جنگ که شروع میشود، همیشه قرار نیست همه چیز در خط مقدم اتفاق بیفتد. بعضی جنگها در فاصله میان یک تلفن و شنیدن خبر سلامت همسر میگذرد؛ در خانهای که جای پدر برای بچهها باید پر شود، در شبی که مادر باید اضطرابش را پنهان کند تا کودکان نترسند، در روزهایی که همسر رزمنده میآید و پیش از آنکه خستگی خودش را بروز دهد، باید خستگی مردی را ببیند که از میدان نبرد برگشته است.
اگر نام یک شهید را در اینترنت جستوجو کنیم، معمولا با چند خبر، یک عکس، تاریخ تولد و شهادت و شاید چند خط از زندگی او روبهرو میشویم؛ اطلاعاتی که بخشی از یک زندگی را روایت میکنند، اما کمتر میتوانند تصویری واقعی از انسانی که روزی در میان ما زندگی میکرد، به دست بدهند.
بعضی آدمها فراتر از سن و سالشان میفهمند و زندگی میکنند؛ انگار از همان نخستین سالهای زندگی، چشماندازی روشن از انتها در ذهن دارند؛ چشماندازی به وسعت تمام خاک میهن و به زلالیِ خلیج همیشهفارس.
مزه دهانم تلخ است. دستی به سر و روی دلم که میکشم، بوی خاک باران زده بلند میشود. حرفهایم پیچیده در سلول به سلول مغزم. دلم فریاد میخواهد. یک فریاد درست و حسابی. حبابی به قد گریههای نکرده، غمهای رسیدگی نشده و حرفهای مچاله شده در کنج قلبم میخواهد بترکد.
شب که میشود، شهر آرامتر به نظر میرسد؛ چراغ خانهها روشن است، خیابانها جریان دارند و زندگی، حتی در روزهای جنگ، راه خودش را پیدا میکند. اما بالای همین شهر، آرامشی در کار نیست.
فائزه براتی هنوز انگشتر عقیقی را که محمد، درست بعد از عقد، به او هدیه داده، به دست دارد. همان انگشتری که سالها پیش، بعد از خواندن خطبه عقد، در گلستان شهدا دستش کرد. آن روز شاید هیچکدامشان نمیدانستند این انگشتر قرار است سالها بعد یکی از معدود یادگارهای مردی باشد که پیکرش پس از شهادت در جنگ ۱۲ روزه، با آزمایش دیانای شناسایی شد.
سخنگوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه جنگ اخیر صرفا یک جنگ نظامی نبود، گفت: دشمن با استفاده از پیشرفتهترین فناوریها، هوش مصنوعی، پهپادها، رادارها، ماهوارهها و سامانههای اطلاعاتی، در کنار اقدامهای نظامی بهدنبال ایجاد اختلال در ادراک جامعه و تغییر باور و رفتار مردم بود.
بعضی سفرها، پایان ندارند. از همان لحظهای که شروع میشوند، انگار مقصدشان جایی دورتر از آن چیزی است که آدمها تصور میکنند. برای «پریسا آجودانیان»، همهچیز از مشهد آغاز شد.
آن شب قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد. «علیاصغر ملکی» تازه از سربازی برگشته بود، در آزمون وکالت قبول شده بود، حتی کت و شلوار خرید بود و برای روزهای آینده و شروع کارآموزی وکالتش نقشهها داشت.
ساعت نزدیک پنج صبح نوزدهم دیماه بود که به دنیا آمد؛ دختری که ماهها پیش از آمدنش، جای خودش را در دل پدر باز کرده بود. دختری که «محمد همتی» برای روزهای بزرگ شدنش نقشه کشیده بود، برایش از آینده گفته بود، برایش آرزو ساخته بود و حتی میدانست اولین کلمهای که دوست دارد از زبانش بشنود چیست؛ «بابا…»!
سالهاست وارد خانههایی میشوم که یک اتفاق بزرگ، مسیر زندگیشان را برای همیشه تغییر داده است. خانههایی که شاید از بیرون، شبیه هزاران خانه دیگر باشند؛ همان دیوارها، همان پنجرهها، همان رفتوآمدهای معمولی. اما کافی است پا به داخلشان بگذاری تا بفهمی اینجا یک نفر کم است.
جنگ را همیشه از خط مقدم روایت کردهاند؛ از سنگرها، از صدای انفجار، از دود و آتش و رزمندگانی که در برابر دشمن ایستادهاند. اما هر جنگ، جبههای خاموش هم دارد؛ جبههای که اگر نباشد، خط مقدم دوام نمیآورد.