
پسرک از صبح زود، در کوچهپسکوچههای روستا، دانهدانه وارد خانهها میشد و وقتی بیرون میآمد، دو سه گوسفند پشت سرش بیرون میآمدند و به گله گوسفندهای ده ملحق میشدند.

باز دفترم را پاره کرد. کتاب و دفتر که میدید، انگار جلوی گاو نر پارچه قرمز تکان بدهند، رم میکرد؛ حتی بدتر از اسب مشرحمت که یک روز بهتاخت رفت تا وسط جنگل.









