عمر گل کوتاه است؛ مثل رفیق نیمه‌راه

سلام آقای گل فروش. غلط نکنم هر کسی که توی این شهر زندگی می‌کند، وقتی از مقابل گل‌فروشی‌ات رد می‌شود، نگاهی به مغازه‌ات می‌کند و با خودش می‌گوید «هی…! کاش منم توی این هوا نفس می‌کشیدیم.»

عمر گل کوتاه است؛ مثل رفیق نیمه‌راه - اصفهان زیبا

به گزارش اصفهان زیبا؛ سلام آقای گل فروش. غلط نکنم هر کسی که توی این شهر زندگی می‌کند، وقتی از مقابل گل‌فروشی‌ات رد می‌شود، نگاهی به مغازه‌ات می‌کند و با خودش می‌گوید «هی…! کاش منم توی این هوا نفس می‌کشیدیم.»

از حق هم نگذریم، واقعا کار دل‌ربابی دارید ها! هر روز چشم‌تان به لیلیوم و رز و داوودی می‌افتد؛ رنگارنگ. چشم‌ها جان می‌گیرند با این رنگ‌ها. در هوایی نفس می‌کشید که بوی گل نرگس پیچیده؛ هوایی که وقتِ دم، پلک‌ها را بی‌اختیار روی هم می‌اندازد. هی…!

دل آدم می‌خواهد هر بیست‌وچهارم ساعت سرِ پا باشد و دسته‌گل بپیچد و روبان ببندد دور رُز آبی و زرد و سرخ. شاید وقتی نامه را بخوانی، پوزخندی بزنی و زیر لب بگویی «ای بابا! دلت خوشه ها…» قبول دارم.

نه‌اینکه جای گل‌فروشی‌ات بد باشد، ولی آدم‌هایی که به تورت می‌خورد، خیلی دل‌ودماغ ندارند. شاید بگویی «تا حالا برای کسی‌که چشم‌هاش از سرخی باز نمی‌شه روبان سیاه نبستی. اون‌جاس که می‌فهمی یکی از دردِ غم روی پا نمی‌تونه بایسته، ولی تو مجبوری گل رو بدی دستش، کارت رو ازش بگیری و شماره رمز ازش بپرسی.»

راست می‌گویی! ولی چرا در این نامه به این لحظه‌های تلخ فکر می‌کنیم؟ بیا دمِ عید را تصور کنیم. وقت‌هایی که سرتان حسابی شلوغ است. قبول داری دمِ عیدی، گل‌فروشی‌ حس‌وحال دیگری دارد؟ منظورم دقیقاً گل‌فروشی توست که دو قدمی مرده‌ها، بوی زندگی می‌دهد.

مثلا مَردی کت‌وشلواری که کفش‌هایش برق می‌زند می‌آید مغازه. یک دسته‌گل سه‌شاخه‌ای سفارش می‌دهد. هر لحظه که داری گل‌ها را به هم وصل می‌کنی، خیره‌خیره نگاهت می‌کند.

چشم‌هایش سرخ نیست. بوی عطرش گل‌ها را غافلگیر کرده. کارت هم که می‌کشد، لبخند می‌زند و بعد می‌رود بیرون. می‌خواهد برود عیددیدنی. کجا؟ سر قبر مادرش. حتماً زیاد به این قضیه فکر کرده‌ای که چرا توی عیدها، قبرستان‌ شلوغ‌تر می‌شود.

جوابش کوتاه و ساده و دم‌دست است: آدم دوست دارد توی خوشی‌ها، با آدم‌هایی که دوست‌شان دارد بگذراند.

همان مَرد کت‌وشلواری را که موهایش هم جوگندمی شده و شاید نوه‌ای دوسه ساله هم دارد، لبه‌ سنگ قبر مادرش می‌نشیند.

خم می‌شود و بی‌توجه به دیگر قبرها، بوسه‌ای به سنگِ سرد می‌زند و به‌یاد می‌آورد وقت‌هایی که خجالت می‌کشید جلوی دیگران دست‌های مادرش را ببوسد.

«عیدت مبارک مامان‌! دلم برات تنگ شده. می‌دونی یازده ساله که نمی‌تونم چشم‌هات رو توی عید ببوسم؟» و سنگِ سرد با قطره‌های شوری که از گونه‌های مَرد می‌افتد پایین، تر می‌شود. مَرد کمی دیگر می‌ماند. دردودل می‌کند.

با پشت دست اشک‌هایش را خشک می‌کند. دسته‌گل را کمی جلوتر، روی اسم مادرش می‌گذارد و با کفش‌هایی که حالا گَردوخاک قبرستان گرفته، می‌رود. اما دسته‌گل می‌ماند. به‌گمانم هم‌نظر باشیم که مادر از دیدار پسرش می‌خندد.

آرام سرش را بلند می‌کند و دسته‌گلی که پسرش آورده، می‌بوید و باز می‌خندد و دوباره آرام می‌خوابد تا عید بعدی و دسته‌گلِ بعدی.

آقای گل‌فروش! دسته‌گلی که تو آماده کردی، یکی دو روز زیر آفتاب دوام می‌آورد. شاید هم فقط چند ساعت.

از حال می‌رود و زود می‌میرد. راستی! چطور بین این همه گل زندگی می‌کنی و باز می‌توانی بخندی؟ انگار باید حرفم اولم را پس بگیرم. خیلی هم خوش‌به‌حالت نیست.

به گمانم خیلی به این گل‌های دور و برت دل نمی‌بندی. چون کم‌عمر‌اند. تازه بعضی‌ها هنوز غنچه‌اند که تو را تنها می‌گذارند.

گل‌ها، هر چقدر که زیبا باشند و خوش‌بو، خیلی هم رفیق خوبی برای شماها نیستند؛ یک رفیق نیمه‌راه. شما شاخ‌وبرگش می‌دهید و با آب‌پاش سر حالش می‌آورید، خوشگلش می‌کنید، ولی او جای دیگری، در آغوش دیگری چشم‌هایش را می‌بندد.

و جدی‌جدی چرا مَرد کت‌وشلواری با کفش‌های واکس‌زده، دسته‌گلی با یکی‌دو روز عمر می‌برد سر قبر مادرش؟ دلش به این خوش است که مادرش لحظه‌ای چشم باز کند و گل را ببوید و بخوابد؟

برای همین یک لحظهٔ کوتاهِ خوش‌بو؟ شاید مَرد کت‌وشلواری فهمیده که این لحظه‌های هرچند کوتاهِ با بوی خوش است که نامیراست؛ وگرنه آدم‌ها و گل‌ها همه می‌میرند. نظرت چیست آقای گل‌فروش؟