نُه روز از اسفند سال صفر جنگ، میگذشت. رمضان بود. چکیده خبرها، سرد بود. آههایم مدام قد میکشید.دل توی دلم نبود. خبر که رسمی شد و از پشت قاب رنگی تلویزیون، شُره کرد و ریخت توی گوشم، دنیایم سیاه و سفید شد.
خاطراتش با برادر از اتاقی شروع میشود که شبها از آن صدای قصه شنیده میشد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداریشان نمیشد.
بعضی آدمها را نه با سمت و مسئولیت، بلکه با منش و رفتارشان به خاطر میآورند. شهید «میثم رضوانپور» برای همکارانش از همین جنس انسانها بود؛ مدیری که بیش از آنکه به جایگاه سازمانی خود تکیه کند، به کرامت انسانها، رعایت حقالناس و خدمت بیمنت باور داشت.
شامگاه پنجم فروردین، خانهای در محله هفتون اصفهان، مثل بسیاری از خانههای ایرانی در روزهای نوروز، میزبان یک دورهمی خانوادگی بود.
و پناه بر خدا از اندوهی که عصاره جان را میمکد و آدم میشود ساقهای سست و ناتوان. توان برای ایستادن تمام میشود و ناگهان ساقه جوان در خاک میغلتد.
خبر، کوتاه بود؛ آنقدر کوتاه که در چند خط جا میشد. «سیده الهام صادقی»، زن ۳۲ سالهای که در بمباران ششم فروردین محله هفتون، همسر و دو فرزند خردسالش را از دست داده بود، از دنیا رفت.
گلستان شهدا عصرها همیشه شبیه خودش است؛ با درختهایی که سالهاست بر مزار جوانهای این شهر سایه انداختهاند، با کبوترهایی که از گنبدها تا شاخههای سرو در رفتوآمدند و با مردمی که برای فاتحهای کوتاه میآیند و میروند.
بماند که اشکهایمان را انبار کردهایم کنج دلمان که به وقتش یک دل سیر گریه کنیم و ادای دین داشته باشیم در برابر چشمهای به غبار نشستهمان. بماند که رسیدگی به زخمِ حرفهای بیحساب که خش انداخته به قلبمان را گذاشتهایم برای بعد.
سحری آماده بود. نان و چای روی سفره بود و خانه در سکوت آخرین دقایق شب فرورفته بود. «محبوبه محمدی» میخواست همسرش را بیدار کند؛ مردی که چند ساعت قبل از گشت شبانه به خانه برگشته و خستگی روزها و شبهای پرالتهاب جنگ را روی شانههایش آورده بود.
به گزارش اصفهان زیبا؛
ساعتِ یک و سی دقیقه بامدادِ اولین روز از سال یکهزاروچهارصد و پنج، انفجاری مهیب، تنِ شهر «هرند» (در شرق اصفهان) و ساکنان آن را لرزاند. خبرها از اصابت دو موشک به خانهای در حوالی «خیابان ارشاد، خیابان ابوالفضل4» میگفتند و ترور داماد نظامی آن خانواده که هدفمند بوده است…!
به گزارش اصفهان زیبا؛