غروب که از نیمه میگذرد و سکوتِ پر رمز و راز گلستان شهدای اصفهان در زیر سایه روشنِ چراغها مینشیند، فضا رنگ و بویی دیگر به خود میگیرد.
گاهی یک رفاقت، فراتر از چهارچوبهای معمول دنیای ما، پلی میزند به دنیای دیگر. یک سرِ این پل در گلزار شهداست و سرِ دیگرش روی بومهای نقاشی زوجی که ۸ سال است رنگ و قلممو را جز برای «شهیدان» به کار نگرفتهاند.
معصومه حسینزاده، معلم و دارای تحصیلات دانشگاهی هنر، و امیرعلی راد، مهندس عمران و شاغل در ذوبآهن، زوج اصفهانی هستند که با تکیه بر تجربه و علاقه، بیش از ۲۲۰ تابلو با موضوع شهدا خلق کردهاند.
صبح اول مهر، دبستان شاهد امام صادق(ع) پُر از صدای زندگی بود؛ صدای بچههایی که بعد از تعطیلاتی بیشتر از تعطیلات تابستان دوباره همدیگر را پیدا کرده بودند، صدای خندهها، سلام و احوالپرسیها و هیجان اولین روز مدرسه..!
قرار بود از خودش بپرسم برای اولین روز مدرسه چه حسی دارد. از کیفش، از روپوشی که قرار است برای نخستین بار بپوشد، از نیمکتی که امسال سهم اوست و از اینکه دلش میخواهد در کلاس اول چه چیزی یاد بگیرد.
هفته دفاع مقدس امسال در اصفهان با مجموعهای از برنامههای فرهنگی، تبلیغی و اجتماعی همراه است؛ برنامههایی که به گفته مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان اصفهان، محور اصلی آنها جهاد تبیین، انتقال تجربه نسل دفاع مقدس به نسل جوان و ترویج فرهنگ ایثار و مقاومت است.
تا یادم میآید پاییز بوی دفترهای شصت برگ و صد برگ میداد. همانها که یک معلم پای تخته کلاس، درس میداد. بوی کتابهای نو. بویی که دلم میخواست تا آخر سال از لابهلای کتابهایم مثل پیچک بپیچد توی تنم.
گلستان شهدای اصفهان عصرگاه روز پنجشنبه میزبان یادواره شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران در استانهای اصفهان، یزد و چهارمحال و بختیاری در جنگهای تحمیلی دوم و سوم بود؛ مراسمی که در آن یاد شهدای ارتش گرامی داشته شد و از خانوادههای شهدا نیز تقدیر به عمل آمد.
جنگ که شروع میشود، همیشه قرار نیست همه چیز در خط مقدم اتفاق بیفتد. بعضی جنگها در فاصله میان یک تلفن و شنیدن خبر سلامت همسر میگذرد؛ در خانهای که جای پدر برای بچهها باید پر شود، در شبی که مادر باید اضطرابش را پنهان کند تا کودکان نترسند، در روزهایی که همسر رزمنده میآید و پیش از آنکه خستگی خودش را بروز دهد، باید خستگی مردی را ببیند که از میدان نبرد برگشته است.
اگر نام یک شهید را در اینترنت جستوجو کنیم، معمولا با چند خبر، یک عکس، تاریخ تولد و شهادت و شاید چند خط از زندگی او روبهرو میشویم؛ اطلاعاتی که بخشی از یک زندگی را روایت میکنند، اما کمتر میتوانند تصویری واقعی از انسانی که روزی در میان ما زندگی میکرد، به دست بدهند.
بعضی آدمها فراتر از سن و سالشان میفهمند و زندگی میکنند؛ انگار از همان نخستین سالهای زندگی، چشماندازی روشن از انتها در ذهن دارند؛ چشماندازی به وسعت تمام خاک میهن و به زلالیِ خلیج همیشهفارس.
مزه دهانم تلخ است. دستی به سر و روی دلم که میکشم، بوی خاک باران زده بلند میشود. حرفهایم پیچیده در سلول به سلول مغزم. دلم فریاد میخواهد. یک فریاد درست و حسابی. حبابی به قد گریههای نکرده، غمهای رسیدگی نشده و حرفهای مچاله شده در کنج قلبم میخواهد بترکد.