به گزارش اصفهان زیبا؛ چریکهای فدایی خلق که به وسیله اعضای ناراضی تشکیلات سازمان جوانان حزب کمونیست توده تشکیل شده بود، در اوایل دهه 50 مبادرت به ایجاد شورشهای دهقانی در مناطق شمالی کشور نمود و بعد از آن حوزه فعالیت خود را به دیگر مناطق کشور گسترش داد. محبوس شدن در خانههای تیمی و درگیر بودن اعضا و رهبران سازمان به مسائل ایدئولوژیک و تأکید بر فراروایتهای تاریخی و صادر کردن قوانین کلی برای تمام ملتها و برای کل تاریخ بشر، موجب عدم توجه به ساختارهای فرهنگی و اجتماعی خاص کشور ایران شده و آنها را از شناخت دقیق جامعه مورد نظرشان بازداشت و موجب عدم موفقیت در اهدافشان شد(+).
آنچه در ادامه میخوانید، نمایشنامهای به قلم آقای «محمد جلواني» است که با زبان هنر، به جدایی زندگی چریکی از واقعیات جامعه، بیعملی و عقب ماندن از مردم و موج انقلاب اسلامی سال 57 اشاره میکند.
***
نمایشنامه چریک
بازيگران:
سهيلا؛ دختري 25 ساله
پيمان؛ مردي 35 ساله
كاوه؛ مردي 28 ساله
فريدون؛ پسري 22 ساله
شرح صحنه:
انتهاي صحنه ديواري است كه روي آن يك پنجره كوچك متعلق به همسايه ديوار به ديوار قرار دارد. پشت پنجره چراغي است كه گاهي روشن و گاهي خاموش ميشود. جلوي ديوار بند رختي كشيده شده و روي آن ملحفهاي آويخته است؛ به صورتي كه با پهن كردن ملحفه جلوي پنجره گرفته ميشود و با جمع كردن آن جلو پنجره باز ميشود.
وسط اتاق ميز ناهارخوري چهارگوش كوچكي قرار دارد كه سه صندلي در سه طرف آن قرار دارد. زير ميز حوض دستي كوچكي با يك شير آب قرار دارد. جلو ميز يك چراغ خوراكپزي نفتي است كه روي آن يك قابلمه است. درون آن چند سيب زميني در حال پخته شدن است و از آن بخار بلند ميشود.
جلو صحنه، گوشه سمت راست، ديوار ديگري است كه يك نردبانِ طنابي از آن آويزان است. زير آن يك سطل بنّايي و يك تيشه قرار دارد. مقداري خاك كه معلوم است از زمين كنده شده زير طناب، تپه كوچكي درست كرده است. كنار نردبانِ طنابي قابي به ديوار آويخته شده كه در آن عكس ماركس و لنين و استالين است و روي آن را پارچهاي پوشانده است.
جلو سمت چپ صحنه يك ميز تحرير است كه روي آن يك ماشين تحرير، يك دستگاه راديو پخش و تعدادي كتاب، كاغذ باطله و اعلاميه قرار دارد. زير كتابها سجاده و قرآن كوچكي است كه پنهان از چشم است. عقبتر از ميز تحرير، درب رو به كوچهي خانه قرار دارد كه كنار آن هم سطل زباله كوچكي گذاشته شده است. (در حقيقت اين فضا، حياط كوچك يك خانه است كه مسقّف شده و امكان زندگي در آن فراهم شده است.)
متن نمايش:
چراغ پشت پنجره همسايه روشن است. ملحفه جمع است و جلوي پنجره را نگرفته است. نور كم و محوي اتاق را فرا گرفته است و پخش صوت، آهنگِ جمعه فرهاد را پخش ميكند.
سهيلا روي صندلي پشت ميز به طرف تماشاچيان نشسته است. لباس راحتي خانه پوشيده و سرش را بسته است. آرنجهاي خود را روي ميز، ستون كرده و شقيقههايش را با دو دست گرفتهاست. چشمهايش را بسته و مانند مجسمهاي خشكاش زده است.
كاوه در حالي كه لباس كار يكلاقباي كهنهاي پوشيده، گوشه سمت راست زير نردبانِ طنابي، روي زمين زانوزده و با تيشه زمين را ميکند و در حاليكه خاكها را روي هم جمع ميكند، در حال و هواي خودش است و آهنگ فرهاد را زير لب زمزمه ميكند.
صداي چند ضربه در با حالتِ رمزيِ خاصي شنيده ميشود ولي كاوه و سهيلا متوجه نميشوند. پيمان درب خانه را با كليد آهسته باز ميكند و با احتياط وارد خانه ميشود. اوركت سبز رنگ تيرهاي پوشيده و كلاه بافتني مشكي بر سر دارد. نگاهي به كاوه و سهيلا كه هر كدام در حال خود هستند، ميكند. باز هم كسي متوجه او نميشود. با جستجوي دست، كليد لامپ را كنار درب پيدا ميكند و لامپ را روشن ميكند. سهيلا واكنشي نشان نميدهد ولي كاوه به يكباره از جا ميجهد. قبل از اينكه كاوه چيزي بگويد، پيمان انگشت اشاره خود را به علامت سكوت جلوي بيني ميگيرد و با صدايي نسبتا بلند ميگويد:
پيمان: به به! سلام به داداش گلم. (در طول صحبت مدام با چشم پنجره كوچك همسايه را ميپايد و بر واژههاي برادر و داداش تأكيد ميكند.) چطوري برادر؟
پيمان آغوش ميگشايد و اشاره ميكند كه كاوه به طرفش برود. كاوه پيمان را در آغوش ميكشد.
پيمان: فدات بشم. مثل اينكه دلت چندان براي برادر بزرگت تنگ نشده داداش.
كاوه در حالتي كه هنوز مات و مبهوت است سلام ميكند. پيمان با چشم به پنجره اشاره ميكند و كاوه موضوع را ميگيرد. پيمان را به سختي در آغوش ميكشد.
كاوه: به به! داداش جون. چه عجب يه سري به ما زدي. مثل اينكه راه گم كردي. شما كجا؟ اينجا كجا؟
پيمان: قربانت برادر عزيزم. (خود را با زور از آغوش كاوه كه محكم بغلش كرده، بيرون ميكشد. برميگردد، پخش صوت را كه روي ميز تحرير است، خاموش ميكند. سپس روي يك صندلي مينشيند و به سهيلا نگاه ميكند و جواب كاوه را ميدهد) فداي تو بِشَم كه كارت اينقدر درسته.
كاوه: (در حالي كه متوجه اشتباههاي خود شده و با دست پشت سرش را ميخاراند) بچهها چطورن داداش خوبم؟
پيمان: (در حالي كه با حركت صورت از كاوه ميپرسد كه «اين چشه؟») اونام خوبن برادر. دست عموشون رو ميبوسن.
كاوه: (در حالي كه با حركت دستها با حالت انكاري نشان ميدهد چيزي نميداند) ايشالّا كه بچههاي گل داداشم سلامت باشن هميشه. روي ماهشون رو ميبوسم.
پيمان: (به طرف سهيلا) خوب زن داداش تو چطوري؟
سهيلا واكنشي نشان نميدهد.
پيمان: زن داداش! (بلندتر) خدا بد نده، زن داداش! حالتون خوبه؟
سهيلا سرش را از بين دستهايش بيرون ميآورد و شقيقههايش را ميمالد و زير لب غر ميزند.
سهيلا: سرم داره ميتركه. اگه يِهو يه صداي انفجار شنيدين نگران نشين. مال كَلّهي منه.
سهيلا سرش را بلند ميكند و چشمش به پيمان و كاوه، كه مات او هستند، ميافتد. ناگهان به تقلّا ميافتد و از جا بلند ميشود.
سهيلا: به به! سلام عمو پيام… (حرف خود را اصلاح ميكند) پيمان…. عمو پيمان. خوبين؟ خوشين؟ خيلي خوش اومدين. بچهها چطورن؟ مريم خانم خوبن؟
پيمان در حالي كه دارد حرص ميخورد و به طرف بند رخت ميرود. سرش را با حالت نااميدي تكان ميدهد. ملحفه را ميكشد. طوري كه جلو پنجره گرفته شود.
پيمان: به مرحمت شما. خوبن. سلام دارن خدمتتون. (با صداي آرام به سهيلا غُر ميزند) مريم خانوم ديگه كدوم خريه؟ مگه نگفتم اسم زن منو مينا بگين؟
سهيلا: آخ … ببخشيد … مينااا… .
پيمان: (با حالتي عصبي روي صندلي مينشيند و پاكت سيگاري از جيب در ميآورد. يك سيگار بيرون ميآورد و گوشه لب ميگذارد) بسّه ديگه تمومش كنين.
كاوه و سهيلا با حالتي عذرخواهانه روي صندلي مينشينند.
كاوه: غافلگيرمون كردي پيمان.
پيمان: چريك و غافلگير شدن؟ خوبه والّا.
سهيلا: سر دردم خوب نميشه. اصلاً نفهميدم اومدي تو.
پ: اين پرده را چرا جمع ميكنين؟
ك: از بس اين پيرمرد همسايه غُر ميزنه. ميگه خونه ما همين يه پنجره رو داره. بذارين جلوش باز باشه. نفسم ميگيره. بعد هم شروع به سرفه كردن ميكنه.
پ: (در حالي كه دنبال فندك در جيبهاي مختلف اوركتاش ميگردد) فريدون كجاست؟
ك: ديگه بايد پيداش بشه. رفته سراغ همون پسره سَمپاتش.
پ: (فندك را پيدا ميكند. بيرون ميآورد و چند بار ميزند كه روشن نميشود) ديگه بايد پيداش بشه؟ قرارش ساعت چند بوده؟
ك: صبح رفته. البته نه خيلي زود. ميدوني كه يه كم خوشخوابه.
پ: كي بايد برميگشته؟
ك: البته يه كم وقت لازم داره تا سمپاتش رو توجيه كنه.
پ: (ناراحت فندك و سيگار را روي ميز مياندازد) ميفهمي چي داري ميگي؟ صبح رفته هنوز هم نيومده. تو هم بيخيال داري واسه خودت ميپلكي؟ اگه تا نيم ساعت ديگه نيومد بايد خونه رو تخليه كنيد.
ك: (در حالي كه سعي ميكند با استفاده از شيرِ آبِ حوضِ زيرِ ميز دستهايش را بشويد) براي چي؟ تازه اومديم اينجا.
پ: (با حالتي كه انگار چندمين بار است ميگويد) ممكنه لو رفته باشه. ساواك گرفته باشدِش. اونم ما رو لو بده. بايد اين چيزها رو هم توضيح بدم؟
س: پدرمون در اومد اينجا رو پيدا كرديم. كلي زور زديم حياط پشتي سگدوني اين خونه رو تبديل به يه جاي زندگي كرديم. (با حالت گِلهمندي) تازه از مبال مسجد و حموم عمومي محل هم استفاده ميكنيم.
پ: (با احتياط و نگاه به پنجرهي همسايه) سازمان تحمل ضربههاي بيشتر از اين رو نداره. منم دلم براي گولّه و شكنجه و سيانور تنگ نشده.
ك: فكر نميكني زيادي داري شورش ميكني؟ اگه گرفته باشنِش. اگه لومون داده باشه. اگه… به همين زودي همه اين اتفاقات افتاده؟
پ: همين بي مُبالاتيها باعث شد كلي از بچهها و رفيق كبير رو از دست بديم. هنوز براتون درس عبرت نشده؟
ك: ما جايي نميريم.
پ: اگه نرين، من خودم ميرم و لوتون ميدم.
ك: واسه چي اون وقت؟
پ: شما اگه ميخوايد خودتون رو به كشتن بدين، بفرمايين. ولي من چنين قصدي ندارم.
ك: معلومه كه چنين قصدي نداري. واسه همين هم هست كه تا حالا دووم آوردي. شماها موندين و دَووم آوردين كه رفيق كبير رفت.
پ: اين حرفِت يا نشانه بلاهته يا حماقت. رفيق كبير هفت سال چريك بود. بدترين ضربهها را هم به سلطنت زد. در اثر يه بياحتياطيِ كوچيكِ يكي مثه من و تو مغزش پريشون شد.
ك: اما من فكر ميكنم تو يه ترسويي.
پ: هِه. ترس؟ منو ترس؟ اون موقع كه من براي گروه سياهكل تداركات ميبردم تو كجا بودي جوجه فكلي؟
ك: (با ملالت) باز هم سياهكل.
پ: بله سياهكل. تجلي حماسهي خلق و فدائياش… .
ك: حرف از يه حماسهي واقعي بزن. يه حماسهي زنده.
سهيلا دوباره پشت ميز سرش را در دستهايش ميگيرد.
پ: حفظ سازمان مهمه. ما حق نداريم سازمان رو به خطر بندازيم و اين سازمانه كه حماسه درست ميكنه.
ك: براي تو، ما اولويت داريم يا سازمان؟
پ: من دارم به خاطر جون خودتون ميگم. قضيه بو داره و قابل اغماض نيست.
ك: واقعاٌ؟
پ: ببين كاوه جان. من براي تو كه ديگه نبايد اين حرفا رو بزنم. احتياط، احتياط، احتياط، سه شرط اول كار چيريكيه. اما يه جايي ديگه آدما مطرح نيستن. آدما مطرحن اما وقتي تصميم گرفتن تو يه سازمان چريكي فعاليت كنن بايد تابع فرامين سازمان و فرماندهشون باشن. اين رو هم درك كنن كه حتي اگه فلسفه دستورات رو نميفهمن، اطمينان به درست بودنشون داشته باشن.
ك: باشه بابا قانع شدم. بيشتر از اين حوصله كلكل ندارم.
س: (سرش را بلند ميكند) عجيبه. اين دَفه چه زود قانع شدي؟ من هنوز هم فكر كنم دارين عجله ميكنين. چيزي كه نشده بابا.
پ: بايد چه اتفاقي بياُفته؟ بريزن تو و با گولّه سوراخ سوراخمون بكنن؟
ك: بي خيال سهيلا. هر چي تو بگي رفيق پيمان. فرمانده تويي. الان دست به كار ميشيم.
پ: من نميخوام مجبور يا اذيتتون كنم. اما خودتون كه ميفهمين … .
ك: حق با توئه رفيق. ما خودمون خواستيم. ما پا تو اين راه گذاشتيم تا خودمون رو فداي خلق بكنيم. ما خودمون خواستيم كه فدا بشيم و بايد با سختياش هم كنار بيايم.
س: براوو. امروز عجيب شدي. ميشه بگين كدوم فداكاري؟ كدوم حماسه؟ من كه تا حالا بويي از اين چيزا نشنيدم. من ميخواستم خودم رو فدا كنم تا حماسه خلق كنم. اما ظاهراً بايد صبح تا شب اينجا بشينم آشپزي و خياطي و جاروكشي كنم.
پ: ببين سهيلا جان! روحيه همه بچهها داغونه.
س: خوب روحيه منهم داغونه. اين بود اون آرمانهايي كه شعارش رو ميدادين؟
صداي سرفه پيرمرد همسايه به گوش ميرسد. كاوه ميدود و پرده را جمع ميكند.
پ: (با صداي آرام) آرمانها بدون انسانها به چه درد ميخورن؟ ما كه شما رو نياورديم تو گود تا نفلتون كنيم.
س: يعني ميگي باور كنم؟ توي اين پنج روز گذشته كجا بودي؟ فكر نميكردي يهو نفله بشيم؟ يعني واقعاً به خاطر نگرانيت براي ماست كه نميذاري شاممون رو هم بخوريم؟
ك: شام. اونهم چه شامي. سيب زميني پخته. ديگه دارم شكل سيب زميني ميشم.
پ: لودگي ديگه بسه كاوه. خونههاي اَمنمون يكي يكي داره لو ميره و با لو رفتن هر كدومش چند تا از بچههامون پر پر ميشن. شما رفيقاي من هستين. نيروهاي من هستين. چرا بايد از بين رفتنتون برام خوشآيند باشه؟
ك: يعني منكر تسويههاي سازماني ميشي؟
پ: الان وقت بحث راجع به اين چيزا نيست. تا نيم ساعت ديگه اگه فريدون نيومد بايد بزنيم به چاك. ميتونين تو اين نيم ساعت شامتونهم بخورين. من خودم كشيك ميدم. بعداً سر وقت با هم حرف ميزنيم.
س: همهاش حرف. چرا هيچ وقت يه حركتي نميكنين؟
پ: تا سازمان ترميم نشه و نتونه منابعش رو تأمين كنه نميتونه دست به هيچ عملياتي بزنه. در نتيجه حماسهاي هم به وجود نخواهد اومد. با كدوم پول؟ با كدوم امكانات؟ با كدوم نيروي ورزيده و مطمئن؟ ساواك تا مغز استخونمون نفوذ كرده. با اينهمه بياحتياطي؟ جلوي چشم همسايه تونل فرار ميكَنيد و (با نوك پا به دبه ميزند) بمب آتشزا درست ميكنيد؟ (چراغ پشت پنجره خاموش ميشود) چي شد؟
ك: هيچي. حتما رفتن بيرون، چراغشون را خاموش كردن.
پيمان به طرف پنجره ميرود و سرك مي كشد.
ك: آدماي مطمئن و بي آزاري هستن.
پيمان ملحفه را جلوي پنجره ميكشد.
پ: از كجا ميدوني؟ شايد رفته باشن لومون بدن.
ك: من اسمش رو ميذارم فوبياي لو رفتن. فوبياي توطئه… يه همچين چيزي. تو حتي از سايهي خودت هم ميترسي.
پ: حتماً بايد قضيه رفيق كبير و بقيهي بچهها تكرار بشه؟ تا گولّه تو مختون نخوره حساب كار دستتون نميآد؟
ك: باشه فرمانده. تو درست ميگي. ما اشتباه ميكنيم. تاوانش رو هم ميديم. شام بي شام. وسايلمون را جمع ميكنيم.
س: ميشه من يه سيگار بكشم. سرم داره ميتركه.
پ: (سيگار را به طرف سهيلا ميگيرد) كبريت كجاست؟ خودم هم ميخوام يه نخ بكشم. فندكم خرابه.
ك: سيگار كنار ماشين تايپه.
سهيلا ميخواهد پيشدستي كند و به طرف ميز برود كه پيمان به طرف ميز ماشين تايپ ميرود. روي ميز و زير كتاب و برگهها را ميگردد. سهيلا نگران نگاهش ميكند. پيمان سجاده را پيدا ميكند.
پ: چشمام روشن. چشم اعليحضرت روشن. ارتجاع سياه تا كجاها كه نفوذ نكرده. كدومتون نماز ميخونين؟
س: من…
ك: هيچكدوم. تو كوچه پيداش كردم آوردم تو. فكر كنم مال پيرزن همسايه است. تو راه مسجد از كيفش افتاده.
پ: آفرين! چه مهربون! ما به رفيقي مثل تو افتخار ميكنيم. فقط از كي تا حالا بپّاي مهر و تسبيح پيرزن همساده شدين؟ اگه اينقدر كه به فكر پيرزن و پيرمرد همسايه هستين، فكر سازمان بودين الان خاورميانه رو فتح كرده بوديم.
س: حالا مگه چي شده؟
پ: ميترسم اگه بيشتر بگردم چاقچور و روبنده هم پيدا كنم. (كتابها و وسايل روي ميز را روي زمين پخش ميكند)
ك: ديوونه شدي؟
پيمان بين وسايل باقيمانده روي ميز قرآن كوچكي پيدا ميكند.
پ: پنج روز نبودم. چه اتفاقها كه نيفتاده.
قرآن را برميدارد و ميبوسد. پارچه رو ميزي را ميكشد و روي دوش مياندازد. خرامان و دامن كشان و با حالتي شبه معنوي به طرف قاب روي ديوار كه روي آن را پوشاندهاند، ميرود. پارچه روي قاب را كنار ميزند دست به سينه ميگذارد قرآن را جلوي چشم و رو به قاب ميگيرد.
پ: السلام عليك يا ماركس. السلام عليك يا لنين. السلام عليك يا اخوي استالين و رحمت الله و بركاته. آمين.
كاوه به طرف او هجوم ميبرد تا قرآن را از دستش بگيرد. پيمان جا خالي ميدهد. كاوه روي زمين ميافتد. سهيلا جيغ كوتاهي ميكشد و جلوي دهانش را ميگيرد.
چراغ پشت پنجره روشن ميشود. كاوه بلند ميشود و ملحفه را جمع ميكند.
پيمان دوباره ملحفه را ميكشد.
پ: چرا جمعش كردي؟
ك: فكر كنم كمتر حساسيت ايجاد ميكنه.
پ: انتظار داري باور كنم؟
ك: خود داني.
پ: به هر حال از خداي مهربون ممنونم كه رفيق قدّيس ما را بهمون معرفي كرد. معذرت ميخوام، در دين شما دروغ هم جايزه؟ تو نگفتي اينا مال تو نيست.
ك: اونا مال من نيست.
س: اونا مال …
ك: (توي حرف سهيلا ميپرد) من فقط پيداشون كردم.
پ: پس چرا اينقدر غيرتي شدي؟ نكنه افيون پيرزن همسايه نشئه ات كرده.
صداي سرفه پيرمرد شنيده ميشود.
كاوه بلند ميشود تا ملحفه را جمع كند.
ك: توهين به هر مرامي زشت و بده.
پيمان مچش را ميگيرد و نميگذارد ملحفه را جمع كند. او را روي صندلي مينشاند.
پ: (آرام و با مسخرگي) من از رفتار زشتم عذرخواهي ميكنم برادر. (با صداي عصبي و تقريباً بلند) اما تو هم بدون، بزرگترين خيانت عضو شدن توي يه سازمان و زير پا گذاشتن آرمانها و عقايد اونه. بله ما تسويه سازماني داريم. اونهايي كه مرام ماركسيست-لنينيست را ميپذيرن و بعد از پشت خنجر ميزنن و زير پا لهش ميكنن. چنين آدمايي مجازاتشون مرگه.
س: اونا مال منه. (زير گريه ميزند) ساعتهاي طولانی توي اين جاي نحس نشستن و ديوار را نگاه كردن و بپز و بشور و بساب كردن، براي شوهري كه شوهرم نيست ديوونم ميكنه. كدوم آرمان؟ كدوم حماسه؟ من زندگي ميخوام. من يكي رو ميخوام كه باهاش حرف بزنم. باهاش درد دل كنم و اونم حرفم رو بشنوه و بفهمه. مگه اين جرمه؟
صداي سرفه پيرمرد شديدتر ميشود.
پيمان خودش ميرود و ملحفه را جمع ميكند. برميگردد و روي صندلي جلوي كاوه مينشيند.
پ: (با حالتي همدلانه) شما كه اينقدر تَوهّم خدايي دارين، چرا نرفتين كنج خونههاتون شووَر داري و بچه داري بكنين؟ شما را چه به چريك شدن؟ بس كنين اين مسخره بازيا رو. جووناي ما دارن پَرپَر ميشن اون وقت خانم حوصلهشون سر رفته، ميخوان با خداي خودشون درد دل كنن. تو زير شكنجه بِري، اولين سيلي رو نخورده همه چي رو لو ميدي. حالا ميفهمم از كجا ضربه ميخوريم. تو يه خائني.
ك: بس كن ديگه پيمان. همه ما توي خونوادههاي مذهبي به دنيا اومديم. طبيعيه كه تعلّق خاطر به اين چيزا داشته باشيم. چرا اينقدر شلوغش ميكني؟ (لبخند ميزند) يادمه يكي از همسايههاي ما مسئول يكي از دفاتر حزب توده بود. خوب يادمه وقتي صداي اذان ظهر رو ميشنيد، در دفتر حزب رو ميبست. سوار دوچرخهاش ميشد. ميرفت مسجد. نمازش رو ميخوند. برميگشت. دوباره در دفتر حزب رو باز ميكرد. مشغول كارش ميشد. براي ما ورود به اين مرام و مسلكها پيدا كردن راهي براي مبارزه با ظلم بوده. نه قد علم كردن جلوي خدا و پيغمبر.
پ: دو كلمه هم از مادر عروس. ببخشيد شوهر عروس. من تعجب ميكنم، اون همه كتابهاي ماترياليسم ديالكتيك كه با هم دوره كرديم كجا رفته؟ اين واقعاً تويي؟ تويي كاوه كه داري اين حرفا رو ميزني؟ عمل و حركت رو ول كردي و دوباره برگشتي به دعا و عجز و لابه براي قبري كه هيچ مردهاي توش نيست؟
ك: من برنگشتهام. فقط گفتم اين چيزا طبيعيه. من از بچگي اسمم اميرحسين بوده. ننهام حتي نميتونه كاوه رو درست تلفظ كنه. من توي اون فضا و فرهنگ بزرگ شدم. خود تو …
پيمان هيس كوتاهي ميگويد. به طرف پنجره ميرود. سركي ميكشد و ملحفه را باز كرده، جلوي پنجره را ميپوشاند.)
پ: (به آرامي امّا عصبي) بسّه ديگه. هنوز نميدوني نبايد اسم واقعي افراد لو بره؟ (با حالت عادي) تو بايد نماز خوندن سهيلا رو به من گزارش ميدادي. شماها خائنيد. همين شماها هستيد كه باعث ميشين سازمان زمين بخوره. بايد لكّه ننگتون از دامن من پاك بشه. احساس ميكنم بين يه عدّه خائن گير افتادم.
ك: اين حرفا چيه پيمان جان؟ باشه. ما اشتباه كرديم. من معذرت ميخوام. ميشه يه كم آروم باشي؟
كاوه به طرف پيمان ميرود و با حالت مسالمت آميزي سعي ميكند او را در آغوش بگيرد.
(پيمان هفت تيرش را از جيبش بيرون ميآورد و به طرف كاوه ميگيرد)
كاوه در حالي كه شوكه شده دستها را به نشانه تسليم بالا ميبرد و با حالتي غمزدهاي به پيمان نگاه ميكند.
ك: هميشه شنيده بودم عمر چريك شيش ماهه امّا هيچ وقت فكرش رو نكرده بودم ممكنه اين عمر شيش ماهه به دست رفيق و فرمانده خودم به پايان برسه.
پيمان كه حالتي مشوّش دارد و دستهايش ميلرزد اسلحه را پايين ميآورد. روي صندلي مينشيند و اسلحه را روي ميز ميگذارد به طوري كه لولهاش به سمت خودش است. كاوه روبروي او مينشيند و لوله اسلحه را از طرف پيمان بر ميگرداند و به سمتي كه رو به كسي نباشد ميگذارد. پيمان متوجه اشتباهش ميشود و به نشانه تشكر دستش را روي دست كاوه ميگذارد. سيگاري به لب ميبرد و و فندك ميزند. يادش ميآيد كه فندك خراب است و بار ديگر سيگار و فندك را روي ميز پرت ميكند.
پ: شرمنده. حالم خوب نيست. نفهميدم چيكار ميكنم. البته يه مقداريش هم تقصير خودتونه. (با حالتي كه سعي ميكند عصبانيت و مهرباني را با هم جمع كند) شماها ميفهميد چي ميگيد و چيكار ميكنيد؟
ك: پيمان جان. درسته كه ما زياد اون بيرون نيستيم و انگار ايزوله شديم. اما خوب ميفهميم چه اتفاقاتي داره ميافته. مردم ديگه آگاه شدن. تظاهرات و راهپيماييها علني شده. بچههاي قنداقي دارن مرگ بر شاه ميگن. اما ما هنوز دست رو دست گذاشتيم. داريم گير ميديم كي چقدر بيشتر به آرمانهاي كمونيست پايبنده، كي چقدر كمتر.
پ: اين آگاهي و جرأت مردم از كجا اومده؟ غير از اينه كه نتيجه تلاشهاي جووناي پرپر شده است؟ مردم آگاه شدن چون ما وارد مرحله سوم انقلاب مسلحانه شديم. مراحل را برام بشمار.
س: من بگم؟ جنگ چريكي روستايي، جنگ چريكي شهري، انقلاب عمومي. درسته.
پ: (با سرخوشي) هي بَدَك نيس. ميبينم كه هنوز يه چيزهاي به درد بخوري هم تو اون مغز فندقي باقي مونده. ول كن اين افكار چادر چاقچوري رو …
سهيلا در حالي كه از حاضر جوابي خود كيف كرده، قابلمه را از روي چراغ خوراك پزي بر ميدارد و روي ميز ميگذارد و مشغول پوست كندن سيب زمينيها ميشود.
ك: اتفاقاً اشتباه شما همين جاست. تا كي ميخواين خودتون رو گول بزنين؟ ما چه بپسنديم، چه نپسنديم، مردم پيرو رهبران دينيشون هستن. مردم قيام مسلحانه سرشون نميشه. حكم جهاده كه اونا رو از خونههاشون بيرون ميكشه.
پ: اي بابا. اوضاع اين خونه خيلي داغونه انگار. شما برگشتين سر خونهي اول. من رو بگو چقدر از دست خودم ناراحت شدم روت اسلحه كشيدم. فكر نكنم بحث بيشتر با شماها فايده اي داشته باشه.
صداي سرفه پيرمرد دوباره بلند ميشود.
پ: اينام انگار يه چيزيشون ميشه.
پيمان بلند ميشود. ملحفه را جمع ميكند و دوري توي اتاق ميزند تا بالاي گودال ميرسد.
پ: كارِ كندن گودال تموم شد؟
ك: (با حالت توجيه كننده) تمومه ديگه. يه ديقه بيشتر كار نداره.
پ: پنج روز پيشم كه اومدم همين رو گفتي. تموم اين كاغذ ماغذا رو بريزين توش و پرش كنين.
س: چي؟ من كلّي وقت داشتم اونا رو تايپ ميكردم. از بس تايپ كردم انگشتام تاول زده. حالا بريزيم بره؟
ك: من كلي زحمت براي كندن اين گودال كشيدم.
چراغ پشت پنجره خاموش ميشود.
پ: (نگاه گذرايي به پنجره ميكند و با احتياط) عمليات منتفيه.
س: خُب نيگه داريم براي يه موقع ديگه.
پ: فكر ميكني با اين روحيه و تفكري كه شماها دارين به اين زوديا اون موقع ديگه فراهم ميشه؟ نگه داشتن طولاني مدت اينا خطرناكه. بايد مدارك محو بشن تا دست كسي نيفتن.
ك: اعلاميه و شبنامه مثل نقل و نبات تو دست و بال مردم ريخته. ساواك هم ديگه اين چيزا واسش عادي شده. حال و ناي دنبال اين چيزا بودن رو هم نداره.
پ: اينقدر با من يكي به دو نكنين. وقت نداريم. انرژي من هم ته كشيده. ديگه حوصله توجيه كردن شماها رو ندارم. گفتم كه. سازمان نياز به عادي سازي و تجديد قوا داره. بايد همه مدارك از بين بره. شايد حتي مجبور شين به زندگي عادي برگردين. اين تصميم مركزيّته.
ک: اين ديگه از اون حرفاست. ميخواين ما رو دستي دستي تو دهن شير بفرستين؟
س: من برگردم خونه، بابام با دستاي خودش خفهام ميكُنه.
پ: به هر حال هر كاري كردين الان ديگه تعطيله. بايد ببينيم اوضاع به كجا ميره. بعد از تصميمگيري جديد مركزيّت بهتون ميگم چيكار كنيد.
ك: (يك سيب زميني بر ميدارد و گاز ميزند) نه اينكه تا حالا خيلي كار كرديم.
س: من سه ماهه مخفي شدم. تا حالا شيش بار جابهجا شدم. فقط هم ظرف شستم و جزوه و اعلاميه تايپ كردم.
پ: شانس خودت بوده. اوضاع معلّقه. تصميمگيري سخته. گروههاي مبارز بايد مواظب باشن فعاليت همديگه را خنثي نكنند.
ك: باز هم ميگم همه اين حرفا از روي ترسه.
پ: هر جور مِيلته. براي من هدف مهمتر از وسيله است.
ك: (اسلحه را در دست ميگيرد و برانداز ميكند) پس اين اسلحه به چه دردي ميخوره؟
پ: ببين رفيق. چريكها چند دستهان؛ يه عده براي مطالعه و كسب دانش اومدن. يه عده براي هفت تيركشي و گانگستربازي اومدن. يه عده از خونه فرار كردن و… فقط تعداد كمي هستن كه براي تحقق آرمانهاي خلق از زندگيشون زدن. بهتره حساب خودتون رو با خودتون تسويه كنين.
پيمان اسلحه را از دست كاوه ميگيرد. در جيبش ميگذارد و به طرف در ميرود. كاوه جلو اش ميايستد.
ك: من اول بايد حسابم رو با ترسوها تسويه كنم.
پ: ميرم و برميگردم.
ك: اِ … اگه اين خونه لو رفته باشه بايد همهمون با هم به فنا بريم.
پيمان با آرامش برميگردد و روي صندلي مينشيند. اسلحهاش را در ميآورد و روي ميز ميگذارد. طوري كه به طرف كسي نباشد، تنظيمش ميكند. كف دستها را روي ميز ميگذارد. كاوه مانند يك بازجو ژست ميگيرد و شروع به حرف زدن ميكند.
ك: شما دچار انشعاب شدين.
پ: انشعاب؟ هِه… خنده داره. اين چهار نفر چي هستن كه منشعب هم بشن.
ك: چه چهارتا، چه چهار هزارتا.
پ: برين به مجاهدين بپيوندين. اهل قرآن و نمازم كه هستين. (با حالت مسخره) هرچند اونا خودشون هم دچار تغيير مواضع ايدئولوژيك شدن.
ك: ما چريك هستيم و ميخوايم تا آخرش چريك بمونيم.
پ: ميشه به من بگي چريك يعني چه؟
ك: (در حالي كه به نقطه نامعلومي نگاه ميكند) يعني كسي كه اسلحه به دست ميگيره. مخفي زندگي ميكنه و دشمن رو از پا در ميآره. بعدش هم كشته ميشه. از هيچ چيز هم نميترسه.
س: (يك گاز به سيب زميني ميزند) اوهوم. منم همين رو ميگم.
پ: اگه دشمن از بين بره، باز هم اسلحه دستتون ميگيرين؟
ك: دشمن هيچ وقت از بين نميره. امپرياليسم جهانخوار هميشه در طول تاريخ خون خلق مظلوم را تو شيشه كرده و ميكنه. واسه همين هم مبارزه هميشه هست.
س: آره. همينه.
پ: به هر حال ما داريم با يكي ميجنگيم. با شبح كه مبارزه نميكنيم. اون كيه؟
ك: در حال حاضر شاه.
س: خودِ خودشه.
پ: الان ميدوني شاه كجاست؟
ك: خودشم كه نباشه عواملش هستن. تا پيروزي قطعي خيلي راه هست.
پ: نشانههاي پيروزي ديگه آشكار شده. چشماتون رو روي واقعيت باز كنين.
ك: خودمون هم اين را فهميديم.0
س: منم حسّش كردم.
ك: اما هيچ كس نميتونه اسلحه من رو از من بگيره.
پ: پادگانا داره دست مردم ميافته.
ك: بايد اسلحه بيشتري جمع كنيم. اون مردم، خلقي كه ما به خاطرش ميجنگيم نيستن. ما براي پيروزي پرولتاريا مبارزه ميكنيم. اونا يه مشت خرده بورژواي فرصتطلبند.
س: براوو.
پ: فكر كنم ديگه فهميده باشم شماها جزو كدوم دسته هستين.
ك: همين شما ترسوها بودين كه رفيق كبير رو به كام مرگ كشوندين.
پ: بهتره مواظب حرف زدنت باشي. وگرنه …
ك: وگرنه چي؟
س: من ديگه گيج شدم پيمان. از يه طرف ميگي امشب بايد اينجا رو تخليه كنين. بايد احتياط كنين. بايد منظّم باشين. بايد پايبند به اصول باشين. از طرف ديگه ميگي پيروزي خلق نزديكه. بايد اسلحه را كنار بذاريم.
پ: از بس بيكار نشستين و به موهومات فكر كردين مختون عيب پيدا كرده. كار ما يك كار نظامي سخته. كوچكترين اشتباهي ميتونه خسارتهاي جبرانناپذيري داشته باشه. هنوز عوامل نفوذي دشمن همه جا هستن. يه لحظه غفلت از ما ببينن، با گلوله سُرخِمون ميكنن. ما با تفنگ جلوشون ايستاديم. اما جلو اونا، نه جلو مردم. مردمي كه الان تو خيابونا هستن ديگه چريك نميخوان. همراه ميخوان. رفيق نميخوان. برادر ميخوان.
ك: هه… حرفات بوي ارتجاع سياه ميده، رفيق. حيف كه حلقه اتصال ما به مركزيّت فقط از طريق توئه. وگرنه چنان محاكمه انقلابيات ميكردم كه حظ كني.
پ: الان بيشتر مركزيّت با من هم عقيدهاند.
ك: من رو باهاشون روبرو كن.
پ: نميشه. اين خلاف اصول تشكيلاته.
ك: مزخرفه. مزخرف. من الان چند ماهه تو اين تشكيلاتم. هنوز يه كار به درد بخور نديدم. همش بيكاري. همش بيگاري. همش حساب كشي. انتقاد از خود. بحثهاي بيخودي. يه عملي، يه عملياتي. بابا دلمون پوسيد.
پ: حسّت رو ميفهمم. من هم اين فضاها رو تجربه كردم.
ك: نه تو نميفهمي من چي ميگم. من از همه چيزم زدم و به طرف شما اومدم. خود تو چقدر با من حرف زدي؟ يادمه حداقل سه شب پشت سر هم از غروب تا صبح فرداش با هم حرف زديم. چقدر از آرمانها برام گفتي. چقدر از شهامت و جسارت رفيقاي خودت گفتي. چقدر از قداست مبارزه گفتي. جامعه بيطبقه. نان و خانه براي همه. جنگهاي چريكي شهري. چهگوارا. كاسترو. لومومبا. اما حالا ميبينم با يه موسي چومبه طرفم. (گريه ميكند)
پ: (آرام) تحولات خيلي سريع بوده. ما خودمون هم تو شوكيم.
پيمان به طرف كاوه ميرود و دستهايش را روي شانههاي او ميگذارد. كاوه دستهاي پيمان را پس ميزند.
پ: وسايل را همين جا بذارين. فقط مدارك شناسائيتون رو بردارين. با هم ميريم خونهي من. خونهي من كه نيست. يه اتاق اَمنه. ميشه يكي دو روزي اونجا سَركرد. شايد تو همين يكي دو روزه، وضعيت مملكت مشخص بشه. وضعيت ما هم همين طور.
پيمان دوباره شانههاي كاوه را ميگيرد. از روي صندلي بلندش ميكند و او را در آغوش ميكشد. كاوه سرش را روي شانههاي پيمان ميگذارد.
ك: تو هميشه براي من يه اسطوره بودي. بچه محل بوديم. بين همه بچهها تنها كسي كه زير بار حرف زور نميرفت، تو بودي. قوي بودي. دانا بودي و هر كسي را ميخواستي به زانو در ميآوردي. واسه همين هم جذبت شدم. نميخوام اسطورهام جلو چشام له بشه.
صداي سرفه پيرمرد بلند ميشود. هر سه نفر خشكشان ميزند.
پ: چراغ كه خاموشه.
صداي شعار دادن و چند تك تير از كوچه به گوش ميرسد. صداي پاهايي كه فرار ميكنند و به اين طرف و آن طرف ميدوند. واضح است كه ترسيدهاند.پس از آن صداي چند ضربه كه به صورت رمزي به در ميخورد شنيده ميشود. هر سه جا ميخورند و سعي ميكنند به نحوي موضع بگيرند. پيمان ميپرد و پرده را باز ميكند تا جلوي پنجره گرفته شود. سهيلا سرش را ميگيرد، جيغ كوتاهي ميكشد و زير ميز ميرود. پيمان پشت ميز ميآيد و به صورت ايستاده از پشت ميز به سمت در نشانه ميرود. كاوه هم پشت تپه خاك پناه ميگيرد.
پ: خوشتون شد؟ همين رو ميخواستين؟
پيمان با يك دستش جيبهايش را ميگردد.
ك: دنبال چي ميگردي؟
پ: قرصام. سيانور. نيست.
ك: يعني واقعا لازمه؟
فريدون: (از پشت در) فريدونام. باز كنيد. فريدونام. اَه … اسم رمز چي بود؟ آهان. روزنامههاي زرد خبرهاي سرخ ميزنند.
ك: باز كنم؟
پ: مطمئني؟
ك: اسم رمزش درست بود.
پ: از كجا معلوم مأمورا مجبورش نكرده باشن. اون پيرمرده، يا حتي پيرزنه لومون نداده باشن؟ بهتره سيانور زير زبونمون باشه. يه قرص به من بده.
كاوه با احتياط از پشت خاكها بيرون ميآيد. از بين وسايل ميز تحرير، كه روي زمين ريختهشده، چند قرص پيدا ميكند. يك قرص به پيمان ميدهد. پيمان قرص را زير زبانش ميگذارد.
پ: تو هم بذار.
ك: من نميترسم.
پ: (با تحكّم) بذار.
كاوه قرص را زير زبانش ميگذارد.
پ: يكي هم به سهيلا بده. (كاوه قرصي به سهيلا ميدهد) حالا آروم و با احتياط در رو باز كن.
كاوه آرام و با احتياط در را باز ميكند و به پشت خاكها برميگردد. فريدون با سرعت وارد خانه ميشود. پيمان به طرف فريدون نشانه ميرود. فريدون دستهايش را بالا ميبرد.
ف: نترسين منم. كسي هم باهام نيست.
فريدون دستهايش را روي سرش ميگذارد و وسط خانه ميآيد.
همه آرام از مواضع خود خارج ميشوند. پيمان با احتياط همانطور كه هنوز فريدون را نشانه گرفته است، پشت سر او ميرود. نگاهي به كوچه ميكند و در را ميبندد. نفس راحتي ميكشند.
ك: تا حالا كدوم گوري بودي؟
پيمان ملحفه را جلوي پنجره همسايه ميكشد.
س: ديگه داشتيم اسباب كشي ميكرديم.
ف: خيابونا شولوغ بود. شما اينجا نشستين و از بيرون خبر ندارين.
پ: دليل قانع كنندهاي نيست.
ف: چند ضربه بايد بخورم؟ زود بزنين كه خيلي خوابم مياد. مي خوام برم بخوابم.
پيمان شانههاي فريدون را ميگيرد و در چشمهايش نگاه ميكند.
پ: شما چتون شده؟ ما يه سازمانيم. يه سازمان نظامي مخفي. زيرزميني. چريكي. بايد حواسمون كاملاً جمع و همه حركاتمون روي برنامه باشه. كاري كه تو كردي خلاف بزرگيه. براي همه خطرآفرينه.
ف: خداي من. سوزوندن با سيگار. ديگه جاي سالم روي مچ دستام نمونده. پيشنهاد ميدم اين دفعه مچ پام رو بسوزونين. اينجوري هم جلوي مردم تابلو نميشم و هم احتمال لو رفتنم پايينتر ميآد.
ك: هِه. بهتره اين دفعه خودت خودت رو داغ كني. (رو به پيمان) آره. ما چريكيم. چريكي كه با صداي در، قرص سيانور زير زبونش ميذاره.
پ: فكر كنم مثلث دنبالهدارِ دستگيري، شكنجه، اعدام به گوشِت خورده باشه.
ك: من از شكنجه و اعدام نميترسم.
پ: ديدي به حرفم دقت نكردي؟ اين يه مثلثه كه سلسلهوار ادامه داره. دستگيري و اعدام تو به دستگيري و اعدام افراد ديگه منجر ميشه.
ك: من كسي رو لو نميدم.
پ: هِه. بزرگتر از تو هم چنين ادعاهايي كردن و زيرش زه زدن.
ف: من قبلاً هم دستگير شدم. خيلي هم از اين خبرها نيست.
پ: اون مال وقتي بود كه هنوز دستت به اسلحه نخورده بود. به خاطر چهارتا اعلاميه گرفتنِت. چهار تا سيلي بهِت زدن. شيش ماه حبس و بعدش آزاد. تازه اونم شانس آوردي كه به عنوان طعمه ازت استفاده نكردن.
ك: بعيد هم نيست استفاده كرده باشن.
كاوه ميخندد و فريدون لجش ميگيرد.
ف: من بعد از آزادي فوري مخفي شدم. الان شيش ماه از آزادي من ميگذره. اگه چيزي بود تا حالا رو شده بود. راستي شام چي داريم؟ (سراغ سيب زمينيها ميرود)
س: (داخل قابلمه سرك ميكشد) بيشتر از جيرهات نخوري. امشب چهار نفريم.
ف: (در حال خوردن سيب زميني) نميدونين تو شهر چه خبره. از بس دويدم از نفس افتادم. پيشنهاد ميكنم شمام يه سر برين بيرون. ميگن مردم رفتن سراغ راديو-تلويزيون. بعيد نيست تا حالا اونجا رو هم گرفته باشن. (با ولع سيب زمينيها را گاز ميزند) اين نمكدون كجاست؟
فريدون سرش را بلند ميكند و ميبيند ديگران دارند مبهوت و خيره به او نگاه ميكنند.
ف: چيه؟ آدم نديدين؟
پ: راديو را گرفتن؟
ف: نميدونم گرفتن يا نه. اما مردم داشتن ميرفتن اون طرفا.
پيمان: (در حالي كه تقلا ميكند) راديو كو؟ كجاست اين راديو؟ بيارش اينجا.
كاوه راديو را ميآورد و روي ميز ميگذارد. پيمان راديو را روشن ميكند. خش خش و سر و صداهاي مبهمي به گوش ميرسد. پيمان موج راديو را تنظيم ميكند. صداي آهنگ مارش مانندي به گوش ميرسد. آهنگ قطع ميشود و گويندهاي (شهيد محلاتي) شروع به صحبت ميكند:
«بسم الله الرّحمن الرّحیم. این صدای انقلاب اسلامی ایران است.»
بازيگران مانند مجسمه ايستادهاند و پژواك صدا در فضا پخش ميشود.

محمد جلوانی (شاعر و نویسنده)
پايان



