به انتخاب‌‌ها و رؤیاهای شغلی فرزندانتان احترام بگذارید

روان‌‌درمانگر عزیز،

چند ماه پیش و در یک گشت دانشگاهی1، پسر 18 ساله ما اعلام کرد که هدف و شغل آینده‌‌اش را پیدا کرده است: او می‌‌خواهد وارد حرفه استندآپ کمدی بشود. واقعیت این است که او تا حدودی در این زمینه استعداد هم دارد؛ روی صحنه احساس راحتی می‌‌کند، اجرای کمدی بدنی‌‌اش2 خیلی خوب است، می‌‌تواند تقلید لهجه کند و جذاب و بامزه است. 

تاریخ انتشار: 16:47 - سه شنبه 1400/03/11
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
no image

درعین‌‌حال، به‌‌عنوان یک فرد 18 ساله نامنظم و بی‌‌برنامه است، مدام کارهایش را به تعویق می‌‌اندازد و وقتی‌‌که خواب کافی نداشته باشد، به مقدار لازم آب ننوشیده باشد، تغذیه مناسب نداشته باشد یا دچار استرس و اضطراب شود، سردردهای میگرنی خیلی بدی می‌‌گیرد. به نظر می‌‌رسد که تا دیروقت بیدار ماندن، نداشتن یک برنامه پایدار و مشخص و همچنین استرس شدیدی که لازمه آن سبک زندگی است، برای بچه‌‌ای که احتمالاً تا حد زیادی به ساختارمندی و خواب خوب شبانه نیاز دارد تا بتواند در محیط و دنیای کنونی به‌‌درستی کار و زندگی کند، ایده وحشتناکی باشد. از این‌‌ها گذشته، به این فکر می‌‌کنم که او چطور می‌‌خواهد قبض‌‌ها را بپردازد، خانه بخرد و خانواده‌‌ای را اداره کند، تمام ملاحظات مربوط به زندگی واقعی که یک آدم 18 ساله به آن‌‌ها فکر نمی‌‌کند؛ اما من خوب می‌‌دانم که این مسیر تا چه اندازه می‌‌تواند دشوار (و احتمالاً غیرواقع‌گرایانه) باشد.

باز هم جای شکرش باقی است که نمی‌‌آید بگوید: «مامان، من می‌‌خواهم از کالج صرف‌‌نظر کنم و به نیویورک بروم و از تو هم می‌‌خواهم که ازنظر مالی من را حمایت کنی تا بتوانم این رؤیا را دنبال کنم.» او می‌‌خواهد به یک کالج کوچک برود، در کلاس‌‌های تئاتر و نویسندگی شرکت کند و در طول سال‌‌های «امن» تحصیل در کالج، از فرصت اجرا و بامزه بودن روی صحنه بیش‌‌ترین بهره را ببرد.

ما نمی‌‌خواهیم آن والدینی باشیم که رؤیای او را خرد و نابود می‌‌کنند؛ اما این را هم نمی‌‌خواهیم که او در سن 35 سالگی در زیرزمین خانه ما زندگی کند، برای اجرا در یک کافه یا کلاب محلی هفته‌‌ای 200 دلار بگیرد و خود را ازنظر شغلی ناتوان و زمین‌‌گیر احساس کند به این خاطر که سال‌‌های عمرش را به‌‌گونه‌‌ای صرف کرده که نتوانسته یاد بگیرد چطور در دنیای واقعی از پس زندگی‌‌اش بربیاید.

چطور می‌‌توانیم تمایلمان به حمایت کردن از رؤیای او را با ترسمان از آسیب زدن به فرزندمان به دلیل ترغیب نکردن او به هدایت تجارب تحصیلی‌‌اش به‌‌سوی یک شغل «واقعی»، در حالت تعادل و توازن قرار دهیم؟

دیانا از آتلانتا، جورجیا

دیانای عزیز،

از تو می‌‌خواهم که این تمرین را امتحان کنی:

1. روبه‌‌روی یک آینه بایست.

2. از خودت بپرس که این صورت چه کسی است که از داخل آن به تو خیره شده است.

من نسبتاً مطمئن هستم که پاسخ این پرسش، «صورت پسرم» نخواهد بود. به‌‌عبارت‌‌دیگر، اگرچه ممکن است که این روشن و بدیهی به نظر برسد اما باید یادآوری کنم که تو و پسرت بازتاب‌‌هایی از یکدیگر نیستید، بلکه دو آدم متمایز و متفاوت هستید و پذیرفتن این موضوع و به رسمیت شناختن آن می‌‌تواند اضطراب و نگرانی تو را نه‌فقط درباره آینده او، بلکه درباره آینده خودت هم کم‌‌تر کند.

خب، حالا بیا یک تمرین دیگر را هم امتحان کنیم:

1. یک نفس عمیق بکش.

2. این کار را تکرار کن.

3. به خودت بگو: «به‌طورقطع این احتمال وجود دارد که من پیش‌‌فرض‌‌های نادرستی درباره پسرم و آمال و آرزوهای او داشته باشم.»

4. مراحل 1 و 2 را تکرار کن.

پسر تو دوست‌‌داشتنی به نظر می‌‌رسد. او به کار کمدی بسیار مشتاق و علاقه‌‌مند است و درباره اینکه تا چه اندازه تحمل ریسک کردن دارد هم آگاه و باملاحظه است. به همین منظور، او تصمیم گرفته است که رؤیای خودش را ضمن تحصیل در کالج دنبال کند. به‌‌علاوه، به‌اندازه کافی فکور و خودآگاه هست که نوع کالجی را که می‌‌خواهد به آن برود هم به‌‌گونه‌‌ای در نظر بگیرد که به بهترین شکل متناسب او باشد، یعنی یک جای کوچک که بتواند در آنجا تمرین تئاتر و نویسندگی کند. تمامی این‌‌ها نشان‌‌دهنده بلوغ و پختگی اوست.

مثل بسیاری از والدین دیگر (که خود من هم یکی از آن‌‌ها هستم، اگر در یکی از آن‌‌جور روزها ببینی‌‌ام)، تو هم این‌‌طور تصور می‌‌کنی که بر مبنای سنی که از تو گذشته، بینش و بصیرتی داری که می‌‌توانی به دیگران ارائه کنی؛ اما درواقع چیزی که تو پیشنهاد می‌‌دهی فقط نظر و عقیده‌‌ای متناسب با سرشت و شخصیت توست. چیزی که ممکن است تو آن را غیرواقع‌‌گرایانه بخوانی، او می‌‌تواند هیجان‌‌انگیز بداند. در 18 سالگی، پسر تو می‌‌تواند قصد انجام تقریباً هر کاری را بکند و کم‌‌ترین یا شاید هم هیچ عیب و نکته منفی‌‌ای در آن نبیند. می‌‌تواند نویسندگی و اجرا را امتحان کند، تصمیم بگیرد پزشکی بخواند، رشته‌‌اش را به تاریخ قرون‌وسطا تغییر دهد و یا هر چیز دیگری که بتوانی فکرش را بکنی. اهداف و رؤیاهای شغلی کمی هستند که فکر کردن به آن‌‌ها برای یک دانش‌‌آموز سال‌‌بالایی دبیرستانی «غیرواقع‌‌گرایانه» به نظر برسد، به‌‌جز مثلاً تبدیل شدن به یک بازیکن ان‌‌بی‌‌ای و یا یک پیانیست ممتاز در سطح جهانی.

در حقیقت، تصمیم او برای دنبال کردن حرفه کمدی نه‌تنها ایده و پیشنهادی با میزان ریسک پایین است، بلکه دقیقاً همان نوع تجربه‌‌ای است که او به آن نیاز دارد تا بتواند زندگی رضایت‌‌بخشی داشته باشد.

یکی از گلایه‌‌های معمول و همیشگی که در جلسات روان‌‌درمانی می‌‌شنوم، نسخه‌‌ای از چنین اظهاراتی است: «ای‌کاش که وقتی جوان‌‌تر بودم، کار کردن در دنیای هنر / سرآشپز شدن / نویسندگی برای تلویزیون / تأسیس کردن یک شرکت و امثال این‌‌ها را امتحان کرده بودم؛ اما خیلی ترسو بودم / دیگران از این کار منصرفم کردند.» درواقع، من خیلی این جمله را نمی‌‌شنوم که «تأسف می‌‌خورم از اینکه فلان کار را امتحان کردم»؛ اما در مقابل این را به‌‌کرات می‌‌شنوم که «تأسف می‌‌خورم از اینکه آن کار را انجام ندادم.» این امکان وجود دارد که برخی افراد از این‌‌که تلاش‌‌هایشان آن‌طور که می‌‌خواستند پیش نرفته است، ابراز دل‌شکستگی و نومیدی کنند؛ اما این جنس از ناراحتی با غم و یأس ناشی از ندانستن اینکه اگر تلاش برای رسیدن به رؤیایشان را امتحان کرده بودند چه ممکن بود رخ دهد، متفاوت است. رهایی یافتن از آنچه نمی‌‌دانیم و هرگز نخواهیم ندانست یا فکر کردن به اما و اگرها، به‌‌مراتب دشوارتر است.

خب، برگردیم به همان آینه. چهره‌‌ای که از داخل آن به تو نگاه می‌‌کند، این را می‌‌بیند که چه تعداد کمی از آدم‌‌ها در انجام کارهای دشوار موفق می‌‌شوند. در مقابل، چهره‌‌ای که از درون آینه به پسرت نگاه می‌‌کند، این را می‌‌بیند که چه تعداد زیادی از آدم‌‌ها با وجود دشوار بودن کاری در آ‌‌ن موفق می‌‌شوند. هدایت تو را محدودیت در دست دارد و هدایت او را امکان؛ و این ایرادی ندارد، چراکه هر دوی این رویکردها به یک اندازه معتبر و موثق هستند.

بنابراین، کاری که در این مورد باید انجام بدهی این است که ضمن در ذهن داشتن این تفاوت، از خودت مراقبت کنی. به‌‌عنوان‌‌مثال، اگر دوست نداری که پسرت در بزرگ‌سالی در خانه تو زندگی کند، به او بگو که چنین گزینه‌‌ای ندارد تا او هم بتواند برنامه‌‌هایی بچیند و به فکر خودش باشد. اگر نگران این هستی که او توانایی آن را نداشته باشد که بدون برنامه و ساختار مشخص و تا دیروقت شب کار کند، به خودت یادآوری کن که او خیلی زود خواهد فهمید که چنین روالی تا چه اندازه برایش مناسب است، چراکه بهترین درس‌‌ها آن‌‌هایی هستند که از راه تجربه مستقیم می‌‌آموزیم. در ارتباط با نگرانی دیگر تو در این مورد که او «سال‌‌های عمرش را به‌‌گونه‌‌ای صرف کند که نتواند یاد بگیرد چطور در دنیای واقعی از پس زندگی‌‌اش بربیاید»، می‌‌توانی این را هم در نظر داشته باشی که تلاش برای موفقیت در حرفه استندآپ کمدی می‌‌تواند برای او مثل یک دوره آموزشی کوتاه و پربار درزمینه سرسختی و بهبودپذیری، کامروایی معوق یا مؤخر، پشتکار و همچنین کار و تلاش فراوان باشد، یعنی دقیقاً همان مهارت‌‌هایی که آدم‌‌ها به آن‌‌ها نیاز دارند تا بتوانند در دنیای به‌‌اصطلاح واقعی «از پس زندگی‌‌شان بربیایند».

برای این می‌‌گویم دنیای «به‌‌اصطلاح» واقعی که نشان دهم دنیای تو از دنیای او واقعی‌‌تر نیست. در دنیایی که هردوی شما در آن زندگی می‌‌کنید، آدم‌‌هایی درست مثل پسر تو هم هستند که استعداد و انگیزه دارند و درنهایت دقیقاً در انجام همان کاری که بیش‌‌ازهمه به آن علاقه‌‌مند هستند نیز به موفقیت می‌‌رسند. (اگر تمام «افراد خلاق» و بااستعداد جهان مسیر کم‌‌ریسک‌‌تر را انتخاب کرده بودند، آن‌‌وقت هیچ هنری وجود نداشت و این نه‌فقط برای خود آن‌‌ها بلکه برای بقیه ما هم فقدان هنگفتی بود.) به‌‌علاوه، در همین دنیا آدم‌‌هایی درست مثل پسر تو هم هستند که بعداً نظرشان را عوض می‌‌کنند یا چیزی را کشف می‌‌کنند که بیش‌‌تر دوستش دارند یا اینکه وقتی متوجه می‌‌شوند که کیفیت بهتری را برای زندگی‌‌شان ترجیح می‌‌دهند یا مهارت‌‌ها و توانمندی‌‌های لازم برای موفقیت در این زمینه را ندارند، مسیرشان را تغییر می‌‌دهند.

اما قطعاً در هیچ‌‌کدام از این موارد وقت آن‌‌ها به هدر نرفته است. حتی اگر پسر تو تبدیل به کریس راک یا جری ساینفلد3 بعدی نشود، باز هم می‌‌تواند از گیرایی و اعتماد‌‌به‌‌نفسش روی صحنه و توانایی‌‌اش در نویسندگی و خنداندن مردم برای گستره‌‌ای از مشاغل دیگر که چنین مهارت‌‌هایی را می‌‌طلبند، بیش‌‌ترین بهره را ببرد؛ مشاغلی مانند سخنران عمومی، دعوی‌‌کننده حقوقی، نویسنده متن آگهی‌‌های تبلیغاتی، استاد دانشگاه، نویسنده نمایش‌‌های کمدی تلویزیونی یا کارآفرین فقط چند مورد از آن‌‌ها هستند. حداقلش این است که در مصاحبه‌‌های کاری‌‌اش فوق‌‌العاده ظاهر می‌‌شود. (اینکه از کاندیداهای مرسوم‌‌تری که ممکن است تا این اندازه راحت و با اعتمادبه‌نفس نباشند یا تجربیات جالب‌‌توجه کم‌‌تری در چنته داشته باشند، فاصله بگیریم، می‌‌تواند چه تغییر خوشایند و روح بخشی باشد.)

این طبیعی است که والدین احساس کنند که وظیفه آن‌‌ها انتقال آگاهی و خرد به فرزندانشان است و البته تا حدی همین‌‌طور هم هست؛ اما بعضی‌‌اوقات فراموش می‌‌کنیم که فرزندانمان هم دانش و بصیرتی دارند که می‌‌توانند به ما اعطاء کنند. فرزندان ما در طول زندگی‌‌شان به صدها روش مختلف نکات ارزشمندی را درباره کنترل کردن به ما می‌‌آموزند، اینکه این موضوع می‌‌تواند تا چه اندازه غیرواقعی و گمراه‌‌کننده باشد، اینکه تلاش‌‌های ما برای تثبیت آن گاهاً تا ‌‌چه حد پوچ و بیهوده هستند و اینکه برای تمام کسانی که درگیر آن هستند، خودرهاسازی چقدر می‌‌تواند آزادی‌‌بخش باشد. خبر خوب این است که تو وظیفه نداری مسیر زندگی پسرت را برای او تعیین کنی، چراکه واقعیت این است که اصلاً نمی‌‌توانی چنین کاری را بکنی.

به‌‌جای اینکه تلاش کنی پسرت را به سمت ساحل امن خودت هدایت کنی، اجازه بده او منطقه امن خودش را پیدا کند. مایه خوشبختی اوست که والدین معمولاً خوراک کمدی را به‌‌خوبی تأمین می‌‌کنند. همچنان که نظاره‌‌گر رشد و شکوفایی او هستی، امیدوارم یادت باشد که به این‌‌ها بخندی.

      

پی‌‌نوشت‌‌ها:
1. college tour، برنامه‌‌ای است برای دیدار دانش‌‌آموزان و خانواده‌‌هایشان از یک کالج یا دانشگاه به‌‌منظور آشنایی بیش‌‌تر آن‌‌ها با شرایط تحصیلی در آن مؤسسه.
2. physical comedy، شکلی از اجرای کمدی که بر انجام حرکات و اشارات خاص بدن و چهره به‌منظور خنداندن مخاطب، متمرکز است.
3. دو تن از معروف‌‌ترین کمدین‌‌های آمریکایی
روان‌درمانگر عزیز (Dear Therapist)، ستونی هفتگی در مجله آتلانتیک است که در آن لوری گاتلیب، روانشناس و نویسنده کتاب پرفروش «شاید باید با کسی حرف بزنی»، به پرسش‌‌های مطرح‌‌شده توسط خوانندگان در مورد مشکلات و بحران‌‌های روانی که با آن‌‌ها دست‌‌به‌‌گریبان هستند، پاسخ می‌‌دهد. آنچه خواندید ترجمه مطلبی است با عنوان
 “Dear Therapist: My Son Has an Impractical, Ridiculous Career Plan”
که در تاریخ 28 مارس 2018 در وب‌‌سایت آتلانتیک منتشر شده است.

 

  • اصفهان زیبا
    پایگاه خبری اصفهان زیبا

    مترجم افسانه صادقی

برچسب‌های خبر