به گزارش اصفهان زیبا؛ شش سال نداشتم که از کتابخانه پدرم بالا رفتم تا کتابی را بردارم با جلدی سفید که دایره توپُر سرخی گوشهاش خودنمایی میکرد.
نمیدانم چه چیزِ آن کتاب مرا گرفت که خطر چپه شدن کتابخانه را به جان خریدم. یکی دو طبقه بالا رفتم و کتاب را از لابهلای کتابهای کاهیای که چفت هم ایستاده بودند، بیرون کشیدم.
کتاب چیزی برای من نداشت. اگر هم داشت، من سواد خواندنش را نداشتم. پس صفحاتی را که پر از کلمات سربی بود ورق زدم به این امید که آخرش روشن باشد. تعدادی عکس سیاه و سفید ضمیمه کتاب شده بود.
در مرکز همهشان پیرمردی بود با ابروهای پرپشت و چشمان درشتی که مثل میخ توی قلبم فرو رفت.
اولین مواجههام با امام از طریق کتاب بود: «تفسیر آفتاب» اثر محمدرضا حکیمی. کتابی که بعدها به خواست نویسنده چاپش متوقف شد. بعد از این فقط عکسهایی که به بهترین دیوار خانه چسبانده شده بود میتوانست تصویری را که از آن مرد داشتم کامل کند. مردی که در قاب نمیگنجید و خودش را از توی عکس میکشید بیرون.
بزرگ شدم و توانستم با کتابهایی که حالا پشت سر هم میآمد، خودم را به او نزدیکتر کنم. یک بار در همین ایام تلویزیون با نویسندهای مصاحبه کرد که چیزی درباره امام نوشته بود. به نظرم خواندنی آمد.
ردش را گرفتم و فهمیدم مؤسسه تنظیم و نشر چاپ کرده که آن روزها در خیابان شیخ بهایی مغازهای داشت. بارها از این طرف شهر با اتوبوس تا آنجا رفتم و به در بسته خوردم. عاقبت در یک شب سرد زمستانی کتاب را به چنگ آوردم.
اسمش بود «خمینی روحالله» نوشته سید علی قادری. کتاب دریچههایی را به رویم باز کرد و مرا تا گلهای زرد دامن خمین برد. کتاب بنا نداشت که پا را از اسناد بالاتر بگذارد؛ اما همانها را با لحنی داستانی آمیخته و شیرین کرده بود.
با آن کتاب روزها همراه روحالله در دشتها اسبسواری کردم، پشت باروهای بلند خانه سنگر گرفتم و تفنگ انداختم، دست در دست عمه تا پایتخت رفتم و قصاص قاتلان آقامصطفی را از محمدعلیشاه خواستم، در جشن پیروزی مشروطه دوغ درست کردم و جگر مهمانها را خنک کردم و همینطور آمدم و آمدم تا اولین دیدار با آقای ثقفی خوشپوش و خواستگاری از دخترش و تمام. کتاب همینجا تمام شد و جلد دومش نیامد.
عطش داشتم که باز از او بخوانم. چیز خوشمزهای در دست نبود. آنچه بود، سند بود و به کار من نمیآمد.
تا اینکه کتاب ادبیات مدرسه به متنی از نادر ابراهیمی رسید با این عنوان «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد». قصه درباره طلبه جوانی به نام روحالله بود که برفهای کوچهای را میکوفت و به سمت خانه آقای کاشانی قدم برمیداشت تا با او درباره سیاست حرف بزند.
همین ماجرایی که شاید ساده به نظر برسد، برای من بسیار جذاب بود؛ چون تصویر خیالانگیزی از امام ارائه میکرد و خود را متولی توصیف تکههای غیرقابلدسترس میدانست. بعدها رفتم دنبال کتابش و دیدم که از «سه دیدار» فقط دو دیدارش چاپ شده و دیدار سوم معلوم نیست کجاست.
کتاب از همان اول از همان مقدمه چیز جدیدی است. نادر همان ابتدا میگوید که قرار نیست تاریخ بگوید و کارش داستاننویسی است و نویسنده سر و کارش با حقیقت است و حقیقت چیزی است که برای رسیدن به آن باید سلوک کرد و غور کرد و به خود زحمت داد و آخر دست هم فقط مشتی از آن را به دست آورد که آن هم به ناچار رنگ سالک را به خود میگیرد.
کتاب درباره امامی است که در وهله اول برای ما ناآشناست. کتاب پر از حدیثنفس است؛ چیزی که برای هیچکس آماده و در دسترس نبوده. میتوان نویسنده را متهم کرد به از پیش خود گفتن؛ اما درستش آن است که از نویسنده اولاً بابت مطالعه جدی منابع تقدیر کرد، ثانیاً از دیدار با بستگان امام و گرفتن اطلاعات بیشتر از ایشان و ثالثاً ریختن همه اینها در ظرف خیال؛ که البته کار جسورانه و بیسابقهای است.
نهایتاً آنچه مرا به امام بیشتر نزدیک کرد، اشعار بود و کتابهای خود او؛ که بسیار سخت بودند و تخصصی و وابسته به جهانی که من به آن راه نداشته و ندارم. اما شنیدن اشعارش با صدای خوانندهها کمی از درشتیاش کاست و ورد زبانم شد. کتابهای عرفانیتر هم آرامآرام برایم فهمپذیر و دلپذیر شد.
«تفسیر سوره حمد» را خواندم و بعد فیلمهایش را دیدم و حس کردم که چقدر نبود صدا و تصویر نویسنده میتواند متن را کمرنگ کند. بعدتر به «چهلحدیث» سر زدم و نوع عرفانی را که خاص امام بود، چشیدم و به این نتیجه رسیدم که اگر آدم میتواند بهتر است که سراغ منابع دست اول برود و هی برای خودش واسطه نتراشد.
واسطهها مزه اثر را میبرند. ترس مواجهه با متن اصلی آدم را اسیر حاشیهها میکند. متن اصلی آیینه آن آدم است؛ هرچند سخت و غیرقابلگشودن و درشت. آثار امام به قول بیدل فهم تیز میخواهد؛ چون کوه است و کتل دارد. آیا باید تا رسیدن به فهم تیز دست نگه داشت؟
نه. باید رفت و برگشت. باید خواند و با احترام گذاشت توی کتابخانه و دوباره رفت سراغش.