گانگسترهای حیاط خلوت!

نمايشنامه «چريك»

كاوه راديو را مي‌آورد و روي ميز مي‌گذارد. پيمان راديو را روشن مي­‌كند. خش خش و سر و صداهاي مبهمي به گوش مي‌­رسد. پيمان موج راديو را تنظيم مي‌كند. صداي آهنگ مارش مانندي به گوش مي‌رسد. آهنگ قطع مي‌­شود و گوينده‌اي (شهيد محلاتي) شروع به صحبت مي­‌كند…

تاریخ انتشار: ۱۵:۲۸ - یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵
مدت زمان مطالعه: 20 دقیقه
نمايشنامه «چريك»

به گزارش اصفهان زیبا؛ چریک‌های فدایی خلق که به وسیله اعضای ناراضی تشکیلات سازمان جوانان حزب کمونیست توده تشکیل شده بود، در اوایل دهه 50 مبادرت به ایجاد شورش‌های دهقانی در مناطق شمالی کشور نمود و بعد از آن حوزه فعالیت خود را به دیگر مناطق کشور گسترش داد. محبوس شدن در خانه‌های تیمی و درگیر بودن اعضا و رهبران سازمان به مسائل ایدئولوژیک و تأکید بر فراروایت‌های تاریخی و صادر کردن قوانین کلی برای تمام ملت‌ها و برای کل تاریخ بشر، موجب عدم توجه به ساختارهای فرهنگی و اجتماعی خاص کشور ایران شده و آن‌ها را از شناخت دقیق جامعه مورد نظرشان بازداشت و موجب عدم موفقیت در اهدافشان شد(+).

 آنچه در ادامه می‌خوانید، نمایشنامه‌ای به قلم آقای «محمد جلواني» است که با زبان هنر، به جدایی زندگی چریکی از واقعیات جامعه، بی‌عملی و عقب ماندن از مردم و موج انقلاب اسلامی سال 57 اشاره می‌کند.

***

نمایشنامه چریک

بازيگران:

سهيلا؛ دختري 25 ساله

پيمان؛ مردي 35 ساله

كاوه؛ مردي 28 ساله

فريدون؛ پسري 22 ساله

شرح صحنه:

انتهاي صحنه ديواري است كه روي آن يك پنجره كوچك متعلق به همسايه ديوار به ديوار قرار دارد. پشت پنجره چراغي است كه گاهي روشن و گاهي خاموش مي‌شود. جلوي ديوار بند رختي كشيده شده و روي آن ملحفه‌اي آويخته است؛ به صورتي كه با پهن كردن ملحفه جلوي پنجره گرفته مي‌شود و با جمع كردن آن جلو پنجره باز مي‌شود.

وسط اتاق ميز ناهارخوري چهارگوش كوچكي قرار دارد كه سه صندلي در سه طرف آن قرار دارد. زير ميز حوض دستي كوچكي با يك شير آب قرار دارد. جلو ميز يك چراغ خوراك‌پزي نفتي است كه روي آن يك قابلمه است. درون آن چند سيب زميني در حال پخته شدن است و از آن بخار بلند مي‌شود.

جلو صحنه، گوشه سمت راست، ديوار ديگري است كه يك نردبانِ طنابي از آن آويزان است. زير آن يك سطل بنّايي و يك تيشه قرار دارد. مقداري خاك كه معلوم است از زمين كنده شده زير طناب، تپه كوچكي درست كرده است. كنار نردبانِ طنابي قابي به ديوار آويخته شده كه در آن عكس ماركس و لنين و استالين است و روي آن را پارچه‌اي پوشانده است.

جلو سمت چپ صحنه يك ميز تحرير است كه روي آن يك ماشين تحرير، يك دستگاه راديو پخش و تعدادي كتاب، كاغذ باطله و اعلاميه قرار دارد. زير كتاب‌ها سجاده و قرآن كوچكي است كه پنهان از چشم است. عقب‌تر از ميز تحرير، درب رو به كوچه­‌ي خانه قرار دارد كه كنار آن هم سطل زباله كوچكي گذاشته شده است. (در حقيقت اين فضا، حياط كوچك يك خانه است كه مسقّف شده و امكان زندگي در آن فراهم شده است.)

متن نمايش:

چراغ پشت پنجره همسايه روشن است. ملحفه جمع است و جلوي پنجره را نگرفته است. نور كم و محوي اتاق را فرا گرفته است و پخش صوت، آهنگِ جمعه فرهاد را پخش مي‌كند.

سهيلا روي صندلي پشت ميز به طرف تماشاچيان نشسته است. لباس راحتي خانه پوشيده و سرش را بسته است. آرنج­‌هاي خود را روي ميز، ستون كرده و شقيقه‌­هايش را با دو دست گرفته­‌است. چشم­‌هايش را بسته و مانند مجسمه­‌اي خشك‌­اش زده است.

كاوه در حالي كه لباس كار يك­لاقباي كهنه­‌اي پوشيده، گوشه سمت راست زير نردبانِ طنابي، روي زمين زانوزده و با تيشه زمين را مي­‌کند و در حالي­‌كه خاك­‌ها را روي هم جمع مي­‌كند، در حال و هواي خودش است و آهنگ فرهاد را زير لب زمزمه مي­‌كند.

صداي چند ضربه در با حالتِ رمزيِ خاصي شنيده مي‌­شود ولي كاوه و سهيلا متوجه نمي­‌شوند. پيمان درب خانه را با كليد آهسته باز مي­‌كند و با احتياط وارد خانه مي­‌شود. اوركت سبز رنگ تيره‌اي پوشيده و كلاه بافتني مشكي بر سر دارد. نگاهي به كاوه و سهيلا كه هر كدام در حال خود هستند، مي­‌كند. باز هم كسي متوجه او نمي­‌شود. با جستجوي دست، كليد لامپ را كنار درب پيدا مي‌­كند و لامپ را روشن مي‌­كند. سهيلا واكنشي نشان نمي­‌دهد ولي كاوه به يك­باره از جا مي­‌جهد. قبل از اين­كه كاوه چيزي بگويد، پيمان انگشت اشاره خود را به علامت سكوت جلوي بيني مي­‌گيرد و با صدايي نسبتا بلند مي­‌گويد:

پيمان: به به! سلام به داداش گلم. (در طول صحبت مدام با چشم پنجره كوچك همسايه را مي‌پايد و بر وا‌ژه‌هاي برادر و داداش تأكيد مي‌­كند.) چطوري برادر؟

پيمان آغوش مي­‌گشايد و اشاره مي‌كند كه كاوه به طرفش برود. كاوه پيمان را در آغوش مي‌­كشد.

پيمان: فدات بشم. مثل اينكه دلت چندان براي برادر بزرگت تنگ نشده داداش.

كاوه در حالتي كه هنوز مات و مبهوت است سلام مي­‌كند. پيمان با چشم به پنجره اشاره مي‌­كند و كاوه موضوع را مي‌­گيرد. پيمان را به سختي در آغوش مي‌­كشد.

كاوه: به به! داداش جون. چه عجب يه سري به ما زدي. مثل اينكه راه گم كردي. شما كجا؟ اينجا كجا؟

پيمان: قربانت برادر عزيزم. (خود را با زور از آغوش كاوه كه محكم بغلش كرده، بيرون مي‌­كشد. برمي‌گردد، پخش صوت را كه روي ميز تحرير است، خاموش مي­‌كند. سپس روي يك صندلي مي­‌نشيند و به سهيلا نگاه مي­‌كند و جواب كاوه را مي‌­دهد) فداي تو بِشَم كه كارت اينقدر درسته.

كاوه: (در حالي كه متوجه اشتباه‌­هاي خود شده و با دست پشت سرش را مي­‌خاراند) بچه‌ها چطورن داداش خوبم؟

پيمان: (در حالي كه با حركت صورت از كاوه مي‌پرسد كه «اين چشه؟») اونام خوبن برادر. دست عموشون رو مي‌­بوسن.

كاوه: (در حالي كه با حركت دست‌ها با حالت انكاري نشان مي‌دهد چيزي نمي‌­داند) ايشالّا كه بچه­‌هاي گل داداشم سلامت باشن هميشه. روي ماهشون رو مي­‌بوسم.

پيمان: (به طرف سهيلا) خوب زن داداش تو چطوري؟

سهيلا واكنشي نشان نمي­‌دهد.

پيمان: زن داداش! (بلندتر) خدا بد نده، زن داداش! حالتون خوبه؟

سهيلا سرش را از بين دست­‌هايش بيرون مي­‌آورد و شقيقه­‌هايش را مي­‌مالد و زير لب غر مي‌­زند.

سهيلا: سرم داره مي‌­تركه. اگه يِهو يه صداي انفجار شنيدين نگران نشين. مال كَلّه­‌ي منه.

سهيلا سرش را بلند مي‌كند و چشمش به پيمان و كاوه، كه مات او هستند، مي‌­افتد. ناگهان به تقلّا مي­‌افتد و از جا بلند مي­‌شود.

سهيلا: به به! سلام عمو پيام… (حرف خود را اصلاح مي­‌كند) پيمان…. عمو پيمان. خوبين؟ خوشين؟ خيلي خوش اومدين. بچه‌ها چطورن؟ مريم خانم خوبن؟

پيمان در حالي كه دارد حرص مي‌خورد  و به طرف بند رخت مي‌رود. سرش را با حالت نااميدي تكان مي‌دهد. ملحفه را مي‌كشد. طوري كه جلو پنجره گرفته شود.

پيمان: به مرحمت شما. خوبن. سلام دارن خدمتتون. (با صداي آرام به سهيلا غُر مي‌زند) مريم خانوم ديگه كدوم خريه؟ مگه نگفتم اسم زن منو مينا بگين؟

سهيلا: آخ … ببخشيد … مينااا… .

پيمان: (با حالتي عصبي روي صندلي مي­‌نشيند و پاكت سيگاري از جيب در مي‌­آورد. يك سيگار بيرون مي‌آورد و گوشه لب مي­‌گذارد) بسّه ديگه تموم­ش كنين.

كاوه و سهيلا با حالتي عذرخواهانه روي صندلي مي­‌نشينند.

كاوه: غافلگيرمون كردي پيمان.

پيمان: چريك و غافلگير شدن؟ خوبه والّا.

سهيلا: سر دردم خوب نمي­‌شه. اصلاً نفهميدم اومدي تو.

پ: اين پرده را چرا جمع مي‌كنين؟

ك: از بس اين پيرمرد همسايه غُر مي­‌زنه. مي­‌گه خونه ما همين يه پنجره رو داره. بذارين جلوش باز باشه. نفسم مي­‌گيره. بعد هم شروع به سرفه كردن مي‌­كنه.

پ: (در حالي كه دنبال فندك در جيب‌هاي مختلف اوركت­‌اش مي‌­گردد) فريدون كجاست؟

ك: ديگه بايد پيداش بشه. رفته سراغ همون پسره سَمپاتش.

پ: (فندك را پيدا مي­‌كند. بيرون مي‌­آورد و چند بار مي‌­زند كه روشن نمي‌­شود) ديگه بايد پيداش بشه؟ قرارش ساعت چند بوده؟

ك: صبح رفته. البته نه خيلي زود. مي­‌دوني كه يه كم خوش­خوابه.

پ: كي بايد برمي‌گشته؟

ك: البته يه كم وقت لازم داره تا سمپاتش رو توجيه كنه.

پ: (ناراحت فندك و سيگار را روي ميز مي‌اندازد) مي­‌فهمي چي داري مي‌­گي؟ صبح رفته هنوز هم نيومده. تو هم بي‌خيال داري واسه خودت مي‌­پلكي؟ اگه تا نيم ساعت ديگه نيومد بايد خونه رو تخليه كنيد.

ك: (در حالي كه سعي مي‌­كند با استفاده از شيرِ آبِ حوضِ زيرِ ميز دست‌هايش را بشويد) براي چي؟ تازه اومديم اينجا.

پ: (با حالتي كه انگار چندمين بار است مي­‌گويد) ممكنه لو رفته باشه. ساواك گرفته باشدِش. اونم ما رو لو بده. بايد اين چيزها رو هم توضيح بدم؟

س: پدرمون در اومد اينجا رو پيدا كرديم. كلي زور زديم حياط پشتي سگ‌دوني اين خونه رو تبديل به يه جاي زندگي كرديم. (با حالت گِله­‌مندي) تازه از مبال مسجد و حموم عمومي محل هم استفاده مي­‌كنيم.

پ: (با احتياط و نگاه به پنجره­‌ي همسايه) سازمان تحمل ضربه­‌هاي بيشتر از اين رو نداره. منم دلم براي گولّه و شكنجه و سيانور تنگ نشده.

ك: فكر نمي‌كني زيادي داري شورش مي‌­كني؟ اگه گرفته باشنِ­ش. اگه لومون داده باشه. اگه… به همين زودي همه اين اتفاقات افتاده؟

پ: همين بي مُبالاتي­‌ها باعث شد كلي از بچه‌ها و رفيق ­كبير رو از دست بديم. هنوز براتون درس عبرت نشده؟

ك: ما جايي نمي‌­ريم.

پ: اگه نرين، من خودم مي‌رم و لوتون مي­دم.

ك: واسه چي اون وقت؟

پ: شما اگه مي­‌خوايد خودتون رو به كشتن بدين، بفرمايين. ولي من چنين قصدي ندارم.

ك: معلومه كه چنين قصدي نداري. واسه همين هم هست كه تا حالا دووم آوردي. شماها موندين و دَووم آوردين كه رفيق­ كبير رفت.

پ: اين حرفِ­ت يا نشانه بلاهته يا حماقت. رفيق كبير هفت سال چريك بود. بدترين ضربه­‌ها را هم به سلطنت زد. در اثر يه بي‌احتياطيِ كوچيكِ يكي مثه من ­و ­تو مغزش پريشون شد.

ك: اما من فكر مي‌كنم تو يه ترسويي.

پ: هِه. ترس؟ منو ترس؟ اون موقع كه من براي گروه سياهكل تداركات مي‌بردم تو كجا بودي جوجه فكلي؟

ك: (با ملالت) باز هم سياهكل.

پ: بله سياهكل. تجلي حماسه­‌ي خلق و فدائي‌اش… .

ك: حرف از يه حماسه­‌ي واقعي بزن. يه حماسه­‌ي زنده.

سهيلا دوباره پشت ميز سرش را در دست‌­هايش مي‌گيرد.

پ: حفظ سازمان مهمه. ما حق نداريم سازمان رو به خطر بندازيم و اين سازمانه كه حماسه درست مي‌­كنه.

ك: براي تو، ما اولويت داريم يا سازمان؟

پ: من دارم به خاطر جون خودتون مي­‌گم. قضيه بو داره و قابل اغماض نيست.

ك: واقعاٌ؟

پ: ببين كاوه جان. من براي تو كه ديگه نبايد اين حرفا رو بزنم. احتياط، احتياط، احتياط، سه شرط اول كار چيريكيه. اما يه جايي ديگه آدما مطرح نيستن. آدما مطرحن اما وقتي تصميم گرفتن تو يه سازمان چريكي فعاليت كنن بايد تابع فرامين سازمان و فرمانده­شون باشن. اين رو هم درك كنن كه حتي اگه فلسفه دستورات رو نمي‌­فهمن، اطمينان به درست بودنشون داشته باشن.

ك: باشه بابا قانع شدم. بيشتر از اين حوصله كل­كل ندارم.

س: (سرش را بلند مي‌­كند) عجيبه. اين دَفه چه زود قانع شدي؟ من هنوز هم فكر كنم دارين عجله مي­‌كنين. چيزي كه نشده بابا.

پ: بايد چه اتفاقي بي­اُفته؟ بريزن تو و با گولّه سوراخ سوراخ­مون بكنن؟

ك: بي خيال سهيلا. هر چي تو بگي رفيق پيمان. فرمانده تويي. الان دست به كار مي­‌شيم.

پ: من نمي­‌خوام مجبور يا اذيتتون كنم. اما خودتون كه مي‌­فهمين … .

ك: حق با توئه رفيق. ما خودمون خواستيم. ما پا تو اين راه گذاشتيم تا خودمون رو فداي خلق بكنيم. ما خودمون خواستيم كه فدا بشيم و بايد با سختي‌اش هم كنار بيايم.

س: براوو. امروز عجيب شدي. مي­شه بگين كدوم فداكاري؟ كدوم حماسه؟ من كه تا حالا بويي از اين چيزا نشنيدم. من مي­‌خواستم خودم رو فدا كنم تا حماسه خلق كنم. اما ظاهراً بايد صبح تا شب اينجا بشينم آشپزي و خياطي و جاروكشي كنم.

پ: ببين سهيلا جان! روحيه همه بچه­‌ها داغونه.

س: خوب روحيه من­هم داغونه. اين بود اون آرمان‌هايي كه شعارش رو مي­‌دادين؟

صداي سرفه پيرمرد همسايه به گوش مي‌رسد. كاوه مي­‌دود و پرده را جمع مي‌كند.

پ: (با صداي آرام) آرمان‌ها بدون انسان‌ها به چه درد مي‌­خورن؟  ما كه شما رو نياورديم تو گود تا نفل­تون كنيم.

س: يعني ميگي باور كنم؟ توي اين پنج روز گذشته كجا بودي؟ فكر نمي‌­كردي يهو نفله بشيم؟ يعني واقعاً به خاطر نگراني­ت براي ماست كه نمي‌ذاري شام­مون رو هم بخوريم؟

ك: شام. اون­هم چه شامي. سيب زميني پخته. ديگه دارم شكل سيب زميني مي‌­شم.

پ: لودگي ديگه بسه كاوه. خونه­‌هاي اَمن­مون يكي يكي داره لو مي­ره و با لو رفتن هر كدومش چند تا از بچه‌هامون پر پر مي­شن. شما رفيقاي من هستين. نيروهاي من هستين. چرا بايد از بين رفتن­تون برام خوش‌آيند باشه؟

ك: يعني منكر تسويه‌­هاي سازماني مي­شي؟

پ: الان وقت بحث راجع به اين چيزا نيست. تا نيم ساعت ديگه اگه فريدون نيومد بايد بزنيم به چاك. مي‌تونين تو اين نيم ساعت شامتون­هم بخورين. من خودم كشيك مي­‌دم. بعداً سر وقت با هم حرف مي­‌زنيم.

س: همه­‌اش حرف. چرا هيچ وقت يه حركتي نمي­‌كنين؟

پ: تا سازمان ترميم نشه و نتونه منابعش رو تأمين كنه نمي‌­تونه دست به هيچ عملياتي بزنه. در نتيجه حماسه­‌اي هم به وجود نخواهد اومد. با كدوم پول؟ با كدوم امكانات؟ با كدوم نيروي ورزيده و مطمئن؟ ساواك تا مغز استخون­مون نفوذ كرده. با اين­همه بي‌احتياطي؟ جلوي چشم همسايه تونل فرار مي­‌كَنيد و (با نوك پا به دبه مي­‌زند) بمب آتش­‌زا درست مي­‌كنيد؟ (چراغ پشت پنجره خاموش مي‌­شود) چي شد؟

ك: هيچي. حتما رفتن بيرون، چراغشون را خاموش كردن.

پيمان به طرف پنجره مي‌رود و سرك مي‌ كشد.

ك: آدماي مطمئن و بي آزاري هستن.

پيمان ملحفه را جلوي پنجره مي­‌كشد.

پ: از كجا مي­دوني؟ شايد رفته باشن لومون بدن.

ك: من اسمش رو مي‌ذارم فوبياي لو رفتن. فوبياي توطئه… يه همچين چيزي. تو حتي از سايه‌­ي خودت هم مي­‌ترسي.

پ: حتماً بايد قضيه رفيق­ كبير و بقيه­‌ي بچه‌ها تكرار بشه؟ تا گولّه تو مختون نخوره حساب كار دستتون نمي‌آد؟

ك: باشه فرمانده. تو درست مي‌­گي. ما اشتباه مي‌­كنيم. تاوانش رو هم مي­‌ديم. شام بي شام. وسايل­مون را جمع مي­‌كنيم.

س: مي­شه من يه سيگار بكشم. سرم داره مي‌تركه.

پ: (سيگار را به طرف سهيلا مي‌­گيرد) كبريت كجاست؟ خودم­ هم مي­‌خوام يه نخ بكشم. فندكم خرابه.

ك: سيگار كنار ماشين تايپه.

سهيلا مي‌خواهد پيش‌دستي كند و به طرف ميز برود كه پيمان به طرف ميز ماشين تايپ مي­‌رود. روي ميز و زير كتاب و برگه‌ها را مي‌­گردد. سهيلا نگران نگاهش مي­‌كند. پيمان سجاده را پيدا مي‌كند.

پ: چشم­ام روشن. چشم اعلي­حضرت روشن. ارتجاع سياه تا كجاها كه نفوذ نكرده. كدوم­تون نماز مي‌خونين؟

س: من…

ك: هيچ­‌كدوم. تو كوچه پيداش كردم آوردم تو. فكر كنم مال پيرزن همسايه است. تو راه مسجد از كيفش افتاده.

پ: آفرين! چه مهربون! ما به رفيقي مثل تو افتخار مي­‌كنيم. فقط از كي تا حالا بپّاي مهر و تسبيح پيرزن همساده شدين؟ اگه اين­قدر كه به فكر پير­زن و پير­مرد همسايه هستين، فكر سازمان بودين الان خاورميانه رو فتح كرده بوديم.

س: حالا مگه چي شده؟

پ: مي­‌ترسم اگه بيشتر بگردم چاقچور و روبنده هم پيدا كنم. (كتاب‌ها و وسايل روي ميز را روي زمين پخش مي­‌كند)

ك: ديوونه شدي؟

پيمان بين وسايل باقي­مانده روي ميز قرآن كوچكي پيدا مي‌­كند.

پ: پنج روز نبودم. چه اتفاق­‌ها كه نيفتاده.

قرآن را برمي­‌دارد و مي‌­بوسد. پارچه رو ميزي را مي­‌كشد و روي دوش مي‌­اندازد. خرامان و دامن كشان و با حالتي شبه معنوي به طرف قاب روي ديوار كه روي آن را پوشانده‌­اند، مي­‌رود. پارچه روي قاب را كنار مي­‌زند دست به سينه مي­‌گذارد قرآن را جلوي چشم و رو به قاب مي­‌گيرد.

پ: السلام عليك يا ماركس. السلام عليك يا لنين. السلام عليك يا اخوي استالين و رحمت الله و بركاته. آمين.

كاوه به طرف او هجوم مي­‌برد تا قرآن را از دستش بگيرد. پيمان جا خالي مي­‌دهد. كاوه روي زمين مي­‌افتد. سهيلا جيغ كوتاهي مي­‌كشد و جلوي دهانش را مي‌­گيرد.

چراغ پشت پنجره روشن مي‌شود. كاوه بلند مي­‌شود و ملحفه را جمع مي‌كند.

پيمان دوباره ملحفه را مي­‌كشد.

پ: چرا جمعش كردي؟

ك: فكر كنم كمتر حساسيت ايجاد مي­‌كنه.

پ: انتظار داري باور كنم؟

ك: خود داني.

پ: به هر حال از خداي مهربون ممنونم كه رفيق قدّيس ما را به­مون معرفي كرد. معذرت مي­‌خوام، در دين شما دروغ هم جايزه؟ تو نگفتي اينا مال تو نيست.

ك: اونا مال من نيست.

س: اونا مال …

ك: (توي حرف سهيلا مي­‌پرد) من فقط پيداشون كردم.

پ: پس چرا اينقدر غيرتي شدي؟ نكنه افيون پيرزن همسايه نشئه ات كرده.

صداي سرفه پيرمرد شنيده مي­‌شود.

كاوه بلند مي‌شود تا ملحفه را جمع كند.

ك: توهين به هر مرامي زشت و بده.

پيمان مچش را مي­‌گيرد و نمي‌گذارد ملحفه را جمع كند. او را روي صندلي مي‌نشاند.

پ: (آرام و با مسخرگي) من از رفتار زشتم عذرخواهي مي­‌كنم برادر. (با صداي عصبي و تقريباً بلند) اما تو هم بدون، بزرگ­ترين خيانت عضو شدن توي يه سازمان و زير پا گذاشتن آرمان‌­ها و عقايد اونه. بله ما تسويه سازماني داريم. اون­هايي كه مرام ماركسيست-لنينيست را مي‌­پذيرن و بعد از پشت خنجر مي­زنن و زير پا لهش مي‌­كنن. چنين آدمايي مجازات­شون مرگه.

س: اونا مال منه. (زير گريه مي­‌زند) ساعت‌هاي طولانی توي اين جاي نحس نشستن و ديوار را نگاه كردن و بپز و بشور و بساب كردن، براي شوهري كه شوهرم نيست ديوونم مي‌كنه. كدوم آرمان؟ كدوم حماسه؟ من زندگي مي­‌خوام. من يكي رو مي­‌خوام كه باهاش حرف بزنم. باهاش درد دل كنم و اونم حرفم رو بشنوه و بفهمه. مگه اين جرمه؟

صداي سرفه پيرمرد شديدتر مي‌­شود.

پيمان خودش مي‌رود و ملحفه را جمع مي­‌كند. برمي­‌گردد و روي صندلي جلوي كاوه مي‌نشيند.

پ: (با حالتي هم­دلانه) شما كه اينقدر تَوهّم خدايي دارين، چرا نرفتين كنج خونه‌هاتون شووَر داري و بچه داري بكنين؟ شما را چه به چريك شدن؟ بس كنين اين مسخره بازيا رو. جووناي ما دارن پَرپَر مي­شن اون وقت خانم حوصله‌شون سر رفته، مي­خوان با خداي خودشون درد دل كنن. تو زير شكنجه بِري، اولين سيلي رو نخورده همه چي رو لو مي­دي. حالا مي­‌فهمم از كجا ضربه مي­‌خوريم. تو يه خائني.

ك: بس كن ديگه پيمان. همه ما توي خونواده‌­هاي مذهبي به دنيا اومديم. طبيعيه كه تعلّق خاطر به اين چيزا داشته باشيم. چرا اينقدر شلوغش مي­‌كني؟ (لبخند مي‌­زند) يادمه يكي از همسايه‌­هاي ما مسئول يكي از دفاتر حزب توده بود. خوب يادمه وقتي صداي اذان ظهر رو مي­‌شنيد، در دفتر حزب رو مي‌­بست. سوار دوچرخه‌اش مي­‌شد. مي­‌رفت مسجد. نمازش رو مي­‌خوند. برمي­‌گشت. دوباره در دفتر حزب رو باز مي‌­كرد. مشغول كارش مي­‌شد. براي ما ورود به اين مرام و مسلك‌­ها پيدا كردن راهي براي مبارزه با ظلم بوده. نه قد علم كردن جلوي خدا و پيغمبر.

پ: دو كلمه هم از مادر عروس. ببخشيد شوهر عروس. من تعجب مي‌كنم، اون همه كتاب‌هاي ماترياليسم ديالكتيك كه با هم دوره كرديم كجا رفته؟ اين واقعاً تويي؟ تويي كاوه كه داري اين حرفا رو مي‌زني؟ عمل و حركت رو ول كردي و دوباره برگشتي به دعا و عجز و لابه براي قبري كه هيچ مرده‌اي توش نيست؟

ك: من برنگشته‌ام. فقط گفتم اين چيزا طبيعيه. من از بچگي اسمم اميرحسين بوده. ننه‌­ام حتي نمي‌تونه كاوه رو درست تلفظ كنه. من توي اون فضا و فرهنگ بزرگ شدم. خود تو …

پيمان هيس كوتاهي مي‌گويد. به طرف پنجره مي‌رود. سركي مي­‌كشد و ملحفه را باز كرده، جلوي پنجره را مي­‌پوشاند.)

پ: (به آرامي امّا عصبي) بسّه ديگه. هنوز نمي‌­دوني نبايد اسم واقعي ­افراد لو بره؟ (با حالت عادي) تو بايد نماز خوندن سهيلا رو به من گزارش مي‌­دادي. شماها خائنيد. همين شماها هستيد كه باعث مي­‌شين سازمان زمين بخوره. بايد لكّه ننگتون از دامن من پاك بشه. احساس مي­‌كنم بين يه عدّه خائن گير افتادم.

ك: اين حرفا چيه پيمان جان؟ باشه. ما اشتباه كرديم. من معذرت مي‌­خوام. ميشه يه كم آروم باشي؟

كاوه به طرف پيمان مي‌رود و با حالت مسالمت آميزي سعي مي­‌كند او را در آغوش بگيرد.

(پيمان هفت تيرش را از جيبش بيرون مي‌­آورد و به طرف كاوه مي­‌گيرد)

كاوه در حالي كه شوكه شده دست‌ها را به نشانه تسليم بالا مي‌­برد و با حالتي غم­زده‌­اي به پيمان نگاه مي‌­كند.

ك: هميشه شنيده بودم عمر چريك شيش ماهه امّا هيچ وقت فكرش رو نكرده بودم ممكنه اين عمر شيش ماهه به دست رفيق و فرمانده خودم به پايان برسه.

پيمان كه حالتي مشوّش دارد و دست‌هايش مي‌­لرزد اسلحه را پايين مي‌­آورد. روي صندلي مي­‌نشيند و اسلحه را روي ميز مي‌­گذارد به طوري كه لوله‌اش به سمت خودش است. كاوه روبروي او مي‌­نشيند و لوله اسلحه را از طرف پيمان بر مي­‌گرداند و به سمتي كه رو به كسي نباشد مي­‌گذارد. پيمان متوجه اشتباهش مي­‌شود و به نشانه تشكر دستش را روي دست كاوه مي­‌گذارد. سيگاري به لب مي­‌برد و و فندك مي­‌زند. يادش مي­‌آيد كه فندك خراب است و بار ديگر سيگار و فندك را روي ميز پرت مي­‌كند.

پ: شرمنده. حالم خوب نيست. نفهميدم چيكار مي‌كنم. البته يه مقداريش هم تقصير خودتونه. (با حالتي كه سعي مي‌كند عصبانيت و مهرباني را با هم جمع كند) شماها مي‌فهميد چي مي‌گيد و چيكار مي‌كنيد؟

ك: پيمان جان. درسته كه ما زياد اون بيرون نيستيم و انگار ايزوله شديم. اما خوب مي‌فهميم چه اتفاقاتي داره مي‌افته. مردم ديگه آگاه شدن. تظاهرات و راه­پيمايي­‌ها علني شده. بچه‌هاي قنداقي دارن مرگ بر شاه مي­گن. اما ما هنوز دست رو دست گذاشتيم. داريم گير مي­‌ديم كي چقدر بيشتر به آرمان‌هاي كمونيست پايبنده، كي چقدر كمتر.

پ: اين آگاهي و جرأت مردم از كجا اومده؟ غير از اينه كه نتيجه تلاش‌هاي جووناي پرپر شده است؟ مردم آگاه شدن چون ما وارد مرحله سوم انقلاب مسلحانه شديم. مراحل را برام بشمار.

س: من بگم؟ جنگ چريكي روستايي، جنگ چريكي شهري، انقلاب عمومي. درسته.

پ: (با سرخوشي) هي بَدَك نيس. مي‌بينم كه هنوز يه چيزهاي به درد بخوري هم تو اون مغز فندقي باقي مونده. ول كن اين افكار چادر چاقچوري رو …

سهيلا در حالي كه از حاضر جوابي خود كيف كرده، قابلمه را از روي چراغ خوراك پزي بر مي‌­دارد و روي ميز مي­‌گذارد و مشغول پوست كندن سيب زميني‌ها مي­‌شود.

ك: اتفاقاً اشتباه شما همين جاست. تا كي مي‌خواين خودتون رو گول بزنين؟ ما چه بپسنديم، چه نپسنديم، مردم پيرو رهبران ديني‌شون هستن. مردم قيام مسلحانه سرشون نمي­شه. حكم جهاده كه اونا رو از خونه‌هاشون بيرون مي­كشه.

پ: اي بابا. اوضاع اين خونه خيلي داغونه انگار. شما برگشتين سر خونه‌­ي اول. من رو بگو چقدر از دست خودم ناراحت شدم روت اسلحه كشيدم. فكر نكنم بحث بيشتر با شماها فايده اي داشته باشه.

صداي سرفه پير­مرد دوباره بلند مي­‌شود.

پ: اينام انگار يه چيزيشون مي‌شه.

پيمان بلند مي‌شود. ملحفه را جمع مي‌كند و دوري توي اتاق مي‌زند تا بالاي گودال مي‌رسد.

پ: كارِ كندن گودال تموم شد؟

ك: (با حالت توجيه كننده) تمومه ديگه. يه ديقه بيشتر كار نداره.

پ: پنج روز پيشم كه اومدم همين رو گفتي. تموم اين كاغذ ماغذا رو بريزين توش و پرش كنين.

س: چي؟ من كلّي وقت داشتم اونا رو تايپ مي‌كردم. از بس تايپ كردم انگشتام تاول زده. حالا بريزيم بره؟

ك: من كلي زحمت براي كندن اين گودال كشيدم.

چراغ پشت پنجره خاموش مي­‌شود.

پ: (نگاه گذرايي به پنجره مي­‌كند و با احتياط) عمليات منتفيه.

س: خُب نيگه داريم براي يه موقع ديگه.

پ: فكر مي‌كني با اين روحيه و تفكري كه شماها دارين به اين زوديا اون موقع ديگه فراهم مي‌شه؟ نگه داشتن طولاني مدت اينا خطرناكه. بايد مدارك محو بشن تا دست كسي نيفتن.

ك: اعلاميه و شب‌نامه مثل نقل و نبات تو دست و بال مردم ريخته. ساواك هم ديگه اين چيزا واسش عادي شده. حال و ناي دنبال اين چيزا بودن رو هم نداره.

پ: اينقدر با من يكي به دو نكنين. وقت نداريم. انرژي من هم ته كشيده. ديگه حوصله توجيه كردن شماها رو ندارم. گفتم كه. سازمان نياز به عادي سازي و تجديد قوا داره. بايد همه مدارك از بين بره. شايد حتي مجبور شين به زندگي عادي برگردين. اين تصميم مركزيّته.

ک: اين ديگه از اون حرفاست. مي‌خواين ما رو دستي دستي تو دهن شير بفرستين؟

س: من برگردم خونه، بابام با دستاي خودش خفه‌ام مي‌كُنه.

پ: به هر حال هر كاري كردين الان ديگه تعطيله. بايد ببينيم اوضاع به كجا مي‌ره. بعد از تصميم‌گيري جديد مركزيّت بهتون مي‌گم چيكار كنيد.

ك: (يك سيب زميني بر مي‌دارد و گاز مي‌زند) نه اينكه تا حالا خيلي كار كرديم.

س: من سه ماهه مخفي شدم. تا حالا شيش بار جابه‌جا شدم. فقط هم ظرف شستم و جزوه و اعلاميه تايپ كردم.

پ: شانس خودت بوده. اوضاع معلّقه. تصميم­گيري سخته. گروه­‌هاي مبارز بايد مواظب باشن فعاليت همديگه را خنثي نكنند.

ك: باز هم مي­گم همه اين حرفا از روي ترسه.

پ: هر جور مِيلته. براي من هدف مهم‌تر از وسيله است.

ك: (اسلحه را در دست مي‌گيرد و برانداز مي­‌كند) پس اين اسلحه به چه دردي مي‌خوره؟

پ: ببين رفيق. چريك‌ها چند دسته‌ان؛ يه عده براي مطالعه و كسب دانش اومدن. يه عده براي هفت تيركشي و گانگستربازي اومدن. يه عده از خونه فرار كردن و… فقط تعداد كمي هستن كه براي تحقق آرمان‌هاي خلق از زندگي­شون زدن. بهتره حساب خودتون رو با خودتون تسويه كنين.

پيمان اسلحه را از دست كاوه مي­‌گيرد. در جيبش مي­‌گذارد و به طرف در مي­‌رود. كاوه جلو اش مي­‌ايستد.

ك: من اول بايد حسابم رو با ترسوها تسويه كنم.

پ: مي­رم و برمي­‌گردم.

ك: اِ … اگه اين خونه لو رفته باشه بايد همه­مون با هم به فنا بريم.

پيمان با آرامش برمي­‌گردد و روي صندلي مي­‌نشيند. اسلحه‌اش را در مي‌­آورد و روي ميز مي‌­گذارد. طوري كه به طرف كسي نباشد، تنظيمش مي‌­كند. كف دست‌ها را روي ميز مي­‌گذارد. كاوه مانند يك بازجو ژست مي‌گيرد و شروع به حرف زدن مي‌كند.

ك: شما دچار انشعاب شدين.

پ: انشعاب؟ هِه… خنده داره. اين چهار نفر چي هستن كه منشعب هم بشن.

ك: چه چهارتا، چه چهار هزارتا.

پ: برين به مجاهدين بپيوندين. اهل قرآن و نمازم كه هستين. (با حالت مسخره) هرچند اونا خودشون هم دچار تغيير مواضع ايدئولوژيك شدن.

ك: ما چريك هستيم و مي‌­خوايم تا آخرش چريك بمونيم.

پ: ميشه به من بگي چريك يعني چه؟

ك: (در حالي كه به نقطه نامعلومي نگاه مي‌كند) يعني كسي كه اسلحه به دست مي­‌گيره. مخفي زندگي مي­‌كنه و دشمن رو از پا در مي­آره. بعدش هم كشته مي­شه. از هيچ چيز هم نمي‌­ترسه.

س: (يك گاز به سيب زميني مي‌­زند) اوهوم. منم همين رو مي­‌گم.

پ: اگه دشمن از بين بره، باز هم اسلحه دستتون مي‌­گيرين؟

ك: دشمن هيچ وقت از بين نمي­ره. امپرياليسم جهان‌خوار هميشه در طول تاريخ خون خلق مظلوم را تو شيشه كرده و مي‌­كنه. واسه همين هم مبارزه هميشه هست.

س: آره. همينه.

پ: به هر حال ما داريم با يكي مي­‌جنگيم. با شبح كه مبارزه نمي­‌كنيم. اون كيه؟

ك: در حال حاضر شاه.

س: خودِ خودشه.

پ: الان مي‌دوني شاه كجاست؟

ك: خودشم كه نباشه عوامل­ش هستن. تا پيروزي قطعي خيلي راه هست.

پ: نشانه‌­هاي پيروزي ديگه آشكار شده. چشماتون رو روي واقعيت باز كنين.

ك: خودمون هم اين را فهميديم.0

س: منم حسّ­ش كردم.

ك: اما هيچ كس نمي‌تونه اسلحه من رو از من بگيره.

پ: پادگانا داره دست مردم مي‌افته.

ك: بايد اسلحه بيشتري جمع كنيم. اون مردم، خلقي كه ما به خاطرش مي­‌جنگيم نيستن. ما براي پيروزي پرولتاريا مبارزه مي‌­كنيم. اونا يه مشت خرده بورژواي فرصت‌طلبند.

س: براوو.

پ: فكر كنم ديگه فهميده باشم شماها جزو كدوم دسته هستين.

ك: همين شما ترسوها بودين كه رفيق كبير رو به كام مرگ كشوندين.

پ: بهتره مواظب حرف زدنت باشي. وگرنه …

ك: وگرنه چي؟

س: من ديگه گيج شدم پيمان. از يه طرف مي­گي امشب بايد اينجا رو تخليه كنين. بايد احتياط كنين. بايد منظّم باشين. بايد پايبند به اصول باشين. از طرف ديگه مي­گي پيروزي خلق نزديكه. بايد اسلحه را كنار بذاريم.

پ: از بس بيكار نشستين و به موهومات فكر كردين مخ­تون عيب پيدا كرده. كار ما يك كار نظامي سخته. كوچك‌ترين اشتباهي مي­تونه خسارت‌هاي جبران‌ناپذيري داشته باشه. هنوز عوامل نفوذي دشمن همه جا هستن. يه لحظه غفلت از ما ببينن، با گلوله سُرخِمون مي‌كنن. ما با تفنگ جلوشون ايستاديم. اما جلو اونا، نه جلو مردم. مردمي كه الان تو خيابونا هستن ديگه چريك نمي­‌خوان. همراه مي­‌خوان. رفيق نمي‌­خوان. برادر مي­‌خوان.

ك: هه… حرفات بوي ارتجاع سياه مي‌ده، رفيق. حيف كه حلقه اتصال ما به مركزيّت فقط از طريق توئه. وگرنه چنان محاكمه انقلابي­ات مي‌­كردم كه حظ كني.

پ: الان بيشتر مركزيّت با من هم عقيده‌­اند.

ك: من رو باهاشون روبرو كن.

پ: نمي­شه. اين خلاف اصول تشكيلاته.

ك: مزخرفه. مزخرف. من الان چند ماهه تو اين تشكيلاتم. هنوز يه كار به درد بخور نديدم. همش بيكاري. همش بيگاري. همش حساب كشي. انتقاد از خود. بحث‌هاي بي­خودي. يه عملي، يه عملياتي. بابا دل­مون پوسيد.

پ: حسّ­ت رو مي‌فهمم. من هم اين فضاها رو تجربه كردم.

ك: نه تو نمي‌­فهمي من چي مي­گم. من از همه چيزم زدم و به طرف شما اومدم. خود تو چقدر با من حرف زدي؟ يادمه حداقل سه شب پشت سر هم از غروب تا صبح فرداش با هم حرف زديم. چقدر از آرمان‌ها برام گفتي. چقدر از شهامت و جسارت رفيقاي خودت گفتي. چقدر از قداست مبارزه گفتي. جامعه بي‌­طبقه. نان و خانه براي همه. جنگ­‌هاي چريكي شهري. چه‌­گوارا. كاسترو. لومومبا. اما حالا مي‌بينم با يه موسي چومبه طرفم. (گريه مي‌كند)

پ: (آرام) تحولات خيلي سريع بوده. ما خودمون هم تو شوك­يم.

پيمان به طرف كاوه مي­‌رود و دست‌هايش را روي شانه‌هاي او مي­‌گذارد. كاوه دست­‌هاي پيمان را پس مي‌زند.

پ: وسايل را همين جا بذارين. فقط مدارك شناسائي­تون رو بردارين. با هم مي‌­ريم خونه­‌ي من. خونه­‌ي من كه نيست. يه اتاق اَمنه. مي­‌شه يكي دو روزي اونجا سَركرد. شايد تو همين يكي دو روزه، وضعيت مملكت مشخص بشه. وضعيت ما هم همين طور.

پيمان دوباره شانه­‌هاي كاوه را مي­‌گيرد. از روي صندلي بلندش مي‌­كند و او را در آغوش مي­‌كشد. كاوه سرش را روي شانه‌هاي پيمان مي­گذارد.

ك: تو هميشه براي من يه اسطوره بودي. بچه محل بوديم. بين همه بچه­‌ها تنها كسي كه زير بار حرف زور نمي­‌رفت، تو بودي. قوي بودي. دانا بودي و هر كسي را مي­‌خواستي به زانو در مي­‌آوردي. واسه همين هم جذبت شدم. نمي‌­خوام اسطوره­‌ام جلو چشام له بشه.

صداي سرفه پيرمرد بلند مي­‌شود. هر سه نفر خشك­شان مي‌­زند.

پ: چراغ كه خاموشه.

صداي شعار دادن و چند تك تير از كوچه به گوش مي‌­رسد. صداي پاهايي كه فرار مي‌كنند و به اين طرف و آن طرف مي‌دوند. واضح است كه ترسيده‌­اند.پس از آن صداي چند ضربه كه به صورت رمزي به در مي‌خورد شنيده مي‌شود. هر سه جا مي‌خورند و سعي مي‌كنند به نحوي موضع بگيرند. پيمان مي‌­پرد و پرده را باز مي‌كند تا جلوي پنجره گرفته شود. سهيلا سرش را مي­‌گيرد، جيغ كوتاهي مي‌­كشد و زير ميز مي­‌رود. پيمان پشت ميز مي‌آيد و به صورت ايستاده از پشت ميز به سمت در نشانه مي‌­رود. كاوه هم پشت تپه خاك پناه مي‌­گيرد.

پ: خوش­تون شد؟ همين رو مي­‌خواستين؟

پيمان با يك دستش جيب‌هايش را مي­‌گردد.

ك: دنبال چي مي­‌گردي؟

پ: قرصام. سيانور. نيست.

ك: يعني واقعا لازمه؟

فريدون: (از پشت در) فريدون­ام. باز كنيد. فريدون­ام. اَه … اسم رمز چي بود؟ آهان. روزنامه‌­هاي زرد خبرهاي سرخ مي­‌زنند.

ك: باز كنم؟

پ: مطمئني؟

ك: اسم رمزش درست بود.

پ: از كجا معلوم مأمورا مجبورش نكرده باشن. اون پير­مرده، يا حتي پير­زنه لومون نداده باشن؟ بهتره سيانور زير زبون­مون باشه. يه قرص به من بده.

كاوه با احتياط از پشت خاك­‌ها بيرون مي‌­آيد. از بين وسايل ميز تحرير، كه روي زمين ريخته­‌شده، چند قرص پيدا مي­‌كند. يك قرص به پيمان مي‌­دهد. پيمان قرص را زير زبانش مي‌­گذارد.

پ: تو هم بذار.

ك: من نمي­‌ترسم.

پ: (با تحكّم) بذار.

كاوه قرص را زير زبانش مي­‌گذارد.

پ: يكي هم به سهيلا بده. (كاوه قرصي به سهيلا مي‌دهد) حالا آروم و با احتياط در رو باز كن.

كاوه آرام و با احتياط در را باز مي­‌كند و به پشت خاك­‌ها برمي‌­گردد. فريدون با سرعت وارد خانه مي­‌شود. پيمان به طرف فريدون نشانه مي‌­رود. فريدون دست‌هايش را بالا مي­‌برد.

ف: نترسين من­م. كسي هم باهام نيست.

فريدون دست‌­هايش را روي سرش مي­‌گذارد و وسط خانه مي­‌آيد.

همه آرام از مواضع خود خارج مي­‌شوند. پيمان با احتياط همان­طور كه هنوز فريدون را نشانه گرفته است، پشت سر او مي‌رود. نگاهي به كوچه مي‌­كند و در را مي‌­بندد. نفس راحتي مي­‌كشند.

ك: تا حالا كدوم گوري بودي؟

پيمان ملحفه را جلوي پنجره همسايه مي­‌كشد.

س: ديگه داشتيم اسباب كشي مي‌­كرديم.

ف: خيابونا شولوغ بود. شما اينجا نشستين و از بيرون خبر ندارين.

پ: دليل قانع كننده‌اي نيست.

ف: چند ضربه بايد بخورم؟ زود بزنين كه خيلي خوابم مياد. مي‌ خوام برم بخوابم.

پيمان شانه‌هاي فريدون را مي‌گيرد و در چشم‌هايش نگاه مي‌كند.

پ: شما چ­تون شده؟ ما يه سازمانيم. يه سازمان نظامي مخفي. زيرزميني. چريكي. بايد حواسمون كاملاً جمع و همه حركات­مون روي برنامه باشه. كاري كه تو كردي خلاف بزرگيه. براي همه خطر­آفرينه.

ف: خداي من. سوزوندن با سيگار. ديگه جاي سالم روي مچ دست­ام نمونده. پيشنهاد مي­دم اين دفعه مچ پام رو بسوزونين. اينجوري هم جلوي مردم تابلو نمي­شم و هم احتمال لو رفتنم پايين­‌تر مي‌­آد.

ك: هِه. بهتره اين دفعه خودت خودت رو داغ كني. (رو به پيمان) آره. ما چريك­يم. چريكي كه با صداي در، قرص سيانور زير زبون­ش مي­‌ذاره.

پ: فكر كنم مثلث دنباله‌­دارِ دستگيري، شكنجه، اعدام به گوشِت خورده باشه.

ك: من از شكنجه و اعدام نمي­‌ترسم.

پ: ديدي به حرفم دقت نكردي؟ اين يه مثلثه كه سلسله‌وار ادامه داره. دستگيري و اعدام تو به دستگيري و اعدام افراد ديگه منجر مي­شه.

ك: من كسي رو لو نمي­دم.

پ: هِه. بزرگ‌تر از تو هم چنين ادعاهايي كردن و زيرش زه زدن.

ف: من قبلاً هم دستگير شدم. خيلي هم از اين خبرها نيست.

پ: اون مال وقتي بود كه هنوز دستت به اسلحه نخورده بود. به خاطر چهارتا اعلاميه گرفتنِ­ت. چهار تا سيلي بهِ­ت زدن. شيش ماه حبس و بعدش آزاد. تازه اون­م شانس آوردي كه به عنوان طعمه ازت استفاده نكردن.

ك: بعيد هم نيست استفاده كرده باشن.

كاوه مي‌خندد و فريدون لجش مي‌گيرد.

ف: من بعد از آزادي فوري مخفي شدم. الان شيش ماه از آزادي من مي‌­گذره. اگه چيزي بود تا حالا رو شده بود. راستي شام چي داريم؟ (سراغ سيب زميني‌ها مي‌رود)

س: (داخل قابلمه سرك مي‌كشد) بيشتر از جيره‌­ات نخوري. امشب چهار نفريم.

ف: (در حال خوردن سيب زميني) نمي‌­دونين تو شهر چه خبره. از بس دويدم از نفس افتادم. پيشنهاد مي­‌كنم شمام يه سر برين بيرون. مي­گن مردم رفتن سراغ راديو-تلويزيون. بعيد نيست تا حالا اونجا رو هم گرفته باشن. (با ولع سيب زميني‌ها را گاز مي‌زند) اين نمكدون كجاست؟

فريدون سرش را بلند مي‌كند و مي­‌بيند ديگران دارند مبهوت و خيره به او نگاه مي­‌كنند.

ف: چيه؟ آدم نديدين؟

پ: راديو را گرفتن؟

ف: نمي­‌دونم گرفتن يا نه. اما مردم داشتن مي­‌رفتن اون طرفا.

پيمان: (در حالي كه تقلا مي­‌كند) راديو كو؟ كجاست اين راديو؟ بيارش اينجا.

كاوه راديو را مي‌آورد و روي ميز مي‌گذارد. پيمان راديو را روشن مي­‌كند. خش خش و سر و صداهاي مبهمي به گوش مي‌­رسد. پيمان موج راديو را تنظيم مي‌كند. صداي آهنگ مارش مانندي به گوش مي‌رسد. آهنگ قطع مي‌­شود و گوينده‌اي (شهيد محلاتي) شروع به صحبت مي­‌كند:

«بسم الله الرّحمن الرّحیم. این صدای انقلاب اسلامی ایران است.»

بازيگران مانند مجسمه ايستاده‌­اند و پژواك صدا در فضا پخش مي‌شود.

محمد جلوانی

محمد جلوانی (شاعر و نویسنده)

پايان