سبزِ سبزم، ریشه دارم

بعد از مدت‌ها که داستان‌های تقریبا طولانی و کتاب‌های مفصل خوانده بودم، داستانی به دستم رسید با 50 صفحه. پشت جلد کتاب درباره الگا توکارچوک نویسنده لهستانی کتاب نوشته بود و اینکه در سال 2018 جایزه نوبل گرفته و ابتدای کتاب هم مقدمه‌ای درباره کتاب‌های برج بابل نشر چشمه آمده بود. با یک‌بار نشستن و برخاستن توانستم کل داستان را بخوانم. فضای داستان من را به یاد داستان‌های ایتالو کالوینو انداخت؛ به‌خصوص ویکنت دونیم‌شده‌اش.

تاریخ انتشار: 22:27 - دوشنبه 1400/03/10
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
no image

داستان کتاب «بچه‌های سبز» را طبیبی در قرن هفدهم و در لهستان روایت می‌کند. او که دانشمند و گیاه‌شناسی اسکاتلندی است و مدتی هم در فرانسه بوده، به درخواست همسر پادشاه لهستان راهی آنجا می‌شود تا در درمان پادشاه به آن‌ها کمک کند و البته به تحقیقات خودش هم بپردازد. از یک طرف، جنگ‌های بسیاری در لهستان رخ داده و از طرف دیگر، پادشاه به همراه اطرافیانش سعی می‌کند به چند منطقه سر بزند. طبیب هم در این سفر همراه آن‌ها می‌شود. در وسط راه اتفاقی غریب‌الوقوع برای طبیب می‌افتد که باعث می‌شود از ادامه همراهی با پادشاه بازبماند. آن‌ها با دو کودکِ سبزچهره عجیب‌غریب مواجه می‌شوند که ساکن جنگل‌اند و از اینجا داستان اصلی این کتاب آغاز می‌شود.
به نظر می‌رسد ما با یک داستان گوتیکِ صرف مواجه نباشیم. تمامی عناصر و شخصیت‌هایی که در داستان وجود دارند می‌توانند نماد چیز یا کسی باشند. پادشاه موجودی است که مدام در حال رفتن است؛ از یک طرف لشکرهای متخاصم به دنبال او و سرزمینش هستند و از طرف دیگر لشکری دیگر در بدنش هم در حال پیشرَوی است و بیماری‌های مختلف امانش را بریده است ولی با این حال ادامه می‌دهد و کم نمی‌آورد. بعضی وقت‌ها این لشکرها موفق می‌شوند و بعضی وقت‌ها هم شکست می‌خورند. طبیب هم شخصی است که مدام در فکر وطن خود است و به یاد اسکاتلند زیبایش سر می‌کند. از طرف دیگر، عاشق فرانسه است و همه‌جا را با پاریس مقایسه می‌کند. از نظر او پاریس کعبه آمال است. وقتی با کودکانِ به زعم خودش زبان‌نفهم مواجه می‌شود، به آن‌ها و موهای جالبشان دست‌درازی می‌کند. همین موضوع باعث می‌شود دختربچه جواب تعرضش را بدهد و او را از ناحیه دست و پا مجازات کند. به خاطر همین از ادامه مسیر باز می‌ماند و مجبور می‌شود چندماه در جنگل بماند تا خوب شود. پادشاه به او قول می‌دهد که برایش طبیب بفرستد؛ طبیبی که هیچ‌وقت نمی‌رسد. شخصیت دیگر داستان هم ندیمی به نام اپالینسکی است. او شیفته دو بچه سبز می‌شود و کم‌کم سر از دنیای آن‌ها درمی‌آورد.طبیب دوقبضه به سمت تغییر و دگرگونی می‌رود؛ به سمت دنیای جدید، دنیایی که به قول خودش دور محوری واحد می‌چرخد که از نظر او فرانسه است (در قدیم رم بوده و معلوم نیست در آینده چه کشوری باشد!) هر کشوری که از این محور دور باشد، محو است، در آن، پوچی مطلق است. پادشاه اما دل در گرو گذشته پرزرق‌وبرق خود دارد و چون حالش را شبیه گذشته‌اش نمی‌بیند به انواع و اقسام مریضی‌ها مبتلا شده است. ولی در مقابل این دو، اپالینسکی قرار دارد. چشم و گوش اپالینسکی می‌جنبد. حواسش به جاهایی است که نباید. در جای دیگری غیر از زمین سیر می‌کند.
وقتی این قوم کودکان سبز را می‌بینند، آن‌ها را محبوس می‌کنند. این دو کودک آن‌قدر عجیب‌اند که با زنجیر می‌بندنشان تا پی به رازشان ببرند. حرف نمی‌زنند. به هیچ چیز واکنش نشان نمی‌دهند. انگار از نور ماه تغذیه می‌کنند. اما کارهای جالبی هم انجام می‌دهند. مثلا با موهای بافته‌شان پاهای پادشاه را نوازش می‌کنند که باعث می‌شود دردش تسکین یابد یا این کار را با طبیب هم انجام می‌دهند. این تعرض به کودکان و آن‌ها را شبیه خودکردن آن‌قدر وسعت پیدا می‌کند که باعث می‌شود بچه‌ها را غسل تعمید کنند. آن‌ها به هر طریقی که می‌شود سعی می‌کنند با دختربچه صحبت کنند که درنتیجه اپالینسکی راز حرف‌زدن دختر را کشف می‌کند. دختر می‌توانست جسته‌وگریخته لهستانی حرف بزند. طبیب از او می‌پرسد پس چرا زودتر حرف نزدی؟ دختر یک پاسخ صریح می‌دهد: چون از من چیزی نپرسیده بودید. از این به بعد دخترک شروع می‌کند به تعریف‌کردن از خود و قبیله‌اش و اپالینسکی محو حرف‌های او، هرچه می‌شنود را برای طبیب تعریف می‌کند. طبیب به هیچ وجه باور نمی‌کند که چنین دنیای عجیبی وجود داشته باشد؛ دنیایی که انگار هیچ درد و مشکلی در آن وجود ندارد. دین و خدایی نیست. پادشاهی وجود ندارد. پدر و مادری وجود ندارد و بچه‌ها تحت حمایت همه بزرگ می‌شوند. آدم‌های آن شب‌ها از نور ماه تغذیه می‌کنند و با حیوانات هم خوب هستند. هرچه می‌گذشت این دنیا برای طبیب عجیب‌تر می‌شد. حس می‌کرد همه عقلشان را از دست داده‌اند تا اینکه روزی که می‌خواست نزد پادشاه برود، متوجه شد اپالینسکی و چندنفر دیگر از همراهانش نیستند… .
 نویسنده وقتی می‌خواست لهستان آن دوره را به تصویر بکشد، ناخودآگاه توصیفات آن، من را به یاد کشور خودم می‌انداخت: جایی در دنیای خارج وجود داشت که محور دنیا بود و همه چیز از آن ناشی می‌شد. اما ذره‌ای از آن به لهستان نمی‌رسید. انگار بود و نبود لهستانِ قرن هفدهم برای دنیا هیچ فرقی نداشت. در این بی‌هرج‌ومرجی و اوضاع آشفته،  آرمانشهری در وسط جنگل‌های لهستان پیدا شده بود که از دید کسی مثل طبیب، بیشتر به قصه و افسانه می‌ماند تا واقعیت. اگر طبیب نماد آینده‌ای نامعلوم و البته پرزرق‌وبرق و به‌ظاهر علمی بود و پادشاه هم نماد گذشته‌ای ازدست‌رفته که دیگر نام قرون وسطی را به خود گرفته بود، بچه‌های سبز نماد آن قسمت از دنیا و البته، وجود هرکدام از آدم‌ها بودند که دست‌نخورده باقی مانده بود. آن‌قدر دست‌نخورده که حتی نمی‌دانستند با آن‌ها چطور برخورد کنند. وقتی بچه‌ها نوازششان می‌کردند طبیب و پادشاه لذت می بردند و وقتی می‌خواستند به بچه‌ها زیادی نزدیک شوند، بچه‌ها آن‌ها را از خود دور می‌کردند. خوشبختی و رسیدن به آرمان‌شهری چون جنگل لهستان، چند قدم بیشتر با طبیب فاصله ندارد اما او عاشق پاریس است و می‌خواهد به آنجا برگردد. حتی اگر پایش شکسته باشد و مجبور باشد خودش را لنگان لنگان به آنجا برساند.شاید خوشبختی‌های واقعی همین‌قدر در ظاهر عجیب‌غریب و خیالی باشد. شاید اصلا محور دنیا پاریس (یا هرجای بزرگ دیگری!) نباشد. شاید اصلا تمام این جنگ‌ها بی‌فایده باشد و این همه شکست و پیروزی بی‌معنا باشد. شاید مریضی و درد و دوری معنا نداشته باشد. شاید دختری سبزچهره که روی درخت ما را نگاه می‌کند و هدایتمان می‌کند به سمت قبیله‌اش، می‌داند دنیای واقعی کجا باشد.
نام کتاب: بچه‌های سبز/نشر چشمه/ترجمه کاوه میرعباسی

  • اصفهان زیبا
    پایگاه خبری اصفهان زیبا

    افسانه دهکامه