ناگهان چقدر موز، دیر می‌شود!

مژگان خانم بین عطسه‌کردن و نکردن مانده بود. هر بار، یکی‌دو ثانیه، چشمانش شبیه یکی از همشهریان جومونگ، ریز می‌شد، تا دم عطسه می‌رفت و برمی‌گشت. 

تاریخ انتشار: 03:54 - سه شنبه 1401/03/24
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
no image
. ملیحه خانم با هر چروک‌شدن صورت مژگان خانم، خمیازه نطلبیده‌ای می‌کشید.آقا پژمان آخرین تکه موز را طوری با چنگال چپاند ته حلقش که بعید بود بنایی به جویدن در کار باشد. آقا مهرداد حرکت تکه موز در گلوی آقا پژمان را تا یقه پیراهن دنبال کرد و تا دهان او را خالی یافت، گفت: «امان از این ترافیک!» آقا پژمان برای منحرف‌کردن بحث گفت: «و امان از این میوه‌های هورمونی!» مژگان خانم گفت: «دیگه الان‌ها باید بیاد. خودتون که شنیدید؛ گفت تا بیست دقیقه یا نهایتا نیم‌ساعت دیگه اینجاست.» آقا مهرداد باز همان جمله را تکرار کرد: «امان از این ترافیک!» ملیحه خانم مطمئن بود اگر آقا مهرداد را به حال خودش رها کند، کار دست خودش و همه می‌دهد. یک‌هو گفت: «کاره دیگه! پیش می‌آد! اصلا ممکن بود برای دختر ما پیش بیاد.» بدقولی و دیرکردن ساسان از یک‌طرف و جانب‌داری مسخره و بی‌دلیل ملیحه خانم از داماد و خانواده‌اش از طرف دیگر، آن رویِ باغِ‌وحشی آقا مهرداد را بالا آورد و گفت: «آقازاده هجده‌ماهه به دنیا اومده‌ن؟ ازدواج براشون زود نباشه یهو؟ این تأخیر فازشون، مادرزادیه…؟!» نطق انتقام‌جویانه آقا مهرداد که تمام شد، آقا پژمان یک «هوم» آرام کشید، دست دراز کرد به سمت پرتقال و گفت: «امان از این ترافیک!»عطسه بالقوه نمی‌گذاشت مژگان خانم از خجالت آقا مهرداد دربیاید. با سبابه و شست، سوراخ‌های دماغش را دایره‌وار مالید، عطسه را خنثی کرد و گفت: «صنم خانم تشریف نمی‌آورند؟» آقا مهرداد پیش‌دستی کرد و قبل از ملیحه خانم گفت: «فکر کنم توی ترافیک گیر کرده!» مژگان خانم متوجه کنایه آقا مهرداد نشد و گفت: «واقعا؟!» ملیحه خانم گفت: «نه! شوخی می‌کنند که فضا عوض بشه!» مژگان خانم که عطسه گیرکرده گیج‌ترش کرده بود، گفت: «ولی ساسان ما جدی‌جدی توی ترافیک گیر کرده‌ها!» همین که جمله‌اش ختم شد به «ها»، بالاخره عطسه آمد! ملیحه خانم «عافیت باشه» را گفت و با چشم‌نازک‌کردن، به آقا مهرداد فهماند که بحث را عوض کند؛ و الا حسابش با کرام‌الکاتبین است.خط قرمزِ بلاانقضای آقا مهرداد، بدقولی بود. کافی بود یک نفر با او بدقولی کند تا برای همیشه برود توی لیست سیاه. ملیحه خانم مطمئن بود که ساسان با این بدقولی یک ساعت و نیمه، صد سال سیاه هم دامادشان نمی‌شود. با همه این تفاصیل، از ترس مژگان خانم و نفوذش در محل، با حفظ ظاهر، جوری وانمود می‌کرد که اگر ساسان تا یوم‌القیامه هم پیدایش نشود، هیچ ایرادی ندارد و صنم دربست همسر بلامنازع اوست!صدای زنگ پیامک گوشی آقا پژمان بلند شد. چشم همه به دستان آقا پژمان بود تا گوشی را دربیاورد، پیامک را بخواند و خبری از ساسان بدهد. این فرایند حدودا 47 ثانیه طول کشید. اول، هسته‌های پرتقال را تف کرد توی مشتش و ریخت کف بشقاب. حین خشک‌کردن دست و دهانش، زبانش را دو بار خلاف عقربه‌های ساعت روی لثه‌های جلویی کشید. شروع کرد به لمس کت‌و‌شلوارش تا بفهمد گوشی را کجا گذاشته است و بالاخره تا جایی که دستش می‌رسید، گوشی را از صورتش دور و چشم‌هایش را ریز کرد تا بتواند پیامک را بخواند. بدون صدا فقط سر تکان داد و گوشی را گذاشت توی جیبش. آقامهرداد طاقت نیاورد و گفت: «چی نوشته بود؟» آقا پژمان با تعجب گفت: «هان؟» آقا مهرداد این بار حرفش را با غلظت و جمله‌بندی متفاوتی تکرار کرد: «عرض کردم آقازاده توراهی‌تون چی فرمایش کرده بودن؟» آقا پژمان گفت: «هیچی!» و دیگر چیزی نگفت. مژگان خانم گفت: «هیچی یعنی چی؟ خدا مرگم بده. نکنه چیزی شده؟» آقاپژمان گفت «نه! می‌آد! یه موز بخوریم، اومده!» ملیحه خانم بلند شد، موز توی بشقاب آقا مهرداد را برداشت و گذاشت توی بشقاب آقاپژمان. آقا مهرداد گفت: «یعنی تا کی؟» آقا پژمان گفت: «گفتم که؛ تا یه موز بخوریم.»مژگان خانم دوباره گفت: «عروس خانم تشریف نمی‌آرن؟» آقا مهرداد موز توی ظرف ملیحه خانم را برداشت، با دست از وسط نصف کرد و گفت: «عروس رفته موز بچینه!» همین که مژگان خانم گلویی صاف کرد تا اول و آخرِ خانواده عروس را به هم بدوزد، ناگهان صنم از داخل اتاق دوید بیرون، تندتند به همه سلام کرد و توی گوش مادرش چیزی گفت. ملیحه‌خانم مثل فنر از جا پرید و بی‌اختیار، بلند گفت: «اومدن؟!» مژگان خانم گفت: «دیدین چه دقیق گفت پسرم! اندازه یه موزخوردن!» صدای پیامک گوشی آقا پژمان بلند شد و پیامک را خواند: «تا نیم‌ساعت دیگه حتما حتما می‌آم!» آقا مهرداد که گیج شده بود، گفت: «کی اومده پس؟!» همه نگاه‌ها به صنم و ملیحه‌خانم بود. دونفری هرچه چشم و ابرو آمدند، آقا مهرداد متوجه نشد! مژگان خانم عطسه بلندی کرد. آقا پژمان گفت: «صبر اومد!» ملیحه خانم کلمه «صبر» را درست نشنید و گفت: «خدا مرگم بده! شما از کجا می‌دونین؟!»صدای زنگ خانه به صدا درآمد و آقامهرداد به سمت آیفون رفت! تا چشمش به صفحه نمایش آیفون افتاد، برگشت و رو به صنم گفت: «تو از خواستگار شانس نداری بابا! نه به اون که هنوز نیومده، نه به این که این‌قدر زود اومده!» آقا پژمان گفت: «ناگهان چقدر زود، چیز می‌شود؛ یا هرچی!»
 
  • اصفهان زیبا
    پایگاه خبری اصفهان زیبا

    رضا احسان‌پور