به گزارش اصفهان زیبا؛ مکاتب هنری همیشه رویکرد زیباییشناسی ندارند، بلکه برخی از مکتبها در جریان حرکت جامعه و از بطن احساسات جامعه برآمدند. برای مثال جنگ جهانی دوم فقط یک نبرد سیاسی و نظامی نبود؛ این رویداد عظیم قرن بیستم، بستری شد برای زایش مکتبهای هنری که هم درد را فریاد زدند و هم به دنبال معنا و بازسازی بودند. در این دوران، هنر دیگر بازتابدهنده زیبایی نبود. زیبایی، واژهای بیمفهوم در دل ویرانهها و مرگ شده بود. مکتبهایی پدید آمدند که هدفشان نه تزئین دیوارها، بلکه فریاد زدن حقیقت تلخ زمانه بود.
با آغاز جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۳۹ و گسترش آن به سراسر اروپا و بخشهایی از آسیا و آفریقا، جهان وارد دوران تاریکی شد که نهتنها معادلههای ژئوپلتیک را دگرگون کرد، بلکه روان انسانها، فرهنگها و هنر را نیز عمیقاً تحتتأثیر قرار داد. جنگ، مانند یک انفجار بزرگ، لایههای مختلف جامعه را متزلزل کرد و هنرمندان نیز در میانه این تلاطم، زبان خود را یافتند: زبانی گاه اعتراضی، گاه پوچگرایانه و گاه جستوجوگرانه برای معنا.
اکسپرسیونیسم انتزاعی، فریادی از ناخودآگاه
در دهه ۱۹۴۰، بهویژه در ایالات متحده، مکتب اکسپرسیونیسم انتزاعی (Abstract Expressionism) شکل گرفت؛ جنبشی که بیش از همه با نامهایی چون «جکسون پولاک»، «مارک روتکو» و «ویلم دِکونینگ» شناخته میشود. بسیاری از این هنرمندان مهاجران اروپایی فراری از جنگ و فاشیسم بودند. آنها دیگر به بازنمایی واقعیتهای بیرونی علاقهای نداشتند.
واقعیت، چیزی وحشی، غیرقابلدرک و شکننده بود. پس به درون پناه بردند. پولاک با تکنیک «دریپینگ» (ریزش رنگ روی بوم) تلاشی کرد تا روان انسانیِ درگیر جنگ را روی بوم فریاد بزند. برای این هنرمندان، بوم نقاشی دیگر میدان نبردی درونی بود. آثارشان نوعی نمایش از آشوب روانی، بیقراری و تلاش برای زندهماندن در برابر بحران معنا بود.
دادائیسم و سوررئالیسم، اعتراض و کابوس
هرچند مکتب دادا در اصل به دوران پس از جنگ جهانی اول بازمیگردد، اما در دوران جنگ جهانی دوم نیز روح این جریان زنده ماند. دادائیستها همچنان به بیمعنایی جنگ، پوچی نهادهای قدرت و فروپاشی اخلاق اعتراض داشتند.
در همین دوران، سوررئالیسم با محوریت «آندره برتون»، «سالوادور دالی» و «ماکس ارنست» نیز به اوج جدیدی رسید. کابوسهای شبانه، تخیلهای روانکاوانه و تصاویر گسسته و آشفته، بازتاب روح جنگزده بشر بود. بسیاری از سوررئالیستها به آمریکا مهاجرت کردند و در آنجا با اکسپرسیونیستهای آمریکایی تعامل پیدا کردند.
این جنبشها نهتنها پاسخی به ویرانی بودند، بلکه تلاشی برای حفظ «فردیت» در دنیایی بودند که فرد را بهراحتی قربانی میکرد.
هنر مقاومت، هنر در سنگر
در قلب اروپا، بهویژه در فرانسه تحت اشغال نازی، هنر بدل به ابزاری برای مقاومت شد. نقاشیهای دیواری مخفی، طراحی پوسترهای زیرزمینی و گرافیکهای اعتراضی، همه بخشی از هنر مقاومت بودند.
هنرمندان ناشناسی که در گروههای چریکی یا مقاومت شهری فعالیت میکردند، با خلق آثاری ساده ولی پرمعنا، تلاش میکردند امید را زنده نگه دارند. این آثار معمولاً با پیامهایی ضدفاشیستی، نمادهای آزادیخواهانه و اشاراتی هوشمندانه به اشغال و سرکوب همراه بود. هنر در اینجا نه برای فروش، نه برای گالری، بلکه برای بقا بود.
اکسپرسیونیسم اجتماعی؛ فریاد انسان در میانه آشوب
در کنار جنبشهای معروفی چون اکسپرسیونیسم انتزاعی، در بستر تحولات سیاسی و اجتماعی نیمه اول قرن بیستم، جریانی شکل گرفت که به طور مستقیمتری با مضمونهای اجتماعی، رنج انسان و ساختار قدرت درگیر بود: اکسپرسیونیسم اجتماعی (Social Expressionism). در حالی که اکسپرسیونیسم اولیه خصوصاً در آلمان دهه ۱۹۲۰ بر بیان حالات روانی و ذهنی متمرکز بود، شکل اجتماعیتر آن در سالهای پس از رکود بزرگ اقتصادی و در بستر دیکتاتوریهای فاشیستی، شکل سیاسیتری به خود گرفت. این گرایش در دهه ۱۹۳۰ و خصوصاً در دوران جنگ جهانی دوم، بیش از پیش نمایان شد.
جریانی برای مبارزه با ناعدالتی
هنرمندان این جریان به جای کنارهگیری از واقعیت یا غرق شدن در جهان ذهنی، مستقیماً به سراغ مسائل ملموس اجتماعی رفتند، مانند فقر، بیکاری، بیعدالتی، ظلم سیاسی، تبعیض نژادی و جنایتهای جنگ. اکسپرسیونیسم اجتماعی برخلاف مکاتب صرفاً ذهنگرا، بدن و چهره انسان را محور نمایش قرار داد؛ اما نه چهرهای ایدهآل یا زیبا، بلکه چهرهای رنجکشیده، دفرمه، خسته و فریادزن.
برای هنرمندان این جریان، انتخاب روشن بود. آنها باور داشتند هنر نباید صرفا زیباشناسانه باشد؛ بلکه باید حقیقت را هرچند تلخ و خشونتبار، برملا سازد. آنچه اکسپرسیونیسم اجتماعی را از سایر جنبشها متمایز میکند، تعهد عمیق انسانی و اجتماعی آن است.
درجهانی که تصویرهای تبلیغاتی و رسمی تلاش میکردند چهرهای قهرمانانه یا مصلحتاندیش از جنگ ارائه دهند، این هنرمندان، تصویر واقعی و بیرحمانه آن را به نمایش گذاشتند.مکتبهای هنری دوران جنگ جهانی دوم نه صرفاً از خلاقیت در آتلیههای هنرمندان پدید آمدند، بلکه حاصل تقابل انسان با زوال، مرگ و پرسشهای هستیشناسانه بودند. هنر در این دوران بهنوعی سلاح بدل شد؛ سلاحی برای زندهماندن، برای دیدن، برای ثبت و برای نجات بخشی از حقیقتی که در میان آتش و خون، بهراحتی ممکن بود فراموش شود.