روزی سینه سختش را می‌شکافی!

باد به آرامی جابه‌جایم می‌کرد. راستش را بخواهید، از زمان شروع سفرم از اقیانوس هند  زمان زیادی نمی‌گذشت. همین دیروز با پیوستن قطرات جدیدی، بالاخره تبدیل به یک ابر بالغ شدم. حالا می‌توانستم به‌تنهایی سفر کنم و دنیای شگفت‌انگیز را نظار‌ه‌گر باشم. همین‌طور که اوج می‌گرفتم و از فلات تبت دور می‌شدم، ناگهان صدایی شنیدم. صدای گریه! از درون خرابه‌ای می‌آمد. چشمان آبی‌ام را تیز کردم و مادری را دیدم. کیف مدرسه‌ای در دست داشت. چادر سیاه‌رنگش به خاطر نشستن روی آجرهای تکه‌تکه‌شده، خاکی شده بود. بلندبلند نام دخترش را صدا می‌زند. افراد دیگری نیز آنجا ایستاده بودند. سرهایشان پایین بود.

تاریخ انتشار: 10:17 - چهارشنبه 1400/02/29
مدت زمان مطالعه: 8 دقیقه
no image

نمی‌دانستند به مادر عزادار چه بگویند. دخترش به چه گناهی کشته شده بود؟ مگر یک کودک چه کار می‌توانست کرده باشد که آن گونه محل درس‌خواندنش را منفجر کرده بودند؟ حالم گرفته شد. نمی‌توانستم آنجا بمانم و در غمشان شریک باشم، پس تنم را به باد سپردم و به سمت غرب پیش رفتم. از روی مناطق کوهستانی گذشتم. کم‌کم هوا داشت بهتر می‌شد. آوازه دریای مدیترانه را از قطرات زیادی شنیده بودم و مشتاق بودم هرچه سریع‌تر به آنجا برسم. بلندی‌های جولان. متاسفانه شب بود و تاریکی شب، پتویش را روی مناطق سرسبز و زیبای آنجا کشیده بود. روی دریاچه طبریه توقف کردم. مسافران زیادی بودند که می‌خواستند به پیکر سفیدرنگم بپیوندند. ناگهان چیزی به‌سرعت از درون بدنم رد شد. طولی نکشید که اجسام دیگری نیز از میان بدن بخارآلودم رد شدند. راستش باعث شدند قلقلکم شود. با دقت بیشتر به آن‌ها نگاه کردم. شعله‌هایی از پشتشان بیرون می‌زد و به‌سرعت جلو می‌رفتند. از آن‌ها خوشم آمد و به دنبالشان رفتم. سرعتشان خیلی بیشتر از من بود؛ اما مشتاق بودم ببینم مقصدشان کجاست. سپیده‌دم بود که به کرانه باختری رسیدم. دیوار ساختمان‌ها دوده گرفته بود. شیشه‌ها شکسته بودند. مردمی را دیدم که عصبانی به سمت نیروهایی با لباس سیاه، سنگ پرتاب می‌کردند. پرچم کشورشان را بالا گرفته بودند و رژیمی را به عنوان دشمن خطاب می‌کردند. اسرائیل! چرا اسمش برایم آشنا نبود؟ برادر بزرگ‌ترم در اقیانوس هند اسم تمام کشورهایی را که در مسیرمان بودند قبل از پرواز به ما یاد می‌داد. به یاد دارم که پس از ردکردن سوریه به کشور زیبا و خوش آب وهوایی به نام فلسطین می‌رسیدیم! هیچ‌کس نگفته بود کشور دیگری در این منطقه است. گویا مردم خشمگین زیر پایم هم همین را می‌گفتند؛ اما راستش را بخواهید چیزی جز ضربه‌های سهمگین پلیس ضدشورش و گلوله‌هایی که لباس‌های پاره‌شان را می‌شکافت و در بدنشان فرو می‌رفت، نصیبشان نمی‌شد. عجب فضای متشنج و غم‌انگیزی! امیدوار بودم مشکلشان زودتر حل بشود. بادها تندتر وزیدند. گویا می‌خواستند مرا زودتر به جایی برسانند تا شاهد اتفاقات جدیدی باشم. چه اتفاقاتی؟! به نوار غزه رسیدم. اینجا محل زندگی آدم‌ها بود؟ بعید می‌دانم. اکثر ساختمان‌هایش ویران شده بودند. مردمش بین خرابه‌ها دنبال غذا می‌گشتند. مرد لاغراندامی با گریه درخواست کمک می‌کرد. حواسم به زنان بی‌سرپناهی بود که کنار یک مغازه در حال سوختن کز کرده بودند که باز هم سروکله آن اجسام در حال پرواز فلزی پیدا شد. این بار از بالا به سمتم می‌آمدند. تعدادشان آن‌قدر زیاد بود که نتوانستم بشمارم. دیشب فکر می‌کردم چیزهای خفنی هستند که برای سرگرمی مردم به هوا پرتاب می‌شوند؛ اما اکنون چهره وحشت‌زده مردمی را می‌دیدم که به هر طرف فرار می‌کردند تا از بلای آن‌ها در امان باشند. ساختمان بزرگی را دیدم که منفجر شد و فرو ریخت. وایسا ببینم؟! مگر داخل آن ساختمان خالی بود؟ صدای گریه کودکان در غرش انفجار موشک‌ها محو شده بود. دیگر تحمل نداشتم! دنیای بیرون قرار بود پر از زیبایی باشد. انسان‌ها قرار بود موجودات شگفت‌انگیز و خاص باشند، چه چیزی آن‌ها را این‌طور به جان یکدیگر انداخته بود؟ گریه‌ام گرفته بود. نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم، پس باریدم. قطرات بارانم، صورت‌های خسته، اشک‌آلود و بعضا خونی مردمانی را که زیر پایم بودند می‌شست. من دوباره تبخیر می‌شدم و تبدیل به ابر می‌شدم، من از آنجا می‌رفتم؛ اما آن مردم بیچاره کجا می‌توانستند بروند؟ خانه‌شان در اشغال دشمن بود. در اقیانوس به ما یاد می‌دهند که هیچ سنگی نیست که نتوان آن را شکافت و از آن رد شد. مهم نیست جنسش از چه باشد یا چقدر سفت و محکم جلویت را بگیرد! وقتی قطره قطره به آن ضربه بزنی، در آخر، سینه سختش را می‌شکافی و شکستش می‌دهی. فقط صبر و مقاومت می‌خواهد!

حامد دوازده‌امامی

روشنایی نور موشک‌ها

ابرها محکم به یکدیگر برخورد می‌کنند اول آسمان روشن می‌شود و رگه‌های بنفش با صاعقه سفید شکسته شده در آسمان دیده می‌شود و چند ثانیه بعد صدای بلند رعد و برق تمام شهر را پر می‌کند و دل آسمان می‌شکند و قطرات باران با سرعتی برق‌آسا از دلش بیرون می‌ریزند. آسمان پر از ابرهای بنفش، آبی و خاکستری است. خدا دفتر نقاشی‌اش را میان ابرها جا گذاشته است. زیر باران می‌روم و دستم را باز می‌کنم تا تمام قطرات باران را بغل کنم و آن‌ها با بخشندگی تمام به آغوشم می‌آیند. درست موازی با زندگی من زیر سقف همین آسمان دختری هم‌سن و سال من نور قرمز رنگی را که به‌سرعت نزدیک می‌شود، از تنها پنجره خانه‌شان می‌بیند و با چشمان وحشت‌زده‌اش سعی می‌کند فریاد بکشد اما سرعت نور از سرعت صوت بیشتر است و درست همان موقع صدای مهیبی تمام شهر را پر می‌کند و دختر از موج انفجار موشکی که چند لحظه قبل‌تر به زمین اصابت کرده است به عقب پرتاب می‌شود. مادرش دستش را می‌گیرد و سعی می‌کند از بین خرابه‌هایی که قبلا خانه‌شان را تشکیل می‌داد راهی برای فرار پیدا کند. من دست مادرم را می‌گیرم و باهم زیر باران خیس می‌شویم. آسمان، بزرگ‌ترین رعد و برقش را می‌زند و صدای بلند رعد و برق هردویمان را از جا می‌پراند. نفس عمیقی می‌کشم و بوی باران و خاک خیس‌خورده را در ریه‌هایم حبس می‌کنم و فکر می‌کنم کاش می‌شد از این بو یک عطر ساخت تا وقت‌هایی که باران نمی‌آید بتوانم این بو را استشمام کنم.
 بالاخره از وسط آجرها یکی دستشان را می‌گیرد و هردویشان را بیرون می‌کشد و به خیابان می‌برد. آسمان پر از نورهای قرمز و سفیدی است که به‌سرعت به زمین نزدیک می‌شوند. وسط خیابان یک جوی تیره‌رنگ درست شده است از خون مردمانی که آن نزدیکی تلاش می‌کردند زندگی کنند و این جوی هر لحظه عمیق‌تر می‌شود. بوی خون و خاک همه‌جا را گرفته است و به‌سختی می‌شود نفس کشید. هرکسی از یک طرف می‌دود و دنبال کسی یا جایی می‌گردد بچه‌ها جیغ می‌کشند و گریه می‌کنند.
 بچه‌های همسایه کناری با صدای هر رعد و برق جیغ می‌کشند و می‌خندند و زیر باران دنبال هم دیگر می‌دوند. این‌قدر باران شدید است که کف حیاط یک چاله بزرگ از آب درست شده است و قطرات باران روی این چاله حباب‌های بزرگی درست می‌کند. پابرهنه روی چاله بزرگ آب می‌پرم و تا چند متر آن طرف‌تر آب می‌پاشد. لباس‌هایم سر تا پا خیس است و از موهایم آب چکه می‌کند. دوباره توی آب می‌پرم دوباره و دوباره. غیر نوجوان‌ها می‌آیند و می‌گویند چند سالت است که آب بازی می‌کنی و مسخره‌ام می‌کنند. باخودم فکر می‌کنم اگر قرار است با بزرگ‌تر شدنم دیگر آب‌بازی نکنم و از باران لذت نبرم ترجیح می‌دهم بچه شوم، ولی بتوانم همیشه آب‌بازی کنم. دوباره آسمان بنفش می‌شود و رعد و برق صدای مهیبی تولید می‌کند. موشکی بزرگ درست وسط خیابان می‌خورد و تا چندین کیلومتر آن طرف‌تر آسفالت، آجر و آدم است که پرتاب می‌شود. دختر پرتاب می‌شود و دستش از دست مادرش جدا می‌شود. جوی خون عمیق و عمیق‌تر می‌شود.
تمام لباسش پر از خاک و خون است و دنبال مادرش می‌گردد که حالا خونش قسمتی از جوی درست شده وسط خیابان را تشکیل می‌دهد. اکثر مردم پابرهنه هستند، یا فراموش کرده‌اند چیزی پا کنند یا وقتش را پیدا نکرده‌اند. شاید حتی به آن فکر نکرده‌اند دختر هم جزو یکی از مردمان پابرهنه است که دنبال کسی می‌گردند فریاد می‌کشد و گریه می‌کند، قطرات باران روی صورت می افتد و قلقلکم می‌دهد می‌خندم. دختر وحشت‌زده و پابرهنه سرتاسر خیابان تاریک را می‌دود خیابانی که تنها روشنایی‌اش نور موشک‌هاست. می‌دود و جای پایش روی خاک‌ها ردی از خون به جا می‌گذارد.

ملیکا آقایی

برسد به دست…

تا حالا نشده بود درباره موضوعی که باید با آن انشا بنویسیم، چیزی ندانم. امروز قرار بود درباره یک کشور بنویسیم که اسمش خیلی عجیب‌غریب بود و املایش هم سخت. یاد گرفتم که باید فلسطین را با ط دسته‌دار و سین بنویسم. یک نامه به بچه‌های یک کشور نباید آن‌قدرها هم سخت می‌بود. اما کمی که فکر کردم چه بنویسم که به مذاق معلم خوش بیاید، چیزی دستگیرم نشد. هرموقع ذهنم کار نمی‌داد و چیزی برای نوشتن پیدا نمی‌کردم، سریع دست به دامن اینترنت می‌شدم و با یک جست‌وجوی ساده، یک انشای تمیز و درست‌وحسابی را از روی صفحات متعدد آن کپی می‌کردم و تحویل معلم می‌دادم. او هم بعد از کلی تحسین و تشویق برگه انشایم را می‌گذاشت لابه‌لای کاغذهای امتحانی و برگه‌های حضور و غیاب خودش که بعدا ببرد و نشان مدیر بدهد که ببینید چه دانش‌آموز خوبی تربیت کرده‌ام. انشایش را ما می‌نوشتیم، تعریف و تشویقش نصیب معلم می‌شد. این بار هم اسم کشور را از روی دفترم دیدم و توی گوگل سرچ کردم. اولین جست‌وجو بی‌فایده بود. من نمی‌خواستم تحقیق جغرافیا بنویسم! صفحه‌ای که جلویم ظاهر شده بود، همه‌اش عکس پرچم و واحد پول و بناهای مختلف و تاریخ بود که هیچ‌کدام به درد انشای من نمی‌خورد. برای بار دوم، عبارت را تغییر دادم؛ این بار نوشتم: کودکان فلسطین؛ و روی ذره‌بینی که نشانه جست‌وجو بود کلیک کردم. اولین چیزی که دیدم، قسمت تصاویر بود. تصاویری از عنوانی که جست‌وجو کرده بودم. اما عکس‌ها، هیچ شباهتی به بچه‌های دیگر نداشتند. عکس اول گریه یک کودک بود، عکس دوم سر و بدن زخمی دیگری، عکس سوم مادری که گریه می‌کرد و بچه‌هایش را بغل کرده بود، عکس چهارم… بعد از اینکه بیشتر خواندم، فهمیدم چرا موضوع انشای امروزمان این بود. بابابزرگ که از جنگ ایران و عراق می‌گفت، خیلی ذوق می‌کردم. آرزو کردم کاش دوباره جنگ می‌شد. آن وقت، شاید ما هم مثل بابابزرگ و این‌ها وسایلمان را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم پیش خاله که چند سالی بود شیراز زندگی می‌کرد. یا شاید می‌توانستم یک بار سوار یک تانک شوم و دور تا دور محله تانک‌سواری کنم. شاید هم بابا مثل سیزده به درها، یک ردیف بطری خالی نوشابه می‌چید کنار دیوار و به جای تفنگ ساچمه، با تفنگ خالی بطری‌ها را نشانه می‌رفتم. چیزی که می‌دیدم با تانک‌سواری و خانه خاله رفتن و تیراندازی خیلی فرق می‌کرد. بیشتر خواندم. متن‌های طولانی که قبلا نخوانده بودم و بعضی از کلمه‌هایش را حتی درست متوجه نمی‌شدم. جنگ را که سرچ کردم، فهمیدم خیلی هم کلمه خوبی نیست. جنگ؛ دونقطه؛ جدال، قتال، نبرد، درگیری شدید مسلحانه. حالا من از میان این همه تصاویر دلخراش و کلمه جنگ که تازه فهمیده بودم چندان واژه دوست‌داشتنی نیست، چه نامه‌ای می‌نوشتم.؟! کمی که فکر کردم، دیدم چه اشکالی دارد؟ هرچیز را که می‌بینم می‌نویسم. بالاخره وقتی کسی برای دیگری نامه‌ای می‌نویسد، باید او رادرک کند دیگر؟ پس شروع کردم. از همه چیز گفتم. همه چیزی که دیده بودم. از ترس، شجاعت، معصومیت و… نامه‌ام که تمام شد، از همه عکس‌ها، نکته‌ای را نوشته بودم. دست خطم در خط‌های پایانی بد شده بود و خط‌خوردگی در انشایم زیاد بود. برگه را دوبار تا کردم و توی یک پاکت گذاشتم، درست مثل نامه. و روی پاکت نامه نوشتم برسد به دست… تازه متوجه شدم که نامه‌ام قرار نیست به دست کسی برسد. حتی اگر انشا هم نبود، نشانی نبود که نامه را برایش پست کنم. فردا که انشای داخل پاکتم را به معلم دادم هنوز روی پاکت نامه خالی بود. فقط نوشته بودم برسد به دست…

محمدحسین شیرویه

کرانه آرامش

چند روزی است که دوباره آتش جنگی قدیمی روشن شده است. در این بین اخبار زیادی از آن نقل می‌شود، اما عکسی که در آن کودکی با دست‌های خالی جلوی غول فلزی جنگ ایستاده است، بیشتر به چشم می‌آید. در محافل مختلفی درباره این تصویر صحبت به میان آمد و بسیاری این حرکت او را ستودنی قلمداد کردند. اما این حرکت پسرک بیشتر از اینکه برای من تحسین‌برانگیز باشد، تعجب‌برانگیز بود. من امروز آن تصویر را روبه‌روی خودم گذاشتم و به صحنه‌ای که در آن می‌دیدم، فکر می‌کردم. سوالی که در ذهنم ایجاد شد این بود که اصلا چرا باید چنین کاری کنند؟ با دست خالی هم که شده بجنگند. مگر جنگیدن چه عایدی برایشان دارد که آن را به صلح ترجیح می‌دهند؟ در زیر سایه صلح که بهتر می‌توانند زندگی کنند. آسایش جسمی دارند و حالا با خیالی راحت، آزادانه می‌توانند به سوی هدف‌های شخصی‌شان بروند و روند فرسایشی زندگی‌شان را بهبود ببخشند. کمی خودم را جای آنان گذاشتم، دیدم که حتی اگر هم که صلح کنی، باز هم نمی‌توانی با خیال راحت زندگی کنی. فکر ورود به حریم شخصی‌ات، فکر اینکه به حکم میهن‌پرستی رفتار نکردی، محدودیت‌ها را آزادانه به تو تحمیل کرده‌اند و اینکه سایه جنگ از آسمان شهر رخت بر بسته، ولی زیر سایه نامی دیگر زندگی می‌کنی، سبب می‌شوند تا تو حتی اگر آسایش جسمانی هم داشته باشی، آرامش روانی نداشته باشی.
حال با این هم شرایط سکوت می‌کنی ولی مگر متورم‌شدن عقده اجازه می‌دهد که صدای اعتراض خاموش بماند؟
اعتراض می‌کنی و در مقابل، خودت و خانواده‌ات را به خاک و خون می‌کشند. خیزش خشم دشمن تو را خروشان می‌کند و دیگر چیزی جز انتقام‌گرفتن را متصور نیستی.
دیگر نه از دردِ بغضِ نهفته در گلویت، بلکه از فریاد گریه‌ها پا به میدان می‌گذاری. اینکه مهمان سرزده وارد خانه‌ات شود تو را وارد چالش می‌کند، ولی این چالش وقتی تبدیل به بحران می‌شود که شخص روی تو تیر بکشد و آن‌وقت بفهمی او دشمن است؛
به این‌ها فکر کردم و آنگاه از خدای خودم خواستم تا کمک کند از خاک خروج کنند یا خشمشان خاک شود
دیگر خنجری خون خلقی را جاری نکند و صحنه خباثتی خلق نشود
کمک کند خجالت‌زده شوند و بر تنه درختان زیتون خنجر نزنند
کمک کند خورشید خصومت خاموش شود و خاموشی شهر با سرخی گلوله‌ها روشن نشود
و خلاصه که این صفحه‌ها خاطره شوند..

مهدی بلوری‌نژاد

  • اصفهان زیبا
    پایگاه خبری اصفهان زیبا

    حامد دوازده‌امامی/ ملیکا آقایی/ محمدحسین شیرویه/ مهدی بلوری‌نژاد