همه من، بُهت است. لالم. کلمههایم گم میشوند. چرا من واژهای پیدا نمیکنم؟! چه عجیب که دستهایم به حرف افتادهاند. میلرزند حسابی. خودکار توی دستم در جا میزند روی کاغذ. هنوز واژهای متولد نشده، خط میزنم سفیدی کاغذ را.
«حمیدرضا هرچه گرفت، از خدمت به مردم گرفت»؛ این طلاییترین نقطه زندگی یک پسر دهه هشتادی است. پسری که ۶ سال، عضو فعال و نجاتگر هلالاحمر بود و حالا بیش از دوماه و اندیست در جنگ رمضان به شهادت رسیده است.
خودش هم که نگوید، اسم «مُسلم نَبی»، خیلی چیزها را میگوید: از «خادمالشهدا» بودن؛ از عمر و زندگیاش که اول و آخر آن به شهدا گره خورده و به قول خودش سالهاست دربهدر این راه شده.
شهادت 168 هموطن در مدرسه شجره طیبه شهر میناب که بیشتر آنها دانشآموز و کودکان مظلوم و بیگناه بودند، بهانهای شد تا هیئت فاطمیه شهر آرانوبیدگل، آیین سنتی گلابگیری هرسالهاش در تکیه تاریخی حاج عبدالله خان را، امسال متفاوتتر و به نام شهدای مدرسه شجره طیبه متبرک و به یاد آنها برگزار کند.
به گزارش اصفهان زیبا؛
در روزهای اخیر، دشمنان این مرزوبوم (آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی) با تکبر و غرور واهی به ایران عزیز حملهای ناجوانمردانه کردند؛ اما در دشت مهیار در جنوب اصفهان، صحنهای رقم خورد که تمام محاسبههای آنان را نقش بر آب کرد.
امام شهید ما اینجاست. درست همینجایی که ما ایستادهایم. حتی حالا که دارم مینویسم او کنار من است. انگار جفت من نشسته و با هر جملهای که توی ذهنم نقش میبندد «طیب الله انفساکم» در گوشم میگوید.
شامگاه پرتلاطم پانزدهم فروردین؛ ماجرا از فرود مخفیانه هواپیماهای آمریکایی در جنوب اصفهان آغاز شد و با هوشیاری مردم و سپس نیروهای مسلح ایرانی به پایان رسید!
همهچیز از یک تماس تلفنی شروع شد؛ تماس با خانم معلمی که هنوز صدای همسرش را در گوش دارد و هنوز وقتی میگوید «محمدجان»، فعل جملهاش گاهی در گذشته مینشیند و گاهی در حال، انگار دلش نمیخواهد باور کند که حالا دیگر باید برای او، فقط از واژه «بود» استفاده کند.
با عجله گفتم: «بزن کنار. نگه دار.» سرعتش را کم کرد و گوشهای ایستاد. جاده بیرون شهر خلوت بود. پیاده شدم و رفتم به سمتش. کمی به دور و بر نگاه کردم. هیچکس نبود. افتاده بود روی زمین و خاک می خورد. گفتم: «آقا مهدی گناه داره، اسم خدا روش نوشته.» اشاره کرد به جایی بلند و میله ای آن بالا. گفت: «از اونجا افتاده. حتما باد خیلی شدید بوده.»
اهالی محله «شهرک قدسِ» خیابان امام خمینی اصفهان، صبح یکشنبه هفدهم اسفند 1404 را با صدای انفجار مهیبی شروع کردند. صدایی که البته منطقه وسیعی از خیابان امام خمینی را لرزاند و شیشههای شکسته، توریهای تراس و پردههای از جادرآمده، حفرههای کوچک و بزرگ روی دیوار خانهها، درهای کندهشده و آدمهای جامانده در شوک انفجار، همه و همه زخم شد روی تنِ کوچه پسکوچههای آن….!
مانده بودم برای ستون شماره بعدی از کجا و که بنویسم، نَه اینکه سوژه نباشد، نَه. سرگردان بودم بین واژهها. اسم وطن که بیاید به میان، کلمه است که شُره میکند.