خانه‌ای که هنوز بوی وحید می‌دهد

بعضی از آدم‌ها نه با هیاهو که با سکوتشان، با ایمانشان، با صداقت و سادگی‌شان در دل‌ها ماندگار می‌شوند. کسانی که بی‌ادعا زندگی می‌کنند؛ اما با عزتی بزرگ به نام شهادت می‌روند.

به گزارش اصفهان زیبا؛ بعضی از آدم‌ها نه با هیاهو که با سکوتشان، با ایمانشان، با صداقت و سادگی‌شان در دل‌ها ماندگار می‌شوند. کسانی که بی‌ادعا زندگی می‌کنند؛ اما با عزتی بزرگ به نام شهادت می‌روند.

شهید وحید صالحی‌راد یکی از همان‌ها بود؛ جوانی از جنس خاک، ریشه‌دار در ایمان و ادب، سربازی از خط پرافتخار عشق که بی‌ادعا آمد، زیست و رفت؛ اما یادش روشن‌تر از همیشه در دل پدر و مادر و مردمی که قدر او را دانستند، زنده ماند.این روایت، دل‌گویه‌های پدری است که نه فقط فرزندش را، که چراغ خانه‌اش را به راهی فرستاد که خود آن را انتخاب کرده بود؛ راهی که به شهادت ختم شد؛ اما آغاز شدنی دیگر بود.

احمد بقولی‌زاده از فرزند شهیدش، از روزهای با او بودن و از دلتنگیِ پس از او برایمان می‌گوید.

نام خانوادگی‌اش را تغییر داد

اجداد ما سبزی‌فروش بودند و فامیل ما را به همین خاطر «بقولی‌زاده» گذاشته بودند. عمویم حدود پنجاه سال پیش فامیلش را به صالحی‌راد تغییر داد. وحید هم چون به خاطر مراوداتی که با سایر شهرها داشت و نام فامیلش برای خیلی از افراد ناآشنا بود مدتی قبل از شهادتش با هماهنگی و اجازه من، نام خانوادگی‌اش را به «صالحی‌راد» تغییر داد.

روز تولدش یکی از عجیب‌ترین روزهای زندگی من بود

وحید متولد سال ۱۳۷۳ بود و دومین و آخرین فرزند خانواده. روز تولدش یکی از عجیب‌ترین روزهای زندگی من بود. من آن زمان نقشه‌کشی و چله‌کشی فرش می‌کردم. بعد از مدتی چون این شغل دیگر بازاری نداشت، در اداره پست مشغول کار شدم.

روز جمعه به دنیا آمد. چله‌کشی فرش مشتری تازه تمام شده بود. انگار چیزی مانع رفتنم می‌شد. همین‌طور این پا و آن پا می‌کردم که همسرم گفت، حالش خوب نیست.

نوزاد در شکمش رها شده بود. با سرعت او را به بیمارستان صدوقی رساندم. خوشبختانه دکتر اسلامی همان لحظه به خاطر انجام عملی دیگر در بیمارستان حضور داشت و فورا عمل انجام شد. بعد از عمل گفت اگر من آنجا نبودم و قرار بود از خانه به بیمارستان بیایم، مادر و بچه هر دو از دست رفته بودند. خدا وحید را همان‌جا به ما بخشید. اذان ظهر روز جمعه به دنیا آمد. درست همان روز و ساعتی که او را بعد از ۳۱ سال به خاک سپردیم.

به نماز اول وقت خیلی اهمیت می‌داد

وحید از همان کودکی نسبت به حلال و حرام خیلی حساس بود. یک بار که او را به مدرسه می‌بردم، چشمم به یک پاک‌کن نو افتاد که در کوچه افتاده بود. هنوز چیزی نگفته بودم که وحید گفت: «بابا! یک‌وقت این رو برنداری‌… من از این استفاده نمی‌کنم.»

از همان دوران، به نماز و مسائل دینی اهمیت می‌داد. بعدها دیدم که حتی نماز شب را در خلوت و پنهانی و دور از چشم دیگران می‌خواند. نماز اول وقت برایش مهم بود و سعی می‌کرد نمازش را به جماعت بخواند.

از کودکی در کلاس‌های قرآن شرکت می‌کرد. وقتی در مسجد قرآن می‌خواندند وحید تندتر می‌خواند تا صفحات بیشتری را بخواند. او برای ما یک راهنما بود.

مسئول نیروی انسانی بسیج بود

وحید در خیابان استاد همایی بزرگ شد و در مدارس شهید اعلایی و شهید رجایی درس خواند. در بسیج انگورستان ملک فعال بود و مسئول نیروی انسانی.
دوستان زیادی داشت. دوستانش همه هیئتی و خوب بودند؛ ولی همیشه می‌گفت:

«مهم نیست این رفیق همه چیزش خوب باشه. مهم اینه که من بتونم روی اون تأثیر خوب و مثبت بذارم و تأثیر منفی نگیرم. شاید هم خدا خواست و اون تغییر کرد.» همیشه به انتخاب‌هایش مطمئن بودم و دخالت نمی‌کردم.

دوست داشت در سپاه مشغول به کار شود

رشته عمران را در دانشگاه غیرانتفاعی نجف‌آباد خواند. از همان اول تصمیم گرفته بود هزینه تحصیلش را خودش تأمین کند. صبح‌ها سر کلاس می‌رفت و عصرها در فست‌فود یا مغازه کیف‌فروشی کار می‌کرد. بعد از فارغ‌التحصیلی، دوره حسابداری دید و یک شرکت حسابداری هم با او تماس گرفت؛ اما به مادرش گفت: «دوست دارم برم سپاه. نه نیارید.»

مادرش هم مخالفتی نکرد. من هم همیشه انتخاب شغل را به خودش واگذار کرده بودم. همین شد که رفت و سپاه استخدام شد. حدود چهار یا پنج سال می‌شد که آنجا خدمت می‌کرد.

با علاقه مسیرش را انتخاب کرده بود

از همان اول، به‌دنبال این بود که سربازی‌اش را در سپاه بگذراند؛ ولی قبول نشد و به ارتش رفت. بعد از پایان سربازی، با علاقه وارد سپاه شد. می‌دانست که این راه ممکن است به شهادت ختم شود؛ ولی این مانع زندگی و تلاشش نشد. با علاقه مسیرش را انتخاب کرده بود.

به زیارت اهل قبور علاقه زیادی داشت

همیشه با احترام با دیگران صحبت می‌کرد و آن‌ها را صدا می‌زد. به زیارت اهل قبور و امامزاده‌ها علاقه زیادی داشت و خیلی به تخت‌فولاد و گلستان شهدا می‌رفت. یک سفر شمال رفتیم. به مادرش گفته بود، ای کاش به مشهد رفته بودیم. توی سفر در گوشی موبایلش همیشه دنبال امامزاده‌ها و مساجد می‌گشت تا برویم زیارت.

اصلی‌ترین معیارش برای ازدواج، حجاب بود

وحید هنوز ازدواج نکرده بود. چند بار برایش خواستگاری رفتیم؛ اما یا نمی‌پسندید یا مهریه‌های سنگینی پیشنهاد می‌دادند و او زیر بار نمی‌رفت. همیشه می‌گفت: «مهریه، دِینیه که به گردنمه. باید طوری باشه که بتونم پرداختش کنم.» اصلی‌ترین معیارش برای ازدواج، حجاب بود و بعد بقیه موارد.

هنوز چیزی از ماجرای جنگ نمی‌دانستیم

شب جمعه‌ای که فرماندهان زیادی در آن شب ترور شدند، با وحید در مراسمی شرکت کرده بودیم. آن جلسه خیلی با روحیاتش جور نبود؛ ولی گفت چون دعوت کرده‌اند می‌رویم. بعد از آنجا با برادرش به میدان نقش جهان رفته بودند. می‌خواست برای آمادگی جسمانی کمی بدود.

معمولا شب‌ها برای دویدن و ورزش می‌رفت. از وضعیت حجاب بعضی افراد ناراحت شده بود و به برادرش گفته بود: «از یه گناه درمیایی، می‌افتی توی یه گناه دیگه!» این آخرین حرفش با برادرش بود. شب که برگشت خانه، فراخوان شد برای رفتن. ما هنوز چیزی از ماجرای جنگ نمی‌دانستیم. صبح روز بعد فهمیدیم که چه اتفاقی افتاده است.

آخرین مکالمه تلفنی و صحبتمان بود

مادرش تا روزهای آخر با او در تماس بود. آخرین بار که تماس گرفت، تلفن را از مادرش گرفتم و به شوخی گفتم: «بچه منم هستی‌ها !» آن شب کمی با او صحبت کردم و این، آخرین مکالمه‌مان بود.
سه‌شنبه بود. از یکی از همکارانش که با وحید در ارتباط بود و می‌شناختمش، حالش را پرسیدم. گفت محل کارش را زده‌اند. دلم لرزید و پرسیدم: «از خود وحید خبری هست؟»
گفت: « مشکلی نیست.» فردا صبح رفتم بیمارستان صدوقی لیست نام شهدا و مجروحان را دیدم. خبری نبود. برگشتم سر کار.

وحید برای مادرش همه‌چیز بود

همان روز چند نفر آمده بودند خانه. مادرش تنها بود. یک روحانی، چند خانم و چند مرد با لباس نظامی. با دیدن آن‌ها و شنیدن خبر، شوک سختی به همسرم وارد شده بود. وحید برای مادرش همه‌چیز بود. مادرش خیلی به او وابسته بود‌. بیشتر وقت‌ها بعد از بازگشت از کار، او را با خود به مسجد یا امامزاده‌ای می‌برد تا تنها نماند و حوصله‌اش سر نرود.

انگار همه برای تشییع فرزند خودشان آمده بودند

روز سه‌شنبه وحید شهید شد و چهارشنبه ما خبردار شدیم. جمعه مراسم خاکسپاری برگزار شد. آن روز احساس نمی‌کردم من فقط پدر این شهید هستم. جمعیت زیادی آمده بود. انگار همه آن‌ها آمده بودند فرزند خودشان را تشییع کنند. دشمن نتوانسته بود بین مردم ایران دو دستگی بیندازد و همه یک‌دل و یک‌صدا برای مراسم تشییع آمده بودند.

خانه‌ای که هنوز بوی وحید را می‌دهد

در هر گوشه خانه نشانی از وحید هست. خرید خانه، وسایل مورد نیاز، همه را زودتر تهیه می‌کرد. همیشه می‌خواست در خانه چیزی کم نداشته باشیم. مادرش همیشه برای پخت غذا از او نظرسنجی می‌کرد. خیلی در کارهای خانه کمک حال من و مادرش بود.

شهادتش برایمان افتخار بزرگی است؛ ولی از دلتنگی‌اش کم نمی‌کند

بعد از شهادتش، دوستانش از خوش‌برخوردی، خوش‌اخلاقی و خنده‌رویی‌اش گفتند. می‌گفتند که وحید عاشق شهادت بود و از مرگ نمی‌ترسید. شهادتش برایمان فیض بزرگی بود؛ ولی دلتنگی‌اش کم نمی‌شود.تنها قوت قلب من و مادرش این است که وحید شهید شده است و بعد هم همدردی مردم خیلی آراممان می‌کند.

در محل کارم برایش حجله‌ای زده بودند. خیلی از افراد که اصلا فکرش را نمی‌کردم با ظاهر و پوشش مختلف می‌آمدند تسلیت می‌گفتند و ابراز همدلی و همدردی می‌کردند. شهدا را خدا یک‌بار به خانواده می‌سپارد و هر وقت خواست، آن‌ها را برای خودش انتخاب می‌کند.