عابدزاده قاعده بازی را می‌دانست!

در جريان بازي اخير بسكتبال ايران و استراليا در يك چهارم دوم بازي، به يك باره اختلاف امتياز استراليا از ايران زياد شد و متاسفانه تيم كشورمان در امتياز حدود 21 انگار قفل شد.

به گزارش اصفهان زیبا؛ در جريان بازي اخير بسكتبال ايران و استراليا در يك چهارم دوم بازي، به يك باره اختلاف امتياز استراليا از ايران زياد شد و متاسفانه تيم كشورمان در امتياز حدود 21 انگار قفل شد. در اين لحظات شاهد بوديم كه بازيكنان استراليا اصرار داشتند به روش «اسلم دانك» توپ را درون حلقه ايران بيندازند، يعني همان روشي كه بازيكن حلقه را محكم با دو دست مي‌گيرد؛ به نحوي كه كل آن مجموعه از نيروي واردشده مي‌لرزد.

واضح بود كه اين تاكيد بر اسلم دانك (علاوه بر فضايي كه ايران از روي ضعف براي بازكنان آن‌ها ايجاد مي‌كرد) فقط براي شكستن روحيه تيم حريف بود. مثلا در جايي بازيكن استراليا چنان حلقه را گرفته بود كه انگار داشت كنده مي‌شد و آن بعدي ميمون‌وار چنان آويزان حلقه شده بود كه گويي مي‌خواست از حلقه پايين نيايد. حاصل اين حركات آن شد كه بسكتبال ايراني حسابي خود را باخت و در پايان اختلاف امتياز دو تيم به حدود 50 امتياز! رسيد.

من از اين بازي و رفتار تيم استراليا ناخودآگاه ذهنم به ياد استعمار افتاد. استعمار در لغت ديروز و استكبار در بيان امروز، حالتي اين چنين دارند؛ يعني به ده يا بيست امتياز جلو افتادن از تو قانع نمي‌شوند. وقتي كه ببينند كه تو فضا را باز كرده‌اي دگر تا جا دارد پيش مي‌روند و از تو امتيازگیری مي‌كنند. در اين روش و منش آنان، يك لحظه خيلي مهم است؛ لحظه‌اي كه آنان مقاومت تو را كامل در هم مي‌شكنند. اين كه يك كشوري در رقابتي از كشور ديگر ضعيف‌تر باشد و ضرر كند و ببازد، اشكالي ندارد و قاعده بازي روزگار است و ما هم مي‌دانيم كه آن چه در بازي ايران و استراليا رخ داد يك بحث ارزشي و اخلاقي نيست و طبيعت ميادين ورزشي است. اين‌ها را مي دانيم!

اما مي‌شود ذهن را پرواز داد و نتايج ديگري هم گرفت. ذهن را متمركز كنيم در لحظه‌اي كه تيم ايران در هم شكست؛ در آن لحظاتي كه بسكتبال استراليا علاوه بر برتري فني، روحيه را هم نشانه گرفته بود؛ همان مقطعي كه از بعد آن كار تيم مان يكسره شد. تيمي كه اتفاقا آن قدرها هم ضعيف نبود، در بازي قبلي چين تايپه را برده بود و در بازي بعدي از پس نيوزلند برآمد.

در همين فكرها هستم كه ذهنم مي‌رود به لحظاتي كه درست هم سن و سال امروز پسرم بودم. پاي تلويزيون بازي ايران و استراليا. جايي كه دو گل خورده بوديم، اما طرف مقابل به همين هم قانع نشد و يك نفر آمد تور دروازه ما را پاره كرد. حس بدي با حس بدتري تركيب شده بود. بازي تمام نشده بود و آن‌ها مي‌دانستند علاوه بر برتري در زمين بايد مقاومت بچه‌هاي ما را هم بشكنند، اما درست در آن لحظه عابدزاده برخاست و به پيش چشم همه دو تا پشتك زد، انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده است، انگار كه در لحظه نخستين بازي هستيم. عابدزاده بود و خداي عابدزاده كه ما را آن روز به بازي برگرداند و الا حكايت همان بازي بستكبال مي‌شد.

بازي سال 1376 ايران و استراليا يك بازي معمولي نبود، انگار حكايت ديروز و فرداي ملت بود. وقتي با گل زدمان از پس آن شكست، به بازي برگشتيم، انگار ملتي بوديم كه از پس تلفات فراوان، داريم بلافاصله دشمن را موشك باران مي‌كنيم. وقتي عابدزاده توپ را با يك دست گرفت، انگار ما بوديم كه جنگ را به سخره گرفته بوديم. وقتي پاشازاده سرش را در دروازه خالي جلوي شوت حريف قرار داد، انگار اين پدافند ما بود كه حريف را خنثي مي‌كرد. اين شد كه كسي به ملت نگفته آن‌ها را بعد از بازي كشاند به خيابان‌ها. مردمي كه آخرين بار سال‌ها پيش براي آزادي خرمشهر به خيابان ريخته بودند.

گفتني‌ها فروان است از آن روزگاران. گفتني‌ها همه شيرين است و همه وابسته به يك لحظه. همان لحظه‌اي كه مي‌خواستند كمر ما را بشكنند، اما يك نفر نمي‌خواست باور كند كه بازنده ميدان باشد. آن روز عابدزاده بود كه زهر آن لحظه را گرفت، چيزي كه امروز تيم بسكتبال ما نداشت.

فكر كنم عابدزاده قاعده بازي را مي‌دانست كه حريف به كم قانع نمي‌شود و تا از پاي درآوردن تو پيش مي‌رود. آري اين قاعده استعمار يا استكبار يا به هر نام ديگري است كه از آن لحظه سرنوشت‌ساز كه عبور كند، مقاومت تو كه ديگر در كار نباشد تا نابودي تو مي‌رود تا جايي كه هيچ مرزي ندارد.