به گزارش اصفهان زیبا؛ نفیسه جوزدانی، مادری با نگاهی مصمم و پرمهرو با لبخندی تلخ وشیرین، از روزهـــای کودکی مهدی میگوید؛ صدایی با قاطعیت یک کوه و گرمای دستهایی که هنوز دلتنگ نـوازش پسرش است.مادری از دیار رهنان که نبودن فرزندش، نه فقط خانه آنها را بلکه دلهای بسیاری را در فراقش به درد آورده است. روایت او از مهدی، تنها حکایت یک شهیدنیست؛ تصویری اســت از یـک جــوان مؤمن،مؤدب، باوقار و مهربان ، فهمیده که در دنیا ساده زیست وآسمان را با ایمان و تواضع فتح کرد.
این روایت، دل گویه های زنی است که فرزندش را نه از دست داده، که به معراج فرستاده است.مـهـدی سـهـرابـی فـرزنـد مجتبی متولد اسفند۱۳۷۹فرزند اول خانواده، پسری از جنس ادب،محبت و تواضع بود. در همان نوجوانی، چیزی در وجـودش بود که دلها را بی اختیار به سوی خودش میکشاند.مـــادرش، نفیسه جــوزدانــی، بـا نگاهی پرمهر وصمیمانه، از خــاطــره هــای مـهـدی مـیگـویـد؛صدایش صلابت کوه دارد و گرمای دستش هنوز رد نوازش پسرش را در خود حفظ کرده است.»
مهدی از همان نوجوانی متفاوت بود؛ ادبش،متانتش،فهمیدگی اش مهربانیش… آنقدر در رفتارش تواضع موج میزد که حتی وقتی حرف میزد، انگار لبخندروی واژه هایش مینشست. هر کس کنارش بود،حال دلش خوب میشد. با همسرش، با خانواده،با دوستان، با اقــوام؛ همیشه با احترام برخوردمیکرد. احترام در حد اعلا.«
مـادر که سخن میگوید، نه فقط خاطره تعریف میکند، بلکه با کلمه ها تصویر میسازد. صدایش آرام اما محکم، تلخ اما روشن و شیرین و باافتخاراست؛ مثل صدای زنی که مادر است، اما سربازوطن هم هست.او با مهربانی یـادآوری میکند: »مهدی از همان کودکی پرشور بــود. بازیگوشی مـیکـرد؛ شادی خانه مان بود؛ اما در عین بازیگوشی، کسی را اذیـت نمی کرد. با دو خـواهـرش رابطه ای شیرین و پرمهر داشـت؛ اگـر هم در حین بازی اختلافی پیش می آمد، با تدبیر مشکل را حل میکرد و رابـطـه اش بـا خواهرهایش فـراتـر از یـک رابطه معمولی بــــود؛ مـراقـبـشـان بــــود، بـازی می کردند، آشپزی به خصوص فست فود درست می کردند. خانه با حضور او لبریز از شادی و زندگی بود.«
مـادر میگوید: »مـن مـادر، اصـلابه یـاد نــدارم که او اذیـــت یـا ظلم کـــرده بـاشـد. از یـازده سـالـگـی روزه هایش را کامل گرفت و نماز می خواند خیلی باادب بود که به قول خواهر کوچکش دلم برای ادبش تنگ شده است. آنقدر کمک حال دیــگــران بــود کـه الان نـبـودن او را همه حس می کنند. مدیریت عالی داشت. بسیار با دیگران مـدارا میکرد. هیچکس از او ناراضی نبود؛ حتی بـا شخصی کـه مخالف بــود یـا تـفـاوت دیـدگـاه داشـت، کامال با مـدارا رفتار میکرد یا از کسانیکه دلخور بود، با آنها با ادب و احترام برخوردمیکرد. او بسیار ساده زیست بـود؛ اگـر کسی برایش کـاری مـیکـرد، بسیار تشکر میکرد .
او زندگی اش را بر پایه باورهایش میساخت نه برای چشم مردم . اصلادنیایی نبود. بــه زور بـرای او چیزی میخریدم و همیشه میگفت: همین ها که دارم، خـوب وکافی اسـت. مهدی اهـل رفـت وآمـد و شرکت درمهمانی های خانوادگی بود؛ اما اگر می دانست حضوراو ضرورتی نــدارد، مؤدبانه شرکت نمیکرد؛ چون اهل دل آزاری دیگران نبود.مهدی در عین ادب و اقتدار، مظلوم و دلنشین بود. بااینکه تازه داماد بود، اصلا دنیایی نبود… مهدی ره صدساله را یک شبه طی کرد.«مادر ادامه میدهد: »حرفهایش روی دیگران تأثیر خیلی خوبی داشت و همه حرف او را قبول داشتند. یاد دارم شبی که دخترم کنکور داشت،قدری نگران بود . وقتی مهدی با او صحبت کرد، دخترم کتاب را گذاشت کنار و گفت با صحبت های برادرم آرام شدم … صبح هم بااعتمادبه نفس رفت سر جلسه کنکور.«
و بـاز خـاطـره ای که هنوز گـوشـه ای از دل مادررا مـیسـوزانـد: »هیچگاه تقاضای پول توجیبی نمیکرد؛ ولی ما حواسمان به او بود ولی اگر نیاز به پول بیشتری داشت حیا میکرد و خیلی غیر مستقیم تقاضای خود را عنوان میکرد مادر بغضش رافرومیدهد و میگوید: »من از اینکه او اینقدرحیا داشت و خواسته های کمی نسبت به هم سن و سالانش داشت خیلی دلم می سوخت. در هیئت مسجد، کسی او را وسط هیئت نمیدید؛ اما همه جا حضورش راحس میکردند؛ از نصب پرچم گرفته تا کارهای صوتی ، تصویری آرام و مؤثر در هیئت حضوری فعال داشت.