
امید از لابهلای ذهن هزارتویش خودش را توی وجودش انداخت. اولین چراغ سبز برایش روشن شد. دنبال نور سبز را گرفت. سر از بابالجواد درآورد. همانجا زانو زد.

مامان گفته بود امام جواد پسر امام رضاست و آرزوهایمان را زود برآورده میکند. بالای ایوان ایستادم، چشمهایم را محکم روی هم فشار دادم، سرم را رو به آسمان گرفتم و آرزو کردم ای کاش تا شب بابا یک ماشین کنترلی قرمز برایم بخرد!

پسرک از صبح زود، در کوچهپسکوچههای روستا، دانهدانه وارد خانهها میشد و وقتی بیرون میآمد، دو سه گوسفند پشت سرش بیرون میآمدند و به گله گوسفندهای ده ملحق میشدند.

نمیدانستم زندگی هم مثل قیمه باید جا بیفتد! باید خودم را مثل لپهها از مدتی قبل خیس دهم. باید از آن سفتی و سختی دربیایم. وگرنه دندان که هیچ، معده زندگی را هم نابود میکنم.

داستان آیینه زندگی است. انسان از روزی که پا در عرصه گیتی نهاده همواره با داستانها زیسته است. از همین روی میتوان گفت داستان قدمتی به اندازه عمر آدمی بر روی کره زمین دارد.









