به گزارش اصفهان زیبا؛ در دل یک روستای کوچک اما زیبا و چشمنواز، دختربچهای به نام زهرا زندگی میکرد. او عاشق درسخواندن و آموختن بود و همیشه با اشتیاق به مدرسه فکر میکرد. متأسفانه، در آن زمان پیشدبستانی وجود نداشت و مدرسه هم از خانه آنها فاصله زیادی داشت. زهرا هر روز در حیاط مدرسه و از پشت حصارهای آن، محصلها را زیر نظر میگرفت و با آرزوی عمیق، آه و حسرت محصلبودن و آیندهداشتن میکشید.
یک روز مدیر مدرسه، متوجه اشتیاق زهرا شد و به او اجازه داد در کلاس درس حاضر شود. همانجا بود که عشق به یادگیری و نوشتن در دلش جوانه زد.
او از همان ابتدا با شوروشوق، مشغول به تعلیم و تحصیل شد و به نوشتن شعر و داستانهای کوتاه پرداخت. سالها به همین ترتیب گذشت و تا مقطع سوم ابتدایی در روستایشان تحصیل کرد؛ اما بهمرورزمان و با کمترشدن تعداد دانشآموزان، دیگر مدرسه معلمی نداشت و زهرا مجبور شد به روستای دیگری برود.
مسیر رفتوآمد برای دخترک سوم ابتدایی بسیار دشوار بود. پدرش کشاورز بود و ماشینی برای بردن او به مدرسه نداشت؛ بنابراین، زهرا هر روز صبح زود در گرما و سرما مجبور بود برای سوارشدن به مینیبوس، در فرعی روستا به انتظار بنشیند.
گاهی اما شانس و اقبال یارش نبود و زودتر از موعد به مدرسه میرسید و پشت در مدرسه منتظر میماند.سالها گذشت و زهرا دوره ابتدایی را به انتها رساند و وارد مرحله بعدی زندگیاش شد و در مدرسه شبانهروزی روستای ملی مهرگرد ثبتنام کرد.
این تصمیم برای او و خانوادهاش بسیار سخت بود؛ زیرا زهرا که عزیزدردانهخانواده بود، باید از آنها جدا میشد و به روستایی دیگر میرفت.
اولینشب در خوابگاه سختترین شب زندگیاش بود. سرما به استخوانش نفوذ میکرد و آن شبهای سرد و برفی، وقتی برف روی سقف خوابگاه نشسته بود، دلش برای خانه و خانوادهاش تنگ میشد. گریههای او بیشتر شبها به یاد آغوش گرم مادر و جمع خانوادگی تداوم داشت.
زهرا به دلیل ناراحتی از دوری خانواده، از غذاخوردن هم امتناع میکرد؛ اما با گذشت زمان، کمکم به شرایط جدید عادت کرد.
هر صبحگاه با دلخوری بیدار میشد و به سر صف میرفت؛ اما اشتیاقش به یادگیری هرگز کمرنگ نشد.
شنبه تا چهارشنبه را در خوابگاه میگذراند و خبری از خانوادهاش نداشت.چهارشنبهها بهترین روزهای دوران تحصیلش بود؛ روزی که مینیبوس نارنجیرنگ میآمد و او را بهسمت خانه میبرد.
بچهها به شوق دیدن او میگفتند: دایی بیا،
دایی بیا ما را ببر به خونه؛ مادر منتظرمونه!
آخر هفتهها، زهرا به پدرش در برداشت محصول سیب کمک میکرد. او هر بار که میدید درختان ثمر دادهاند و خوشرنگ و رسیده شدهاند، قلبش پر از عشق و امید میشد.
او به یاد میآورد که چگونه دلانگیزانه و مشتاقانه با صدای برگها، زیر نور آفتاب تابستان یا برف زمستان، به سرزمین رؤیاهایش گذر میکرد و در افکارش خاطره میکاشت.
زهرا همچنان به تحصیل ادامه داد و بیصبرانه منتظر آینده و روزهایی بود که بتواند به روستای خود برگردد و با داشتن دانشی که کسب کرده بود، به دیگران کمک کند.
داستان او، داستان دختری بود که با عشق و اراده، از دل مشکلات خوابگاه و زمستانهای سرد، به آرزوهای بزرگ خود دستیافت؛ به دانشگاه رفت و معلمی را فراگرفت تا امروز، دخترش را با آرزوی علم و دانشاندوزی بزرگ کند و پرورش دهد و آرزوهای دیروز خودش را برای فردای دخترش به تصویر بکشد.