12 سال است که مؤسسه فرهنگی «دختران باغ بهشت» مشغول به کار بوده و در این مدت، تمام تمرکز ما بر دنیای دختران پنج تا ۱۴ سال بوده است.
داستان شکلگیری گروه فرهنگی «نورالهدی» به ۱۳۹۴ بازمیگردد؛ روزهایی که من دانشجوی دانشگاه معارف در رشته علومتربیتی بودم. در آن دوران، با نگاهی به فضای فرهنگی شهر اصفهان، یک خلأ بزرگ و محسوس توجهام را جلب کرد. احساس کردم جای فضایی اختصاصی، شاد و درعینحال پرمغز برای جشنتکلیف دختران در فعالیتهای فرهنگی سطح شهر بهشدت خالی است.
مسیر فعالیت حرفهای من، سیری معکوس اما هدفمند داشته است. کارم را از ۱۳۸۶ بهعنوان کارشناس فرهنگی در دانشگاه اصفهان آغاز کردم؛ اما هرچه پیشتر رفتم، احساس کردم برای ایجاد تغییر بنیادین در تربیت، باید به سالهای آغازین زندگی بازگردم.
از عنوان کار معلوم است که میخواهم چه بگویم؛ من مهمان یک جشن «عبادت» شده بودم. شاید ظاهر کار تفاوت چندانی با جشن تکلیف زمان خودم نداشت؛ همان تزیینات و مهمانها که نهایتا کمی بهروزتر شده بود؛ اما خب من هیچوقت مجری جشن تکلیف نداشتم.
یازدهم اسفند، دومین شبی است که خبر شهادت رهبر اعلام شده. حوالی ساعت ۸:۳۰ شب به چهارراه نظر میرسم. فضای مستطیلشکل میان چهارراه بسته شده است و مردم آن میان ایستادهاند.
مراسم «چهلم» رهبر شهید، در میدان امام خمینی (ره)، جای سوزنانداز نیست؛ به خصوص در مقابل جایگاه و روبهروی مسجد شیخ لطفالله؛ پاتوقی که سالها پیش، محل جمعشدن فرهنگیهای اصفهان بود و حالا غرفههای نهادهای فرهنگی را هم در خودش جایداده است.
«نهال بکاریم و امید برداریم. قیمت هر اصله نهال: 200 هزارتومان. جهت اطلاعات بیشتر و مشاهده گزارش به….» این دادههایی است که روی برگههای 10 15 سانتیمتری در موکب فارغالتحصیلان مدرسه و مجمع شهید اژهای میان مردم توزیع میشود.
ایستگاه اتوبوس همان جای قبلی است.بهنظر سالم میرسد. سوپری نبش خیابان هم چراغهایش روشن است و تکوتوک مشتری دارد؛ درختهای جلوی ساختمانها هم هنوز هستند؛ شاید فقط کمی تنکتر از قبل. انگار همه چیز مثل قبل است.
میگویند رأس ساعت 10 شب، شروع حرکت است. تقریبا همینطور بود. 10:10 ماشین اصلی حرکت کرد: وانتی سفیدرنگ، با چهار باند که دوتادوتا رو به عقب و جلو بودند؛ روی آنها عکسی قدی از امام شهید بود که به مردم خیابان سلام میدادند و مهتابی سفیدرنگی بالای قاب، نورش روی عکس پخش میشد.
بچه را شالوکلاه کرده و به بغل گرفته است. روی جدولهای کنار چهارراه ایستاده است. با یک دستش، کودکش را در آغوش، تکان میدهد و با دست دیگرش، پرچم را.
عزیزی میگفت عمر ما به روزهای دفاعمقدس هشتساله نمیرسد و البته اگر بودیم هم انگار فضا آن طور نبوده که مردم بهطور مستقیم و همگانی دستاندرکار باشند.
مدرسه زیبایی است؛ مدرسه صدر خواجو. جمعوجور و خودمانی است؛ مثل جمعیتی که این شبها دور هم جمع میشوند و از «ایران» روایت میکنند.