هر روزِ جنگ، تلفن را برمیداشت و به برادر ته تغاری خانهشان؛ «حسن» که بعد از رفتن بابا شده بود ستون و پناه مادر، زنگ میزد. خبر داشت که شهرک صنعتی جی این روزها تهدید شده و همین حرف و نقلهایی که از این طرف و آن طرف میشنید، دلش را ناآرام کرده بود.
هوانیروز، جزو معدود نیروهای نظامی است که تمام عملیاتهای خود در طول جنگ تحمیلی را با موفقیت به ثمر رسانده است. سرهنگ خلبان بازنشسته «حسین وکیلی» یکی از خلبانان دلاور هوانیروز است که در حالی که تنها 25 ساله بوده به عنوان خلبان بالگرد کبرا در عملیات بیتالمقدس حضور داشته است.
بار اول که به تماشایش نشستم، بغض کردم. گوشه قلبم ترک برداشت. غمگین شدم. گریه کردم. به خودم که آمدم، چند دقیقهای میشد قلبم فشرده شده بود. بله، مردم! این شما و این وداع مادری با فرزندش، با محسنش از آنچه من دیدم و شنیدم…
کَم، پیکر شهید غسل و کفن نکرده است؛ از روزهای اول«انقلاب» و «جنگ هشتساله» تا همین «جنگ رمضان»؛ جنگی که میگوید: «هر روزش بر من سخت و متفاوت گذشت.»
همه من، بُهت است. لالم. کلمههایم گم میشوند. چرا من واژهای پیدا نمیکنم؟! چه عجیب که دستهایم به حرف افتادهاند. میلرزند حسابی. خودکار توی دستم در جا میزند روی کاغذ. هنوز واژهای متولد نشده، خط میزنم سفیدی کاغذ را.
«حمیدرضا هرچه گرفت، از خدمت به مردم گرفت»؛ این طلاییترین نقطه زندگی یک پسر دهه هشتادی است. پسری که ۶ سال، عضو فعال و نجاتگر هلالاحمر بود و حالا بیش از دوماه و اندیست در جنگ رمضان به شهادت رسیده است.
خودش هم که نگوید، اسم «مُسلم نَبی»، خیلی چیزها را میگوید: از «خادمالشهدا» بودن؛ از عمر و زندگیاش که اول و آخر آن به شهدا گره خورده و به قول خودش سالهاست دربهدر این راه شده.
شهادت 168 هموطن در مدرسه شجره طیبه شهر میناب که بیشتر آنها دانشآموز و کودکان مظلوم و بیگناه بودند، بهانهای شد تا هیئت فاطمیه شهر آرانوبیدگل، آیین سنتی گلابگیری هرسالهاش در تکیه تاریخی حاج عبدالله خان را، امسال متفاوتتر و به نام شهدای مدرسه شجره طیبه متبرک و به یاد آنها برگزار کند.
به گزارش اصفهان زیبا؛
در روزهای اخیر، دشمنان این مرزوبوم (آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی) با تکبر و غرور واهی به ایران عزیز حملهای ناجوانمردانه کردند؛ اما در دشت مهیار در جنوب اصفهان، صحنهای رقم خورد که تمام محاسبههای آنان را نقش بر آب کرد.
امام شهید ما اینجاست. درست همینجایی که ما ایستادهایم. حتی حالا که دارم مینویسم او کنار من است. انگار جفت من نشسته و با هر جملهای که توی ذهنم نقش میبندد «طیب الله انفساکم» در گوشم میگوید.
شامگاه پرتلاطم پانزدهم فروردین؛ ماجرا از فرود مخفیانه هواپیماهای آمریکایی در جنوب اصفهان آغاز شد و با هوشیاری مردم و سپس نیروهای مسلح ایرانی به پایان رسید!