سیصد و هفتاد نفر نبودند؛ صدها هزار نفر بودند!

به حساب تقویم حالا چهل سال از آن روز می‌گذرد؛ از بیست و پنجم آبان شصت و یک سردی که، مردم گرمش کردند. همان روزی که شهراز گام‌های پیر و جوانش لرزید اما قامت خم نکرد. استوارِ استوار، صبحش را از میدان امام آغاز و به غروب گلستان شهدا رساند. به زبان آسان بود؛ تشییع 370 شهید؛ اما همین امروز یعنی بیست و پنجم آبان چهار صدویک هم که روایتش می‌کنیم باید بگوییم خدا به داد دل پدران و مادرانشان برسد! پدران و مادرانی که حالا خیلی‌هایشان در آغوش خاک خفته‌اند! چهل سال پیش بود اما کم نیستند آدم‌هایی که هنوز آن روز را، خوب به خاطر دارند. آدم‌هایی که از حماسه و ایثاری که به چشم دیدند، ساعت‌ها حرف برای گفتن و روایت کردن دارند. صدای امروز این آدم‌ها را باید شنید؛ صدای همان‌هایی که به هر گوشه 25 آبان سال شصت و یکش، سرک بکشی، روایتی را به خاطر می‌آورند و قصه‌ای را از ذهن می‌گذرانند و داستانش را بازگو می‌کنند. صدای آدم‌هایی که با این شهدا زیسته‌اند، صدای آنهایی که در هوای آن روز نفسی تازه کردند، صدای دانش آموزانش را، صدای زنان و مردان و جوانان و نوجوانانش را…..! ما به سراغ برخی از این آدم‌ها رفته‌ایم تا راوی روایت‌های آنها باشیم؛ تا هر کدام از دریچه نگاه خود، حماسه آن روز را برای ما خلق مجدد کنند.

تاریخ انتشار: ۱۲:۲۶ - چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۱
مدت زمان مطالعه: 11 دقیقه

پیرمردی که …..!

زنگش می‌زنم. صدای گرم و صمیمی‌اش یادآور خلوص همان سال‌هاست. با اینکه گرد فراموشی روی خاطراتش نشسته اما هنوز ناگفته‌های ناب زیادی دارد؛ از روزی که تصمیم می‌گیرند خودشان کار غسل شهدا را انجام بدهند؛ از لحظات تلخ غسل و کفن تن اربا اربای شهدا و از حرف‌هایی که واژه‌ها کم می‌آورند در نوشتنشان و قلم‌ها زیر بارشان شکسته می‌شوند.

تازه از جبهه برگشته بود که فهمید شهدا راآورده اند. آخر شب که به سردخانة کهندژ رفت با صحنة هولناکی مواجه شد؛ تعداد بالای شهدای عملیات محرم. همراه با بقیه بچه‌ها غسل و کفن شهدا را شروع کرد. تا پاسی از نیمه شب روز بعد، چیزی حدود بیست و سه ساعت بی‌وقفه کار کردند تا سیصد و هفتاد شهید برای تشییع در اصفهان آماده شوند. در میان این سیصد و هفتاد و شهید، یکی بود که ماجرای متفاوتی داشت. شهیدی که از سه ماه قبل در سردخانه مانده و تشییع نشده بود. هرچه تلاش کرد، نام شهید را به خاطر نمی‌آورد. تنها یادش می‌آید که پیرمردی بود.
برایم تعریف می‌کند که آن زمان، بچه‌ها برای دادن خبر شهادت، تصویر شهید را به کسی نشان نمی‌دادند. آن‌ها توی محله با پرس‌وجو از طریق اسم و فامیل شهید، خانواده‌اش را پیدا می‌کردند و خبر را می‌دادند. اما برای این شهید، جستجو بی فایده بود و خانواده‌اش پیدا نمی‌شد توی محله اسم و فامیلش برای هیچکس آشنا نبود با اینکه دو سه ماه از شهادتش می‌گذشت اما هنوز پیکر شهید در سردخانه بود.
 مسؤولین بنیاد شهید درمانده شدند، نمی‌دانستند چه کار کنند. فکر آن شهید، رهایش نمی‌کرد. مدتی قبل از آمدن شهدای بیست و پنج آبان بود. تصمیم می‌گیرد عکس و مشخصات پیرمرد را بگیرد و به دنبال خانواده‌اش بگردد. آدرس؛ جایی سمت زینبیه؛ توی کوچه پس کوچه‌ها بود. نزدیک خانه‌ای که آدرسش را داشت، مغازه‌ای می‌بیند. داخل می‌شود. پیرمردی، پشت دخل است. عکس را نشانش می‌دهد: «حج آقا این عکسا می شناسین؟» عکس را نگاه می‌کند: «بله! چطور شده‌س؟ رفتس جبهه. هنو نیمدس.» می‌گوید: «حاج آقا چه نسبتی باهاش داری؟» جواب می‌دهد: «هیچی، اینجا رفیق مون بود». می‌گوید: «شهید شده. خونوادش کین؟» چهره پیرمرد پر از اندوه می‌شود و جواب می‌دهد: «هیشکی رو نداره.»بعد از سه ماه پیکر شهید با شهدای عملیات محرم تشییع شد. پیرمردی که کس و کاری نداشت، اتفاقاً جز اولین شهدایی بود که در بیست و پنج آبان روی سیل جمعیت دست به دست شد. او که کس و کاری نداشته، حالا تمام اصفهان کس و کارش شدند و با او وداع کردند.
 راوی: اصغر علی‌یار/ غسال
 
صفر تا صدش، مردم بودند
شهدا، شب 25 آبان تا صبح در مساجد محلات‌شان بودند. صبح 25 هم از همان مساجد محلات‌شان روی دست مردم تا میدان امام (ره) آمدند و بعد از میدان امام (ره) روی دست تا گلستان شهدا، تشییع شدند. محل تجمع شهدا در میدان امام (ره) هم، پشت عالی‌قاپو و داخل بازار مسگرها بود. به دلیل جمعیت زیاد مردم، نماز بر پیکر شهدا هم در داخل همان بازار مسگرها خواند شد. ابتدا سخنرانی و عزاداری بود و بعد اسم هر شهیدی که خوانده می‌شد، تابوتش وارد میدان امام می‌شد. آن روز مرحوم آیتالله طاهری؛ امام جمعه اصفهان نیز پیامی که امام (ره) به مناسبت شهادت جمعی از رزمندگان اصفهانی در عملیات محرم داده بودند را قرائت کردند. فخرالدین حجازی هم از سخنرانان این مراسم بودند، همچنین شهید مهردادعزیزاللهی که با آن سن کم واقعاً بی نظیر صحبت کرد.
مسیر تشییع شهدا از میدان امام، خیابان حافظ، چهارراه شکرشکن، چهارباغ خواجو، پل خواجو، فلکه فیض تا گلستان شهدا بود. جمعیت تشییع کننده شهدا به حدی زیاد بود که کنترلشان بسیار مشکل بود. با این‌که موانع ما، داربست‌هایی بودند که جلوی درب ورودی گلستان شهدا نصب شده بودند اما آن روز مردم از در و دیوار بالا می‌آمدند تا وارد گلستان شهدا شوند. خیابان‌های اطراف گلستان شهدا بسته شده بود و از بلندگویی که روی پشت بام مسجدی که اول گلستان گذاشته بودیم، اسامی شهدا به ترتیبی که وارد می‌شدند، خوانده می‌شد. حتی براساس برنامه‌ریزی‌های انجام شده قرار بود از هر خانواده‌ای فقط پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر شهید وارد گلستان شهدا شود ولی گاها این موضوع از دست ما در می‌رفت و نمی‌توانستیم مقابل مردم را بگیریم. در مورد دفن شهدا هم برای هر ردیف یک نفر را گذاشته بودیم تا بلافاصله بعد از دفن شهید، روی قبر شماره بگذارد تا مشخص بشود هر قبر و هر شماره مال کدام شهید است. یک جا هم نبود که فقط بگوییم یک جا هست. ما سه قطعه برای دفن این شهدا درنظر گرفته بودیم؛ قطعه محرم 1، محرم 2، محرم 3. به همین دلیل افراد زیادی موظف شده بودند اسم شهدا و جای دفن آنها را ثبت کنند. آن روز صفر تا صد کارهایش، مردمی انجام شد.
 
راوی: حاج اکبر علی‌یار/ رییس ستاد شهدای اصفهان در سال 1361
 
آقا اجازه! شهید شد
مدت زمان زیادی از رفتنم به هاتف نمی‌گذشت. از همان ابتدا آنچه که میدیدم شور و اشتیاق بچه‌ها برای رسیدن به رفقای شهیدشان بود که لحظه به لحظه در وجودشان بیشتر و بیشتر می‌شد. آن روزها شرایط به گونه‌ای شده بود که هر روز از هر کلاس دو یا سه نفر غائب داشتیم. دانش‌آموزانی که وقتی نام آنها موقع حضور و غیاب خوانده می‌شد، بچه‌های آن کلاس با غرور انباشته شده از حسرت جاماندگی می‌گفتند: “آقا رفته جبهه!”، “آقا اجازه! شهید شد.”
 
عملیات محرم شروع شده بود و بچه‌ها بی‌تابانه خودشان را به منطقه عملیاتی رسانده بودند. تعداد زیادی از بچه‌های این دبیرستان که بهترین، پاک‌ترین و بااخلاص‌ترین بچه‌های هاتف و هسته اصلی برگزار کنندگان دعای کمیل در مدرسه بودند در عملیات محرم به شهادت رسیدند. شهدایی همچون مسعود امینی، مجتبی بهمن‌پور، رمضانعلی طالبی، حمید پورمقدس، مجید جوادپورهرندی، حسین محمددخت، محمود اقبالی، امیرحسین کتیرایی، مجید اخوان، سیدمهدی مدینه و …. که بیشتر آنها از کلاس دوم تجربی بودند.
 
شور و هیجان 25 آبان از چند روز زودتر در دبیرستان هاتف شروع شده بود. 16 شهید از 370 شهیدی که قرار بود در این روز در اصفهان تشییع شوند، متعلق به هاتف بودند. مدرسه یک‌هفته‌ای می‌شد که به استقبال این روز رفته بود. بچه‌ها تمام مدرسه را با پارچه‌های قرمز، عکس شهدا و حجله‌های کوچک آذین بندی کرده بودند. یادم است یکی از این شهدای دانش‌آموز، شهید پورمقدس از کلاس دوم تجربی بود که خط خوبی داشت. چیزی نگذشت که تمام دیوارهای مدرسه به شعارها و نوشته‌های او که از قبل در اختیار انجمن اسلامی مدرسه قرار داده بود، مزین شد. تابوت این بچه‌ها آن روز از منازل‌شان تا مدرسه سردست تشییع و به داخل محوطه دبیرستان منتقل شد و مراسمی برای آنها برگزار گردید. خانواده‌ها هم جمع شدند و این ترکیب خانواده شهدای دبیرستان با بچه‌های دبیرستان، آن روز را برای همه متفاوت کرده بود. این طور نبود که کسی بخواهد سخنرانی بکند یا حرفی در مورد این شهدا بزند. اصلا سراسر واقعیت آن روز صحنه بود و صحنه پر از پیام…طولی نکشید که در اندک زمانی تابوت‌ها را به داخل ساختمان برده و هر شهیدی را دقایقی در کلاس خودش مهمان کردند. بچه‌های مدرسه برای دوستان شهیدشان حجله‌های کوچک قرمزی را آماده کرده بودند و داخل کلاس‌ها جایی که می‌نشستند، گذاشته بودند. بعضی کلاس‌ها هم که دو یا سه شهید داشت. خلاصه که خاطره آن روز به هیچ وجه از ذهن تاریخی دبیرستان هاتف پاک شدنی نیست. آنها پیام خودشان را جاودانه کرده و برای همیشه تاریخ در اقلیم دبیرستان هاتف و بر هر کوی و برزنی از این شهر که از آن عبور کردند، گذاشتند.
 
آن روز از مدرسه با قافله شهدا همراه شدم و همین طور که جلو می‌رفتم به چشم می‌دیدم که از هر کوچه‌ای جمعیتی با چند تابوت شهید به خیابان اصلی سرازیر میشود. شهدا روی دست مردم می‌رفتند. انگار همه شهر شده بود خانواده شهید. با جمعیتی که لحظه به لحظه به تعداد آنها افزوده می‌شد، یقین پیدا کردم که آن روز تمام اصفهانی‌ها به مراسم تشییع شهدا آمده بودند.جمعیت زیاد، مسافت طولانی و تعداد بالای شهدا باعث شد که مراسم تا نزدیک غروب ادامه پیدا کند. تاثیر شهادت 16 دانش‌آموز دبیرستان هاتف در عملیات محرم به حدی بوده که روز بعد از مراسم تشییع و روزهای بعدتر اثرات آن بر فضای مدرسه و بچه‌ها کاملا مشهود  و ذوق و شوق بچه ها برای رفتن به جبهه و حضور در عملیات های بعدی بیشتر می‌شود.
 
راوی: حسین اثنی‌عشران /معاون پرورشی دبیرستان هاتف
 
 
 
حالا باید تابوتشان را بدرقه می‌کردیم!
4 آبان 1361 بود. بعد از عمليات اسامی شهدا را دم بنياد شهيد می‌زدند. کار مجيد  این شده بود که هي می‌رفت دم بنياد شهيد و خبر می‌آورد: «بچه‌ها اسم فلاني را هم زده‌اند.» شهدا اول 5 نفر بودند. بعد شدند 6 نفر…، 7 نفر…، 8 نفر. يکی از بچه‌های مدرسه خط خوشی داشت. اسامی شهدا را روی پارچه می‌نوشت: … 7-شهید حمید مقدس‌پور، 8-شهید حسین محمد‌دُخت، … . از بنیاد خبرهای جدید می‌آمد. شدند 15 نفر. قرار بود شهدا فردا تشییع‌ بشوند. آفتاب پاییزی داشت غروب می‌کرد. راه افتادیم در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله‌های 24 متری، هفتون، طوقچی و زینبیه به دنبال صحبت با خانواده شهدا، برای تشییع هم‌کلاسی‌های‌مان در مدرسه. با همراهی خانواده‌ها قرار شد شهدای مدرسه را از مسجد محل به سمت مدرسه بیاورند و بعد از طواف در مدرسه به سمت میدان امام تشییع کنیم. 
پارچه 15 متري اسامی شهدا، سر تا پای ستون جلوی مدرسه را گرفته بود. صبح که بچه‌ها وارد حیاط مدرسه شدند، چشم‌شان افتاد به ستون اسم شهدا، یک دفعه وا رفتند. شوکه شده بودند. سرگردان در حیاط مدرسه راه می‌رفتند. بغض گلوی همه را گرفته بود. بهت و غم در و دیوار مدرسه را پر کرده بود. یاد شوخی و خنده و خاطرات شهدا در ذهن‌مان رفت و آمد می‌کرد و دل توی دل‌مان نبود. هیچ کس سر کلاس نرفت. مدرسه جای سوزن‌انداختن نداشت. پشت نرده‌ها هم کیپ تا کیپ جمعیت ایستاده بود.
خانواده‌ها و بچه‌محل‌های شهدا، تابوت شهید را به دوش گرفته بودند و یکی یکی وارد حیاط مدرسه می‌شدند. یک دفعه بغض بچه‌ها ترکید. جمعیت رو به سمت در ورودی مدرسه حرکت کرد. تابوت رفیق و هم‌کلاسی‌های‌مان را به دوش گرفتیم. اشک امان‌مان نمی‌داد.  هاتف در عمر خود، این حال و جمعیت را به خود ندیده بود. تابوت‌ها را توي کريدور کنار هم چیدیم. مداح نوحه می‌خواند. در و دیوار مدرسه هم گریه می‌کردند. میکروفون سوت می‌کشید. رفتم دفتر مدیر، صدای میکروفون را تنظیم کنم. مدیر مدرسه آقای ذهتاب را دیدم افتاده روی کاناپه و شانه‌هایش می‌لرزد و زار زار اشک می‌ریزد. پیش از این کسی گریه آقای مدیر را ندیده بود. همه او را به چشم یک معلم و مدیر سخت‌کوش و انقلابی و استوار دیده بودند، اما غم و حزن آن روز مدیر مدرسه را هم داشت از پا می‌انداخت. بچه‌هایی که تا دو سه هفته قبل سر کلاس و سر صف برایشان صحبت کرده بود، حالا باید تابوت‌هایشان را بدرقه می‌کرد.
 
راوی: جواد پورحسینی/ مسئول انجمن اسلامی مدرسه هاتف در سال 1361
 
مردم، آن روز زمینی نبودند!
25 آبان سال 61 براساس مسوولیتی که در بنیاد شهید داشتم، حضورم در تشییع جنازه شهدا، حضور مسوولانه بود. کار اما به این صورت بود که چند روز زودتر، جنازه‌ها و اسامی شهدا به ستاد معراج شهدای سپاه تحویل داده شد و سپاه هم براساس این که عضوی از ستاد برگزاری مراسم شهدا بود، اسامی و جنازه‌ها را به ستاد برگزاری مراسم منتقل کرد. براین اساس، شش تا هفت گروه خبردهی، موظف به اطلاع رسانی و خبررسانی به خانواده شهدا شدند و یک روز قبل از این که تشییع جنازه در میدان امام برگزار شود، خانواده‌ها به سردخانه واقع در خیابان کهندژ که جنازه‌ها در آنجا نگهداری و غسل و کفن شدند، مراجعه و پیکرهای مطهر فرزندان خود را تحویل گرفتند. از طرف دیگر به دلیل کمبود فضا برای کندن قبور در گلستان شهدا، شبانه جلسه‌ای با مردم و همسایه‌ها برگزار و موافقتشان برای تخریب خانه‌هایشان جلب شد.
شب 25 آبان تا صبح فردایش را شهدا در مساجد محله‌هایشان و در بین مردم و همراه با مراسم دعا و مناجاتشان سپری کردند. فردای آن روز هم از چهار گوشه شهر شهدا بر روی دوش مردم تشییع و به میدان امام منتقل شدند. تابوت شهدا یکی یکی به میدان امام می‌رسید و کنار عالی قاپو جمع آوری می‌شد. سخنرانی، مداحی و قرائت پیام حضرت امام (ره) که تمام شد، جنازه‌ها بردوش مردم شهیدپرور به سمت گلستان شهدا تشییع شد. آن روز من با توجه به مسوولیتی که داشتم، قبل از اتمام مراسم میدان امام، خودم را به گلستان شهدا رساندم و هماهنگی‌های لازم را برای ورود پیکرهای مطهر شهدا و برنامه دفن آنها در قطعاتی که آماده شده بود، انجام دادم. خب در واقع کار بسیار سختی بود. سیل جمعیت زیادی حتی قبل از اینکه شهدا برسند، در گلستان شهدا بود و عده‌ای زودتر به استقبال شهدا آمده بودند. آن روز مردم اصلاً انگار روی زمین راه نمی رفتنید، زمینی نبودند. باور کنید روحیه معنوی و ملکوتی خاصی بر این تشییع جنازه حاکم بود و فکر نمی‌کنم تاریخ این کشور دیگر چنین روزی را به خود ببیند. آن روز مردم از چهارگوشه اصفهان در خلق این حماسه سهیم بودند.
 
راوی: حسین پاکدل/ عضو ستاد برگزاری مراسم 25 آبان در سال 61
 
 
یک خانه و دو حجله!
نذر هرسال‌مان بود. روز عاشورا حلیم می‌پختیم. دو روز به محرم مانده بود که آقای حیدری گفت می‌روم تا گندم برای حلیم بخرم. چند ساعت بعد یکی از دوستان آقای حیدری آمد و گفت حاج آقا به من گفته‌اند که گندم بخرم، گفتم مگر خودش برای خرید گندم نرفته است؟ گفت نَه،حاجی رفت جنوب. آن موقع پسرم 6 ماهی می‌شد رفته بود جبهه و مجروح شده بود. دکتر نوشته بود تا 2 سال نباید برود اما 5 روز بیشتر در مرخصی نماند و با دست بسته رفت. خیالم کمی راحت بود. پیش خودم می‌گفتم که شوهرم مربی است و شهید نمی‌شود و پسرم را هم به خاطر دستش لابد خیلی جلو نمی‌فرستند.
 شام غریبان خواب دیدم یکی آمد به خانه ما و یک بغل پول برداشت و رفت و من هم به دنبال او. هرچه تلاش کردم نشد بگیرمش و برگشتم به سمت خانه. به نزدیکی‌های خانه که رسیدم دیدم دو طرف خانه مخمل سبز و قرمز پهن کرده اند. خانم سیاه پوش در عالم خواب به من گفت که این مخمل ها را کشیده‌اند که پای شما در گِل گیر نکند. به خانه که رسیدم دیدم خانه چراغانی است، در خواب خدارا شکر کردم که پسرم و شوهرم برگشتند. محرم سال 61 بود. از خواب بیدار شدم. چه شبی بود آن شب. پیش خودم گفتم حتما یکی از آن‌ها شهید شده است. صبح به یکی از همسایه‌ها گفتم می‌شود من را به امامزاده نرمی ببر. مدت زمان زیادی آنجا ماندم و نماز خواندم. با خودم می‌گفتم، نکند پسرم شهید شود. بعد می‌گفتم نکند شوهرم شهید شود و دوباره….!
از امامزاده نرمی که برگشتم دیدم دختر جاری‌ام مقنعه مشکی به سرش کرده است. گفتم وای آقای حیدری شهید شده. برادر شوهرم آمد و گفت می‌خواهم بروم و قند و شکر برایتان بگیرم، احتیاج پیدا می‌کنید. دلم بیشتر فرو ریخت. نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم، مدام به خودم دلداری می‌دادم و می‌گفتم نه خدا هر دو در را که با هم نمی‌بندد. رفت و آمد به خانه ما زیاد شده بود.گفتم اگر آقای حیدری شهید شده است به من بگویید.
بی قراری آن روزها خودش را خوب نشان می‌داد؛ بین کلمه‌هایی که بر زبان می‌آورد. چند نفر از اطرافیان می‌دانستند که پسرم هم شهید شده است، عده‌ای هم  نمی‌دانستند. بالاخره از طرف سپاه به من خبر شهادت شوهرم را دادند.  فقط از آن‎ها خواستم مراسم خاکسپاری شوهرم را عقب بیاندازند تا پسرم بیاید و پدرش را ببیند. دخترم فاطمه آن موقع ساکن بندرعباس بود. به دخترم هم خبر دادیم که بیاید اما نگفتیم که چه شده است؟!
باید محکم می‌ماندم درحالی که داشتم منفجر می‌شدم؛ این خواسته همیشگی همسرم و پسرم بود! قرار شد به دیدن آقای حیدری بروم. تا چشم‌هایم کار می‌کرد تابوت بود که روی هم گذاشته بودند. تابوت را که باز کردند چشمم به صورت آقای حیدری افتاد، دلم فرو ریخت. اشک‌هایم را پاک کردم و صورتم را به صورتش گذاشتم و دیگر چیزی یادم نمی‌آید. از بیمارستان آمدیم خانه. عده ای می‌گفتند بگوییم، نگوییم… گفتم راستش را بگویید که چه شده است . گفتند: پسرت هم شهید شده است. تحملش خیلی سخت بود، پاهایم دیگر نایی برای ایستادن نداشت.
پسرم را در مسجد دیدم و به او گفتم مبارک حجله‌ات باشد پسرم.  می‌خواستم دامادش کنم. روز تشییع پدر و پسر، انگار اصفهان لرزید. محرم سال 61. دم کوچه دو تا تفت زده بودند. تاج گل درست کرده بودند، یکی برای پدر و یکی برای پسر. چه عاشورایی بود. هر دو در عملیات محرم با هم شهید شدند و در یک روز هم تشییع. پسرم موقع شهادت فقط 19 سال داشت.
 
راوی: گوهر جعفری/ همسر شهید محمدعلی حیدری‌نبی و مادر شهید اسماعیل حیدری‌نبی
 
رستاخیز بیست و پنجم!
بیست و پنجم آبان روز حماسه ملی بود. روز قبلش رفتیم توی خیابان کهندژ، سردخانه‌ای بود که شهدا را آنجا غسل و کفن می‌کردند. تابوت روی تابوت گذاشته بودند. تا چشم کار می‌کرد، جنازه شهید بود که وسط سردخانه گذاشته بودند. آن روز عکس‌های عجیبی از آنجا تهیه کردیم. توان وصف کردنش نیست. جنازه‌هایی دیدم که به دلیل غرق شدن در آب، باد کرده بودند و تابوت‌هایی که آنقدر سنگین شده بودند که به سختی می‌شد آنها را تکان داد. حال و هوای آن روز خیلی سخت بود. فردای آن روز، روز تشییع 370 شهید؛ یک همایش بسیار بسیار سنگین را در اصفهان شاهد بودیم. آن روز یکی از روزهای بسیار استثنایی اصفهان بود؛ روزی که من نامش را گذاشتم رستاخیز! «رستاخیز روز بیست و پنجم»! تصویر قشنگی که از آن روز در ذهنم مانده است؛ تزیین تابوت مبارک شهداست که توسط خود خانواده‌ها انجام می‌شد. کاری کاملاً مردمی نه حکومتی و ستادی. یکی توی تابوت شهیدش کبوتر انداخته بود، یکی روی تابوت تور کشیده بود، یکی گل پر پر کرده بود روی تابوت، یکی تمثال حضرت امام را روی تابوت شهیدش گذاشته بود و…..! این تصاویر از آن تصویرهاییست که خوب در ذهن من مانده و مشهود است. به عقیده من کار مردمی هم رنگ و آبش فرق می‌کند، هم ذوق و هنر در آن آشکارتر است.
من آن روز عکس‌های فراوانی گرفتم. نیاز نبود ما در میدان امام سوژه‌یابی کنیم. دوربینمان به هر سمت و سویی که می‌رفت، یک عکس فوق العاده در قاب دوربینمان می نشست. مردم با تابوت‌هایی که روی دوش‌شان بود، می‌آمدند کنار عالی قاپو، خانواده‌ها و هم محله‌ای‌های شهید، یک تعدادی پاسدار ایستاده بودند با فرم سپاه، تابوت‌ها را تحویل می‌گرفتند، بازخورد چهره‌ها که تا دم در عالی قاپو می‌آمدند خیلی جذاب و به یادماندنی بود. خانواده‌ها را می‌دیدیم که با چه شور و حالی می‌آمدند. آن روز هیچ یک از پیکرها را داخل ماشین نگذاشتد تا گلستان شهدا، تمام این مسیر را شهدا سر دست رفتند و باز عصر آن روز اعزام نیروی عجیبی در شهر اصفهان اتفاق افتاد.
اینکه من آن روز چند فریم عکس گرفتم مهم نیست، حتی یک فرم عکس‌های آن روز دیگر تکرار نخواهد شد و چه بسا کفایت از هزاران هزار کتاب و مطلب باشد.آن روز حال و هوای پدران و مادران شهدا هم خیلی عجیب بود. حس افتخار عجیبی بین آنها موج می‌زد. خیلی‌هایشان گریه هم نمی‌کردند با اینکه مشخص بود توی دلهایشان انقلاب بود. آرام بودند…. آرامِ آرام!
 
راوی: علیرضا جلیلی‌فر/ عکاس جنگ
 
نذر آب
25 آبان سال 61 واقعاً روز عجیبی بود. آسمانی‌ها و زمینی‌ها همه داشتند شهدا را تشییع می‌کردند. روز بود اما آسمانش مثل یک سحر نورانی بود. آن سال، خانه ما در خیابان استانداری بود. درست در مسیر تشییع شهدا. جمعیت عظیمی به سمت میدان امام در حرکت بود درحالی که خیلی‌ها طلب آب داشتند و تشنه‌شان بود. یک سری هم می‌خواستند بروند برای تجدید وضو. من وقتی شرایط را دیدم، در حیاط را باز کردم و یک تشت آب گذاشتم دم در خانه. چند تا لیوان هم کنارش گذاشتم. الحمدلله مردم استفاده کردند. خیلی‌ها هم آمدند داخل حیاط برای وضو گرفتن. فکر می‌کنم لطف خدا بود که آن روز من به این شکل به خیل عظیم مردم تشییع کننده خدمت رسانی کردم. من آن روز حتی به خانم‌هایی که بچه همراهشان بود لقمه‌های نان و پنیر می‌دادم یا یک خوراکی که آرامشان کند. خلاصه آن روز، روز وحدت و اتحاد و یکدلی مردم بود. روزی بود که صمیمت حرف اول را می‌زد.
 
راوی: مریم ابوشهاب/ شهروند