آن شب قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد. «علیاصغر ملکی» تازه از سربازی برگشته بود، در آزمون وکالت قبول شده بود، حتی کت و شلوار خرید بود و برای روزهای آینده و شروع کارآموزی وکالتش نقشهها داشت.
ساعت نزدیک پنج صبح نوزدهم دیماه بود که به دنیا آمد؛ دختری که ماهها پیش از آمدنش، جای خودش را در دل پدر باز کرده بود. دختری که «محمد همتی» برای روزهای بزرگ شدنش نقشه کشیده بود، برایش از آینده گفته بود، برایش آرزو ساخته بود و حتی میدانست اولین کلمهای که دوست دارد از زبانش بشنود چیست؛ «بابا…»!
سالهاست وارد خانههایی میشوم که یک اتفاق بزرگ، مسیر زندگیشان را برای همیشه تغییر داده است. خانههایی که شاید از بیرون، شبیه هزاران خانه دیگر باشند؛ همان دیوارها، همان پنجرهها، همان رفتوآمدهای معمولی. اما کافی است پا به داخلشان بگذاری تا بفهمی اینجا یک نفر کم است.
جنگ را همیشه از خط مقدم روایت کردهاند؛ از سنگرها، از صدای انفجار، از دود و آتش و رزمندگانی که در برابر دشمن ایستادهاند. اما هر جنگ، جبههای خاموش هم دارد؛ جبههای که اگر نباشد، خط مقدم دوام نمیآورد.
۱۸ دی ۱۴۰۴، میدان شهید علیخانی اصفهان شاهد حادثهای بود که به شهادت چهار مأمور فراجا؛ شهید «محمد همتی»، شهید «حسین رمضانی»، شهید «علی خشوعی اصفهانی» و شهید «ولیاله صفری» انجامید. بررسی اسناد پرونده، گزارشهای رسمی، اظهارات شهود، اعترافات متهمان و آرای قضایی، ابعاد مختلف این حادثه و روند رسیدگی به آن را روایت میکند.
پنج روز پیش، سالروز تولدتان بود حاج احمد آقای کاظمی. شما که نیاز به معرفی ندارید حاجی، راستش غرض از نوشتن فقط عرض تبریک تولد ۶۷ سالگیتان است و کمی خوش و بش.
شهید «محمود محسنی» برای همسرش، فقط یک همراه زندگی نبود؛ مردی بود که تمام دغدغهاش در خدمت به مردم، مسجد و تربیت نسلنوجوان خلاصه میشد.
شده تا حالا وسط یک بازار بزرگ گم شوید؟! شده صدای لرزش استخوانهایتان از شدت ترس، گوشهایتان را اذیت کند؟! شده بیپناهی آوار شود روی سرتان؟! شده گریههایتان لبریز شود؟! و در همین حین ناگهان صدای آشنایی آرامتان کند.
برای بسیاری از مردم، نام عباس نیلفروشان پس از شهادتش شنیده شد؛ اما برای کسانی که سالها او را از نزدیک میشناختند، این گمنامی چندان دور از انتظار نبود.
روی میز، چند تکه از یک زندگی ۱۷ ساله کنار هم نشستهاند؛ یک کارت، یک سربند، یک تسبیح، یک شیشه عطر، چند لوح تقدیر و عکسی که بیش از هر چیز، یک لبخند را به یاد میآورد.
پدر سه روز بود که میان نامها و کدها دنبال یک نشانی میگشت. میگفتند پیکرها زیاد است، کاورها جابهجا شده، کدها باید بررسی شود و عکسها تطبیق داده شود. اما او چیزی میخواست که از همه این نشانهها مطمئنتر بود.
صدای زنگ تلفن همراهش که بلند شد انگار همه اتاق را گرفت. همینکه جواب داد، گفت: « من هم راهی شدم. میرم برای بدرقه آقا….». او حرف میزد و حرفهایش میشد قطره و دانهدانه از گوشه چشمم سُر میخورد و غرق میشد در تار و پود روسریام.