هاجر دهقانی

هاجر دهقانی

روایت‌نویس

آرشیو مطالب منتشر شده
کربلا را به چشم دیدم
26 اسفند 1404

کربلا را به چشم دیدم

نمی‌دانم چرا از میان تمام فیلم‌ها و عکس‌هایی که توی کانال‌های خبری می‌دیدم، آن یک عکس را انتخاب کردم و توی گالری گوشی‌ام ذخیره کردم؛ حتی آن را گذاشتم روی پروفایلم.

شب یلدا برای بعضی‌ها طولانی‌تر است
30 آذر 1404

شب یلدا برای بعضی‌ها طولانی‌تر است

حوالی ساعت دو صفحه گوشی‌ام را باز می‌کنم، سه تماس بی‌پاسخ! ساعت را می‌بینم. همان ساعتی که گرم صحبت کردن با بچه‌ها بوده‌ام. بچه‌ها دور طرح مادر که دامن قرمز ساتن پوشیده و گل‌های زرد فومی اکلیلی روی آن برق می‌زند جمع شده‌ بودند.

مادر یعنی معنای زندگی
20 آذر 1404

مادر یعنی معنای زندگی

وقتی به مادر فکر می‌کنم، سیلی از خاطرات به ذهنم هجوم می‌آورد. تصاویر یکی‌یکی از ذهنم عبور می‌کنند؛ مثل فیلمی که ابتدا با سرعت می‌گذرد و بعد آرام می‌شود، تا لحظه‌ای که به اوج می‌رسد.

چند هلو برای  لبخند
16 آذر 1404

چند هلو برای لبخند

مثل اینکه سر کلاس خود شیرینی کرده‌اند. حرفی زده‌اند یا شاید درس را خوب جواب نداده‌اند. علتش را نمی‌گوید. فقط می‌‌گوید که استاد جریمه‌‌شان کرده و گفته باید برای جلسه آینده خوردنی، چیزی بیاورند. آن هم به تعداد بچه‌های کلاس!

ماسک‌ها نفس می‌کشند!
10 آذر 1404

ماسک‌ها نفس می‌کشند!

شب خواب ابر می‌بینم و باران. تند می‌بارد. زمین خیس است و از ناودان‌ها شرشر باران جوی‌ها را پر کرده. صبح چشم باز می‌کنم خبری نیست. همه جا ساکت است و تک درخت توی باغچه تکان نمی‌خورد.

کتاب‌ها حرف می‌زنند
27 آبان 1404

کتاب‌ها حرف می‌زنند

صدای مربی با ذوق از توی کلاس می‌آید. «بچه‌ها گوش بدین! امروز می‌خوام یه قصه براتون بگم.» بچه‌ها همه ساکت می‌شوند.

کابوس عروسک خاکستری
19 آبان 1404

کابوس عروسک خاکستری

ظرف قل‌های نارنگی را دست اهورا و موز را می‌دهم به ابراهیم و بر‌می‌گردم تا یک قاشق حریره بادام توی دهان فاطمه بریزم که ابراهیم موز پوست کنده را جلویم می‌گیرد و می‌گوید: «خاله ببین اینجاش گندیده.»

نکند پاییز خوابش برده؟
11 آبان 1404

نکند پاییز خوابش برده؟

فنجان چای داغ می‌ریزم. بخار از روی آن بلند می‌شود. روی مبل طوسی رنگ می‌نشینم.

مقنعه سفید
5 آبان 1404

مقنعه سفید

اواسط مهرماه مادر یکی از بچه‌ها که خیاط خوبی بود کار دوختن مقنعه‌های بچه‌‌ها را به عهده گرفت. اول برای دخترهای پیش دو و بعد دخترهای پیش یک. یک روز صبح مبینا و نگار مثل هر روز زودتر از همه مقنعه‌ به سر به مهد آمدند.

روزهایی که مهر نیست
7 مهر 1404

روزهایی که مهر نیست

چند روزی است که از اول مهر گذشته. صبح زود راهی مدرسه می‌شوم؛ دست در دست دخترم. باید نقاب خوشحالی بزنم. نمی‌خواهم روی خاطره نازنین از همان ماه اول مدرسه گرد و غباری بنشیند. دوست دارم همه بچه‌ها مهر را با مهر شروع کنند. با عشق به مدرسه، معلم و یادگیری.

گلستان شهدا  حرم است
27 شهریور 1404

گلستان شهدا حرم است

مثل این بود که سنگی جلوی پایم بوده به این بزرگی. ندیده‌ام و حالا خورده‌ام زمین. زانوها و کف دست‌هایم زخم شده و تا بیایم کمی سر پا بشوم طول می‌کشد. این زمان برای همه یکسان نیست؛ کم و زیاد، طولانی و کوتاه.

صدای پدافند آمبولانس و چراغ قوه
24 شهریور 1404

صدای پدافند آمبولانس و چراغ قوه

شبی بود که داشتم اخبار جنگ را در نور موبایلم بالا و پایین می‌کردم. در آن میان فیلم و گزارش آمبولانسی را دیدم که پهپاد رژیم اسرائیل آن را منفجر کرده بود. یک آن دلم هری ریخت پایین. دور از انتظار هم نبود. با این حال ترس برم داشت. قلبم تکان خورد و ذهنم مثل برق به سمت تو پرید.