود؛ تابوت‌هایی که آدم‌های درونشان بر قله ایستاده بودند و نظاره‌گر شور و قدرت مردم بودند. برخی‌هایشان سال‌ها بود لباس رزم پوشیده و منتظر بودند؛ برخی‌هایشان اما در بی‌خبری و به گناه ایرانی‌بودن پر کشیدند؛ اما حالا به نام یک شهید و در میان دست‌های به‌آسمان‌رفته تشییع می‌شدند.

حالا نوبت اما به ما رسیده بود تا حماسه بیافرینیم و قصه قهرمانان دوازده‌روزه را خوب روایت کنیم. ایستادن، مجاهدت، مظلومیت و غربت و داغ بر دل نشسته را بنویسیم.
باید قلم را به دست می‌گرفتیم و می‌نوشتیم از مظلومیت کشته‌شدن مردی با همسر و نوزاد متولدنشده‌اش، که تا دیروز خدمتگزار مردم شهرش بود و حالا بدون آنکه لباس رزمی بر تن داشته باشد، هدف قرارگرفته و قبل از دیدن نوزادش از دنیا رفته بود. باید می‌نوشتیم از داغی که بر دل مادران شهرمان نشسته بود، از داغی که سال‌ها هم بگذرد، سرد نمی‌شود و هرروز بر هرم آن اضافه می‌شود، از آه دخترکان معصوم مردان شهرمان که مجاهدت در راه خدا را انتخاب و صبر زینبی از دخترکانشان مطالبه کرده بودند.

باید از زنانی می‌نوشتیم که مردان و پناهشان را در این 12 روز حمایت کرده و ایستاده بودند تا ایران بااقتدار و سرافراز بایستد. باید از پسرانی می‌نوشتیم که بوی عطر بدنشان، هنوز در شامه مادران داغ‌دیده تازه است و پدران کمر راست نکرده‌اند از داغ نبودشان. باید از دانش‌آموزانی می‌نوشتیم که آرزوهایشان، پشت نیمکت مدرسه جا خوش کرد و حالا تنها گل قرمزی می‌تواند جایشان را پر کند.

ما در نوشتار پیش رویتان، قصه قهرمانان و عزیزانی را از زبان پدر، مادر، همسر و دخترانی روایت کرده‌ایم که گرمی داغشان هنوز سینه‌ها را می‌سوزاند. ما در این ویژه‌نامه تلاش کردیم گوشه‌ای از روایت‌های مردان و زنان سرزمین و شهرمان را به تصویر بکشیم و برای آیندگان ثبت کنیم تا روزی قصه هزارویک‌شب‌های فرزندان کشورمان شود و یادشان نرود که قصه دفاع از وطن، زیباترین قصه دنیاست.