چریک‌های فدایی خلق چگونه مسئول شاخه اصفهان خود را تصفیه کردند؟

برای من اعدام پنجه‌شاهی ضربه‌ای سنگین‌تر از ضربه تابستان ۱۳۵۵ بود. در ضربه تابستان ۱۳۵۵ من به سازمان و رهبری آن بی‌اعتماد نشدم و همچنان به راه خود در سازمان ادامه دادم اما با اعدام پنجه‌شاهی اعتماد من به رهبری وقت سازمان از بین رفت. من نمی‌دانستم چه کسانی رهبر آن موقع سازمان هستند…

ادنا ثابت- عبدالله پنجه‌شاهی

به گزارش اصفهان زیبا؛ کتاب «نگاهی از درون به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران: تاریخچه گروه منشعب»، به قلم بهمن تقی‌زاده (نام اصلی: سید محمد تقی‌زاده مطلق- متولد 1333)، توسط نشر نی، به سال 1400 در 791 صفحه منتشر شده است.

بهمن تقی‌زاده متولد سال ۱۳۳۳ در تهران است. او نویسنده، مترجم و محقق تاریخ معاصر است. تقی‌زاده فارغ‌التحصیل مهندسی صنایع از دانشگاه صنعتی شریف و دکترای مدیریت از دانشگاه علامه طباطبایی است. وی همچنین در حوزه‌های مدیریت و شهرسازی نیز کتاب‌های متعددی ترجمه کرده است.
کتاب «نگاهی از درون به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران» حکایت بخشی از تجربه‌ی عینی او و کاری تحقیقاتی روی بخشی از تاریخ معاصر ایران است.

بهمن تقی زاده

دکتر بهمن تقی‌زاده (مؤلف کتاب)

آنچه در ادامه می‌خوانید، بخش برگزیده‌ای از کتاب مذکور است که به ترور یا تصفیه درون‌سازمانی عبدالله پنجه‌شاهی، مسئول شاخه اصفهان چریک‌های فدایی، توسط مرکزیت سازمان اشاره دارد و راوی خاطره (محسن صیرفی‌نژاد) از سماجت خود برای پیگیری این ماجرا و نهایتا بی‌اعتمادی و انشعاب از سازمان چریک‌های فدایی خلق سخن می‌گوید.

[جهت آشنایی بیشتر با تاریخچه و کارنامه سازمان چریک‌های فدایی خلق، اینجا، اینجا و اینجا را، مشاهده فرمایید.]

مسئولان شاخه اصفهان

در پاورقی صفحه 14 کتاب، مسئولان شاخه اصفهان اینگونه معرفی شده‌اند:

«بعد از ضربات به رهبری سازمان در تیر 55، رفقای باقیمانده برای بالا بردن امنیت بقیه اعضا، تصمیم گرفتند مسئولان شاخه‌ها نشانی خانه‌های تیمی شاخه را ندانند. به عنوان مثال، فریبرز صالحی را که به اصفهان می‌آمد با موتور چشم‌بسته به خانه تیمی‌مان می‌بردم و می‌آوردم؛ محسن صیرفی‌نژاد، هنگامی که هنوز انشعاب نکرده بود، عبدالله پنجه‌شاهی و پس از قتل او، مجید (قربانعلی عبدالرحیم‌پور) را که مسئول شاخه اصفهان بودند، چشم‌بسته به خانه تیمی‌شان می‌برد.»

اعدام عبدالله پنجه‌شاهی

در صفحات 578 الی 583 کتاب، ذیل خاطرات محسن صیرفی‌نژاد (داود) چنین می‌خوانیم:

در اردیبهشت ۱۳۵۶ رویداد بسیار تلخی در سازمان رخ داد، آنقدر تلخ که مجریان آن حاضر نشدند خبر آن را اعلام کنند و تا مدتی آن را از اعضای سازمان پنهان کردند و هنوز هم کسی مسئولیت آن را به عهده نگرفته است. این رویداد تلخ اعدام عبدالله پنجه‌شاهی به دست رفقای خود در رهبری سازمان بود.

حیدر [نام مستعار پنجه‌شاهی] رفیقی با توانایی‌های چریکی خوب بود، اما توان سیاسی بالایی نداشت. البته ادعایی هم در این خصوص نداشت. او احساساتی، خون‌گرم و عاطفی بود. البته مواقعی احساساتش بر منطقش غلبه می‌کرد. باهوش، چالاک و خنده‌رو بود. رفقای دختر تیم به او به عنوان رفیقی توانا توجه بیشتری می‌کردند. در مواقعی هم عصبی می‌شد و با تندی با رفقای خود صحبت می‌کرد. به یاد دارم که با بهرام (غلامعلی خراط‌پور) در تیم سوم اختلاف پیدا کرد و در مواردی با عصبانیت با او صحبت می‌کرد. در تیم ششم نیز سلیمان پیوسته و بیژن شیروانی گاه از رفتار عصبی پنجه‌شاهی ناراحت می‌شدند و از او گلایه می‌کردند. روزی در تیم سوم هنگام مطالعه جمعی با من نیز با عصبانیت صحبت کرد.

آخرین باری که بیرون از خانه با حیدر قرار داشتم، دیدم که ناراحت است. احساس کردم که می‌خواهد حرفی بزند، اما من تمایلی نشان ندادم که در جریان مشکلات تیم‌شان قرار بگیرم، زیرا فکر می‌کردم این‌ها اختلافات داخلی تیم است که مواردی از آنها را دیده بودم. به علاوه رده تشکیلاتی من در سازمان چنان نبود که بتوانم در تیم‌شان دخالت کنم. حیدر در قرار بعدی گفت که قرار است چند روزی به مشهد یا به مسافرت برود و بنابراین در قرار بعدی رضا غبرایی (منصور) سر قرار من خواهد آمد. قبلاً با منصور چندبار در اصفهان قرار اجرا کرده و از این طریق با او آشنا شده بودم. در قرار بعدی که با منصور داشتم، او را هم کمی مضطرب دیدم. احساس کردم که او هم می‌خواهد چیزی بگوید اما من باز آمادگی نشان ندادم که حرف بزند. یکی دو قرار دیگر هم با منصور داشتم. در یکی از این قرارها او گفت که حیدر ضربه خورده است.

خبر ضربه خوردن پنجه‌شاهی را با اعضای تیم مطرح کردم. در این باره با هم صحبت کردیم. به مرور، ما (و به خصوص نادر) حدس زدیم که ممکن است پنجه‌شاهی در سازمان اعدام شده باشد.

کمی بعد خبری را در روزنامه کیهان یا اطلاعات خواندیم. طبق این خبر جسدی در بیابان‌های مشهد پیدا شده بود و برای اینکه جسد شناسایی نشود، قاتلان بخش‌هایی از پوست جسد را با اسید سوزانده بودند. همچنین در خبر نوشته شده بود که این قتل به اختلافات درونی گروه‌های چریکی مربوط است. ما در تیم خودمان حدس زدیم که این جسد باید جسد حیدر باشد و همین‌طور هم بود.

غبرایی به من گفت رفیق دیگری به جای حیدر می‌آید. قربانعلی عبدالرحیم‌پور (مجید) آمد و مسئول شاخه اصفهان شد. او ابتدا اساساً منکر اعدام حیدر شد اما بر اثر پرسش‌های اعضای تیم و به خصوص اصرار من، پذیرفت که حیدر در سازمان اعدام شده است. به عنوان دلیل اعدام، گفت که حیدر با رفیق دختر تیم رابطه جنسی داشته است. اعضای تیم ما با اعدام عبدالله پنجه‌شاهی مخالف بودند، اما میزان مخالفت‌ها یکسان نبود. من از همه شدیدتر مخالفت می‌کردم.

مدت کوتاهی پس از اینکه عبدالرحیم‌پور مسئول شاخه اصفهان شد، رفیق دختری به نام پری (ادنا ثابت) به صورت چشم‌بسته به خانه ما آمد و در یکی از اتاق‌های ما ساکن شد. او از پشت پرده در برنامه‌های تیم مانند مطالعه جمعی یا صحافی کتاب شرکت می‌کرد اما او و ما با یکدیگر چشم‌بسته بودیم و فقط مجید هرگاه به تیم ما می‌آمد با او چشم باز صحبت می‌کرد. در برنامه‌های جمعی تیم همه با هم دوستانه صحبت می‌کردیم، مواقعی شوخی می‌کردیم و هیچ محدودیتی به جز چشم‌بسته بودن پری درباره او وجود نداشت. در کارهای خاص تیم نظیر مشخص کردن برنامه فرد و اعلام زمان کارهای جمعی، تنها من، که مسئول تیم بودم، اجازه داشتم با پری صحبت کنم.

گرچه اعضای تیم ما به مرکزیت سازمان اعتماد داشتند، با اعدام حیدر مخالف بودند و به اینکه مرکزیت این خبر را از اعضا پنهان کرده بود اعتراض داشتند. به پری نیز گفته بودند که حیدر ضربه خورده است و او ظاهراً نمی‌دانست که حیدر اعدام شده است. تا آنجا که می‌دانم، بیشتر اعضای سازمان که از اعدام حیدر مطلع شدند با این کار مخالف بودند.

روابط اعضای تیم با پری، حتی پس از آنکه همگی به تدریج فهمیدند که وی همان دختری است که ادعا می‌شود با حیدر روابط عاشقانه داشته است، بسیار خوب و دوستانه و صمیمانه بود.

عبدالرحیم‌پور همچنان به تیم ما سر می‌زد و با هر یک از اعضای تیم صحبت‌های دو نفره داشت. او در صحبت دو نفره با من گفت که پری نمی‌خواهد رابطه جنسی بین خودش و عبدالله را بپذیرد. از صحبت‌های مجید روشن بود که او برای پذیرش اتهام، ادنا را زیر فشار روحی زیادی قرار داده است. تصمیم گرفتم که خبر اعدام حیدر را به پری بدهم.

یک روز که اعضای دیگر تیم در خانه نبودند، موضوع اعدام پنجه‌شاهی را به پری گفتم. ظاهراً او تا آن موقع نمی‌دانست که حیدر اعدام شده است. به او گفتم که من نمی‌بایست این خبر را به تو می‌دادم، بنابراین تو باید آن را نشنیده بگیری و به دیگری نگویی. همچنین به او گفتم اگر خطری متوجه تو شود، من آن را روی کاغذ می‌نویسم و به تو خواهم داد.

پری خبر را با خونسردی شنید و آنطور که فکر می‌کردم ناراحت نشد. شاید او نیز اعدام پنجه‌شاهی را حدس زده بود. احتمالاً چون دید که تنها نیست و کسی از او حمایت می‌کند تا حدی خوشحال هم شد. پری از حیدر به خوبی یاد می‌کرد و رابطه عاشقانه، چه رسد به رابطه جنسی، با او را رد می‌کرد.

اعتماد من به مرکزیت مدام کمتر می‌شد. دلیل اینکه خبر را بدون اطلاع دیگر اعضای تیم به پری دادم آن بود که هرچند آنها در صحبت با من و در جمع به اعدام شدیداً انتقاد می‌کردند، این برخورد را در حضور عبدالرحیم‌پور نداشتند و من بیم داشتم که موضوع را به او بگویند و اصل موضوع خراب شود. البته باید اضافه کنم که مخالفت اعضای تیم با اعدام پنجه‌شاهی نه به معنی مجاز دانستن روابط جنسی در سازمان بلکه متناسب نبودن تنبیه اعدام با این تخلف سازمانی بود. من خود در آن زمان روابط زناشویی را در سازمان نادرست می‌دانستم و معتقد بودم که اگر دو نفر نمی‌خواهند این ضابطه را رعایت کنند، باید از سازمان بیرون بروند، نه اینکه اعدام شوند.

از عبدالرحیم‌پور (مجید) شنیدم که احمد غلامیان (هادی) با همکاری سیامک اسدیان (اسکندر)، عبدالله پنجه‌شاهی را در مشهد اعدام کرده‌اند. او همین مطلب را در نشریه آرش(*) شماره ۷۹ نیز گفته است.

[*پاورقی: نشریه آرش به مدیریت پرویز قلیچ‌خانی از بهمن ماه ۱۳۶۹ تا سال ۱۳۹۲، ۱۱۱ شماره در خارج از کشور منتشر کرد و سپس تعطیل شد. این نشریه به انعکاس برخی لایه‌های نظریات چپ می‌پرداخت- (نگارنده).]

در همین زمان، کودکی ۹ یا ۱۰ ساله به نام ناصر نیز به تیم ما منتقل شد. صحبت‌های او برای ما بسیار شیرین بود. خانه تیمی ما حیاط نسبتاً بزرگی داشت و او گاه در این حیاط بازی می‌کرد. با این وجود، تیم ما اصلا نمی‌توانست نیازهای او را تأمین کند. او حدود یک ماه نزد ما بود. روزی مجید مطرح کرد که ناصر را نزد اقوامش می‌فرستد. این خبر خوبی بود. اما متأسفانه چنین نشد و ناصر نزد مادرش به خانه تیمی دیگری فرستاده شد. ما نمی‌دانستیم که او امیر پنجه‌شاهی و برادر عبدالله پنجه‌شاهی است.

شکسته شدن تیم ششم

ص 581: فکر می‌کنم به دلیل مخالفت تیم ما با اعدام حیدر، و بیش از همه مخالفت من، رهبری سازمان تصمیم گرفت که تیم را بشکند. هاشم (عباس هاشمی) در اصفهان ماند و به تیم دیگری رفت. نادر (بیژن شیروانی) به تیمی در مشهد رفت که مسئول آن احمد غلامیان بود. سلیمان پیوسته به تیمی در تهران، و ادنا ثابت به تیم دیگری فرستاده شد. من نیز چند روز بعد به همان تیمی در مشهد منتقل شدم که نادر چند روز قبل به آنجا رفته بود.

ادنا ثابت اتاقی تکی در اصفهان داشت و مجید در آخرین روزهای تیم ششم از من خواست در پس دادن این اتاق تکی و انتقال اسباب‌های او به خانه تیمی خودمان به او کمک کنم. این کار را کردم، بنابراین با او چشم‌باز شدم.

شناخت من از قربانعلی عبدالرحیم‌پور (مجید) بیشتر در رابطه با اعدام حیدر است. بنابراین آنچه درباره عبدالرحیم‌پور می‌نویسم تا حدودی منفی‌ست و تنها یک جنبه از رفتارهای او را نشان می‌دهد. عبدالرحیم‌پور چریکی زیرک با دانش سیاسی خوب بود. توان سیاسی او بسیار بهتر از حیدر و احمد غلامیان بود. اشتباه بزرگ او در آن زمان ابتدا پنهان کردن اعدام حیدر و سپس طرفداری از اعدام او بود.

تیم هفتم

پس از شکسته شدن تیم ششم، برای چند روز در مشهد در تیمی به صورت چشم‌بسته زندگی کردم. این تیم در آن زمان متشکل از احمد غلامیان، سیامک اسدیان، عبدالرحیم‌پور، مرضیه تهیدست شفیع (شمسی)، بیژن شیروانی و من بود. غلامیان مسئول تیم و اسدیان مسئول نظامی تیم بود. بیژن شیروانی و من نسبت به آدرس خانه چشم‌بسته بودیم.

از همان ابتدای ورودم به تیم، فضای نظامی حاکم بر آن را احساس کردم. در همان روز اول ورودم به تیم اعدام پنجه‌شاهی را مطرح کردم. شمسی اصلاً از اعدام پنجه‌شاهی اطلاعی نداشت. او از این خبر بسیار شگفت‌زده شد و پرسید حیدر اعدام شد؟ مسئله اصلی من در آن زمان اعدام پنجه‌شاهی بود. برای من اعدام پنجه‌شاهی ضربه‌ای سنگین‌تر از ضربه تابستان ۱۳۵۵ بود. در ضربه تابستان ۱۳۵۵ من به سازمان و رهبری آن بی‌اعتماد نشدم و همچنان به راه خود در سازمان ادامه دادم اما با اعدام پنجه‌شاهی اعتماد من به رهبری وقت سازمان از بین رفت. من نمی‌دانستم چه کسانی رهبر آن موقع سازمان هستند. اما می‌دانستم که غلامیان و عبدالرحیم‌پور در سازمان نقش مهمی دارند.

با غلامیان و عبدالرحیم‌پور سه نفره درباره اعدام پنجه شاهی صحبت کردیم. در صحبت‌هایم با آنها اصرار داشتم که اعدام پنجه‌شاهی اشتباه بوده و از این جهت شما رهبری سازمان باید از خود انتقاد کنید. می‌گفتم که اگر دو نفر بخواهند با یکدیگر ازدواج کنند، سازمان حق اعدام آنها را ندارد و حداکثر باید آنها را از سازمان اخراج کند. غلامیان و عبدالرحیم‌پور می‌گفتند ما نمی‌توانیم کسی را اخراج کنیم، زیرا ویلان می‌شوند…