به گزارش اصفهان زیبا؛ کتاب «مادی نمره بیست»، به قلم مریم سطوت، روایتی داستانگونه از تاریخ چریکهای فدایی خلق است که توسط انتشارت فروغ، در کلن آلمان، به سال 1398 (2019 م) در 123 صفحه (نسخه pdf) منتشر شده است.
مریم سطوت که خود عضویت و زندگی در خانههای تیمی چریکهای فدایی خلق را در پیش از انقلاب اسلامی تجربه کرده است، توانسته اطلاعات دستاولی را در اختیار خوانندگان بگذارد. نویسنده موفق شده است که از یک کتابِ خشک تاریخی فاصله گرفته، و با دراماتیک کردن خاطرات، احساس هیجان، ترس و عشق را نیز به مخاطب منتقل کند.
آنچه در ادامه میخوانید، نگاه مختصری به مطالب کتاب مذکور است، که نویسنده خود با نگاه تردید به مبارزات مسلحانه مینگرد. ما نیز پیش از این در مقالۀ «فشنگهای مشقی» اشاره کرده بودیم که پیروزی انقلاب ایران، نتیجۀ یک حرکت اسلامی فرهنگی و غیرمسلحانه بود: (اینجا را ببینید)
چریکهای فدایی خلق که به وسیله اعضای ناراضی تشکیلات سازمان جوانان حزب کمونیست توده تشکیل شده بود، در اوایل دهه 50 مبادرت به ایجاد شورشهای دهقانی در مناطق شمالی کشور نمود و بعد از آن حوزه فعالیت خود را به دیگر مناطق کشور گسترش داد. محبوس شدن در خانههای تیمی و درگیر بودن اعضا و رهبران سازمان به مسائل ایدئولوژیک و تأکید بر فراروایتهای تاریخی و صادر کردن قوانین کلی برای تمام ملتها و برای کل تاریخ بشر، موجب عدم توجه به ساختارهای فرهنگی و اجتماعی خاص کشور ایران شده و آنها را از شناخت دقیق جامعه مورد نظرشان بازداشت و موجب عدم موفقیت در اهدافشان شد.

یادداشتهایی از کتاب مادی نمره 20
الف) پیرنگ کتاب: عضوگیری چریکهای فدایی خلق در سال ۱۳۵۵ آنقدر زیاد بود که فراسوی میزانِ هضمِ یک سازمانِ مخفی است. اینجاست که ضربههای ساواک شاه فرود میآید. دستگاه امنیتی کشور تمام نیرویش را برای ازهم پاشیدن این سازمان به کار گرفته بود و کشتارهای بهار و تابستان ۱۳۵۵ اوج این سرکوبهاست. در این لحظه است که داستان “مادی نمره بیست” شروع میشود. رهبران سازمان کشته شدهاند. از مجموع چریکها شاید بیست نفر جان سالم به در بردهاند.
این باقیماندهها نیز، در شرایطی بسیار دشوار برای حفظ سازمان، با فرار از تعقیبهای پلیس امنیتی و در حال دست و پنجه نرم کردن با سؤالات حالا “چه باید کرد”، هستند.
در صفحه 38 میخوانیم که سازمان، تهران را بعد از ضربات تیر 1355 به دلیل جَوّ پلیسی حاکم بر شهر تقریباً خالی کرده بود و به شهرستانها رفته بود. در اصفهان تا قیب از آن هیچ درگیری با پلیس رخ نداده بود.
ب) نام کتاب: مادی به جویها و نهرهایی گفته میشود که جهت تقسیم مقداری از آب زایندهرود در شهر اصفهان، از زمان صفویه توسط شیخ بهایی احداث گردید. عنوان کتاب را باید برگرفته از صفحۀ 33 کتاب دانست. شخصیت اصلی داستان (شیرین) که با همتیمی خود (نیما) برای خرید یا گشت در محلات، از خانه با موتور خارج میشوند، سعی میکنند هربار مسیری جدید را تجربه کنند و شیرین عادت دارد به زیبایی مادیهای اصفهان نمره بدهد. اما نمره 20 متعلق به زیباترین مادی در محلۀ عباسآباد است که به قول شیرین «شبیه بهشت است». توجه کنید که خانۀ تیمی آنها در محلۀ “شکرشکن” واقع است.
مجدداً در صفحات 88، 109 و 113 نیز به مادی نمره 20 اشاره میشود، که درحقیقت این مادی نشانگر حس مشترک آن دو (عشق پنهان ممنوع) است. آخرین قرار دیدار نیما و شیرین نیز در همین مکان رخ میدهد.
ج) جایگاه امام خمینی در نگاه چریکها و فاصله از مردم: آنطور که از داستان فهمیده میشود، شخصیت اصلی داستان شناخت خاصی از امام خمینی(ره) ندارد. در صفحۀ 42 میخوانیم که یک نفر از اهالی خمین برای کادوی عروسی، دو نوار “آقا” را تهیه کرده است. شیرین میپرسد: «آقا کیه؟» همسایه جواب میدهد: «خانم چطور آقا را نمیشناسی؟ آقای خمینی.»
سپس در همان صفحۀ 42 همتیمی شیرین میگوید: «بیژن جزنی در کتاب نبرد با دیکتاتوری شاه گفته که باید خمینی را جدی گرفت…».
اگر تصور کنیم که داستان این کتاب در سال 56 روایت میشود، مشخص است که چه میزان چریکهای فدایی از مردم فاصله دارند و درواقع از مردم عقبتر هستند. درحالی که آن سال، نوارهای سخنرانی امام خمینی به طور مخفیانه بین مردم دستبهدست میشود، اما چریکها هنوز بر سر جدی گرفتن یا جدی نگرفتن مبارزات رهبر کبیر انقلاب اسلامی، در تردید هستند.
در صفحۀ 80 میخوانیم که در ذهن شیرین غلبه بر رژیم شاه ناممکن است: «تودهها که جای خود دارد، در ذهنِ من هم شاه و ساواک آنچنان محکم و غولپیکر بودند که فکرِ غلبه بر آنها به رؤیایی ناممکن شباهت داشت. شاید مبارزینی بعد از ما بتوانند با پایهای که ما میگذاریم، روزی بر این رژیم پیروز شوند. ایران بدون شاه برایم قابل تصور نبود.»
در صفحۀ 92 جایگاه خانواده تحقیر میشود، درحالی که اکثر مبارزین مقلد امام خمینی(ره)، دارای زن و فرزند بودند: «…پروین که گاه در بحث گیر میکرد، حرفهایی میزد که بیربط بودند. یک بار که علی وسط بحث مچش را گرفته بود و جوابی نداشت، گفت: «مسعود احمدزاده تو یکی را که نجات داد رفیق! اگر او نبود تو الآن دو تا بچه بغلت بود و پیشپیش و کیشکیش میکردی.» فکر تشکیل خانواده، معنایش ترک مبارزه و دنبال روزمرگی رفتن بود. حرف پروین توهین به یک مبارز و تحقیر علی محسوب میشد.»
د) کارنامۀ مبارزات مسلحانۀ تیم (مهم): همانطور که در مقدمۀ یادداشت مطرح کردیم، خود نویسنده نیز با نگاه تردید به مبارزات مسلحانه مینگرد و بیش از آنکه با رژیم شاه مبارزه کنند دچار خودزنی یا حاشیه شدهاند. در صفحۀ 66 شخصیت داستان اذعان میکند که تیمشان هیچ کار مفیدی در مبارزه انجام نداده است: «…تیم ما چند ماهه تشکیل شده، هیچ کارِ مفیدی انجام نداده. تنها مطالعه کرده، کتاب خوانده و بعد هم مسأله پیدا کردیم. حالا همین مونده که رهبری را هم زیر سؤال ببریم.»
در صفحۀ 63 کتاب میخوانیم که چگونه پوران اشتباهی به خودش شلیک کرده است: «از یک قرار برگشته بودم، آمدم کمربند را باز کنم، کلت از کمرم به زمین افتاد و شلیک کرد، تیر از یه طرف توی رانم رفت و از طرف دیگر بیرون زد و به دیوار اتاق اصابت کرد.»… بعدها رفیق سیمین ماجرای بدتری را برای شیرین تعریف میکند: «رفیقی برای تمرین تیراندازی، تنها خشاب اسلحهاش را خارج میکند و فراموش میکند که گلولۀ باقیمانده در لولۀ اسلحه را نیز خارج کند. در حینِ تمرین با همان سلاح به سمتِ رفیقی نشانه میرود، تیر شلیک میشود و مستقیم به گردن رفیق اصابت میکند. رفیق در جا کشته میشود.»
در صفحه 68 میخوانیم: «ضامنِ نارنجکِ رفیق سعید هنگام درآوردم پیراهنش، به دکمۀ پیراهن گیر میکند. ضامن کشیده و نارنجک منفجر میشود. شکم و زیرِ شکم رفیق سعید زخمی میشود. زخمِ عمیق و خونریزی چنان شدید بود که از رفقای تیم کاری برنمیآمد.» اما سرنوشت غمبار سعید و نحوۀ فوت او [قتل او] را در صفحۀ 70 میخوانیم: «…کجا میتوانستند او را ببرند؟ بیدفاع هم نمیشد رهایش کرد تا زنده به دست پلیس بیفتد و زیر شکنجه»
در همان صفحۀ 68 از مسمومیت یکی از اعضا با سیانور سخن میگوید: «… اشارۀ علی به اتفاقی بود که به تازگی برای رفیقی رخ داده بود. سیانور از درز کپسول به دهانش نَشت کرده و رفیق را مسموم کرده بود. او شانس آورده بود که مقدارِ بسیار کمی سیانور نشت کرده بود. یک هفتهای طول کشید تا دوباره سرپا شود.»
موارد فوق همگی حادثه بود، اما در صفحۀ 64 و صفحات دیگر کتاب از تصفیۀ درونسازمانی «رفیق بهمن» یا به قول سازمان «اعدام انقلابی!» سخن گفته میشود. شیرین تعجب میکند که چرا رفیق بهمن که یکی از عضای مرکزیت سازمان است، به جرم عاشق شدن باید اعدام شود.
در صفحۀ 82 میخوانیم که شیرین هیچ آموزش نظامی ندیده است: «…[در تصورِ محاصرۀ خانه تیمی توسط ساواک] و حالا نوبت من بود که با دشمن درگیر شوم درحالیکه هیچ تجربۀ تیراندازی و درگیری نداشتم… زمانی که مخفی شدم، سازمان در شرایطی نبود که به اعضای تازهاش آموزشِ تیراندازی بدهد. بعدها هم به دلیل کمبود فشنگ و مهمات و فضای ناامنِ پلیسی از این کار صرف نظر کردیم. من حتی صدای اسلحۀ خودم را هم نشنیده بودم. نمیدانستم از شنیدن صدای آن چقدر جا خواهم خورد.»
صفحه 104: «… نیما نگاهی به من انداخت؛ حس منفیام را درباۀ مرگ با سیانور میدانست. پرسید: “به خطرهایی که حمل سلاح دارد فکر کن! چند بار پیش آمده که رفیقی از درگیری فرار کرده باشد؟ فکر کن! تهیۀ سلاح برای این همه رفیق چقدر هزینه دارد؟ برای پولش باید بانک زد، خطر رابطه با قاچاقچی و گیر افتادن و غیره را هم حساب کن. تازه مگر ما تا حالا چقدر از سلاحمون استفاده کردهایم، یک بار، دو بار…؟ اگر مسلح نبودیم، لازم نبود این همه خانۀ تیمی داشته باشیم، میتوانستیم پیش علنیها زنگی کنیم. سلاح که نباشد میشود راحتتر حرکت کرد. چقدر گشتیها به رفقا توی خیابون مشکوک شدهاند؟”»
ه) اختلافات درونسازمانی:
صفحۀ 42، از زبان علی: «…آن وقتها کتابهای بیژن جزنی تو همه شاخهها خونده میشدند. این اواخر شنیدم که رهبریِ جدید به نظرات رفیق جزنی با تردید برخورد میکند و کتابهای او را به شاخههای تشکیلات نمیفرستد… خُب بیژن حرفهایی زده که با نظرات مسعود [احمدزاده] فرق داره. مثلاً برای کار سیاسی و صنفی اهمیت قائل است.»
ص 103: «بحثهای سیاسی تیم به جایی رسیده بود که بیشتر نگرانم میکرد تا کنجکاو. به جای تمرکز بر بحث به عواقب ایدهها، فکر میکردم. نیما حرفهایی میزد که مو بر تنم سیخ میشد. «خُب! اگر بیژن اینقدر کار سیاسی را مهم و عملیت نظامی را فقط در کنارش لازم میدونه، پس سازمان فقط به چند تیم عملیاتی نیاز دارد که مسلح باشند و کار دیگهای جز عملیات نکنند. بقیۀ تیمها هم لازم نیست مسلح باشند. همین هم باعث میشود تا ضربه نخورند…»
***
تکملۀ اصفهان زیبا:
در ماههای منتهی به انقلاب اسلامی، بیش از ده حزب، جنبش و مرام سیاسی کمونیستی یا نزدیک به کمونیسم در ایران فعالیت داشتند؛ گذشته از حزب قدیمی توده که دارای سازماندهی و شکل تشکیلاتی نظامیافته بود، از بسیاری از آنها تنها یک بیانیه باقی مانده است.
سازمان چریکهای فدایی خلق یکی از گروههای چریکی در اواخر دهه 40 و 50 شمسی بود که توانست با عضوگیری از جوانان پرشور به عملیاتهایی دست بزند و نام خود را در تاریخ جنبشهای مسلحانه ایران ثبت کند. این سازمان در سال 1350 از وحدت دو گروه کوچکتر کمونیستی (گروه جزنی- ظریفی و گروه احمدزاده- پویان) تشکیل شد. چریکهای فدایی خلق، عملیاتهای مختلفی از جمله ترور، بمبگذاری و سرقت از بانک را در کارنامه خود دارند. ساواک و کمیته مشترک ضد خرابکاری برای مقابله با عملیاتهای این گروه تعداد بسیاری از آنها را کشت یا دستگیر کرد، که اکثراً حکم دستگیر شدگان نیز چیزی جز اعدام نبود.
در بین سالهای 1352 تا 1357 نزدیک به بیست عملیات مسلحانه بزرگ انجام دادند که در هر یک از آنها یکی از شخصیتهای کشوری و لشکری یا مراکز امنیتی مورد حمله قرار میگرفت. البته پیش از این تاریخ حادثه مشهور سیاهکل در تاریخ 19 بهمن 1349 را رقم زده بودند. در این رویداد چریکهای فدایی به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله بردند که نهایتاً با کشته شدن دو چریک فدایی و اسارت ده تن دیگر پایان یافت. تمامی اسیران بعداً اعدام شدند.
خاطرات منتشر شده از اعضای این سازمان، نشان میدهد سازمان همچنان در تحلیلهای اشتباه خود از جامعه ایرانی به سر میبرد. در این سال مردم انقلابی ایران بیتوجه به اقدامات چریکی در تظاهراتهای ضد رژیم شرکت داشتند، اما چریکها دعوت به مبارزه مسلحانه و انفجار و ترور میکردند. انقلابیون در خیابان شعار «ارتش برادر ماست» میدادند، اما چریکها به دنبال نابودی «ارتش مزدور و ضد خلقی شاه» بودند.
علیرغم شعارهای خلقی که این گروه میداد، عملاً از توده مردم فاصله گرفته و در نظر و عمل راه متفاوتی در پیش گرفته بودند. به همین خاطر، عملیاتهای آنها، تأثیر و بازخوردی در فضای سیاسی و انقلابی نداشت. مطبوعات در این دوره اخبار تظاهرات مردمی را پوشش میدادند و کمتر به عملیاتهای چریکی میپرداختند. چریکها خود را رهبران انقلاب میدانستند اما در واقعیت انقلاب به مسیر دیگری میرفت. آنها نتوانستند اشتباهات تئوریک خود را بپذیرند و به همین دلیل انقلاب اسلامی را به رسمیت نشناخته و به مقابله با آن پرداختند. آنها تمامی درهای ارتباط خود را با مردم قفل کرده بودند.



