پایداری
از میدان شهید علیخانی تا پایانِ یک پرونده تلخ!
۱۱:۱۸ - چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵
مروری بر یک شب پرالتهاب و پرونده‌ای که با شهادت چهار مأمور فراجا آغاز شد و پس از طی مراحل قضایی به نقطه پایان رسید

از میدان شهید علیخانی تا پایانِ یک پرونده تلخ!

۱۸ دی‌ ۱۴۰۴، میدان شهید علیخانی اصفهان شاهد حادثه‌ای بود که به شهادت چهار مأمور فراجا؛ شهید «محمد همتی»، شهید «حسین رمضانی»، شهید «علی خشوعی اصفهانی» و شهید «ولی‌اله صفری» انجامید. بررسی اسناد پرونده، گزارش‌های رسمی، اظهارات شهود، اعترافات متهمان و آرای قضایی، ابعاد مختلف این حادثه و روند رسیدگی به آن را روایت می‌کند.

برای فرمانده ، احمد…!
۱۱:۰۸ - چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵

برای فرمانده ، احمد…!

پنج روز پیش، سالروز تولدتان بود حاج احمد آقای کاظمی. شما که نیاز به معرفی ندارید حاجی، راستش غرض از نوشتن فقط عرض تبریک تولد ۶۷ سالگی‌تان است و کمی خوش و بش.

شهیدی که هیچ کار فرهنگی را  زمین نمی‌گذاشت!
۱۰:۲۶ - شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵
«زهره کاظمی» از دغدغه‌های فرهنگی، فعالیت‌های قرآنی و دستگیری از محرومان همسرش؛ شهید «محمود محسنی» از شهدای جنگ 12 روزه اصفهان روایت می‌کند

شهیدی که هیچ کار فرهنگی را زمین نمی‌گذاشت!

شهید «محمود محسنی» برای همسرش، فقط یک همراه زندگی نبود؛ مردی بود که تمام دغدغه‌اش در خدمت به مردم، مسجد و تربیت نسل‌نوجوان خلاصه می‌شد.

«میناب»؛ روایت ناتمامی  که پایان ندارد…!
۱۴:۱۶ - پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵

«میناب»؛ روایت ناتمامی که پایان ندارد…!

شده تا حالا وسط یک بازار بزرگ گم شوید؟! شده صدای لرزش استخوان‌هایتان از شدت ترس، گوش‌هایتان را اذیت کند؟! شده بی‌پناهی آوار شود روی سرتان؟! شده گریه‌هایتان لبریز شود؟! و در همین حین ناگهان صدای آشنایی آرامتان کند.

از دردشت اصفهان تا جبهه مقاومت!
۱۲:۵۵ - چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵
«منصور اخوان»، از دوستان قدیمی شهید نیلفروشان از خانواده، شخصیت، سبک فرماندهی و سال‌های همراهی با او می‌گوید

از دردشت اصفهان تا جبهه مقاومت!

برای بسیاری از مردم، نام عباس نیلفروشان پس از شهادتش شنیده شد؛ اما برای کسانی که سال‌ها او را از نزدیک می‌شناختند، این گمنامی چندان دور از انتظار نبود.

هر کدام از این‌ها  یک تکه از ایلیاست!
۱۶:۱۴ - شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵

هر کدام از این‌ها یک تکه از ایلیاست!

روی میز، چند تکه از یک زندگی ۱۷ ساله کنار هم نشسته‌اند؛ یک کارت، یک سربند، یک تسبیح، یک شیشه عطر، چند لوح تقدیر و عکسی که بیش از هر چیز، یک لبخند را به یاد می‌آورد.

گُلِ من یک نشانی  در بدن داشت…!
۱۳:۰۴ - شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵
روایت پدر و مادری که سه روز دنبال پیکر پسر ۱۷ ساله‌شان گشتند «ایلیا علیخانی»؛ پسری که نشان نوکری امام حسین(ع) روی دستش آخرین نشانی برای پیدا کردن او شد

گُلِ من یک نشانی در بدن داشت…!

پدر سه روز بود که میان نام‌ها و کدها دنبال یک نشانی می‌گشت. می‌گفتند پیکرها زیاد است، کاورها جابه‌جا شده، کدها باید بررسی شود و عکس‌ها تطبیق داده شود. اما او چیزی می‌خواست که از همه این نشانه‌ها مطمئن‌تر بود.

می‌نویسم برای همه آنهایی که جاماندند!
۱۳:۵۸ - چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵

می‌نویسم برای همه آنهایی که جاماندند!

صدای زنگ تلفن همراهش که بلند شد انگار همه اتاق را گرفت. همین‌که جواب داد، گفت: « من هم راهی شدم. میرم برای بدرقه آقا….». او حرف می‌زد و حرف‌هایش می‌شد قطره و دانه‌دانه از گوشه چشمم سُر می‌خورد و غرق می‌شد در تار و پود روسری‌ام.

شهادتش را  کنارکوره‌های داغ فولاد گرفت!
۱۳:۵۴ - چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵
رودررو با مادر شهید «عباس بهرامی» تنهاشهید مجتمع فولاد در جنگ رمضان و روایت او از راهی که از سال‌ها بندگی و خدمت پسرش گذشت و به شهادت ختم شد

شهادتش را کنارکوره‌های داغ فولاد گرفت!

ساعت هنوز به اذان صبح نرسیده بود. خانه در سکوت فرورفته بود و تنها صدای آرام رفت‌وآمد مادر برای آماده کردن سحری در فضای خانه می‌پیچید. سال‌ها بود که به این ساعت‌های سحر عادت داشت؛ به بیدار کردن پسرش برای نماز، به بدرقه کردنش تا دم در و ایستادن در تراس تا وقتی که از کوچه دور شود.

آن سحر که دنیا ایستاد…!
۱۳:۴۵ - یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵
روایت یکی از نیروهای هوافضا از ساعاتی که در میانه مأموریت، خبری همه محاسبه‌هایش را برهم زد و با شهادت آقا مواجه شد

آن سحر که دنیا ایستاد…!

بعضی خبرها صدای انفجار ندارند، اما ویران‌کننده‌تر از هر انفجاری‌اند. راوی این روایت که یکی از نیروهای هوافضا است، می‌گوید آن سحر، در انتهای تونلی که پناهگاه چند نیروی عملیاتی بود، تنها چند دقیقه خواب می‌خواست؛ اما اشک‌های همرزمش، پیش از آنکه کلمات را بر زبان بیاورد، خبر را رسانده بود.

بدرقه خورشید!
۱۴:۳۲ - چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵

بدرقه خورشید!

نُه روز از اسفند سال صفر جنگ، می‌گذشت. رمضان بود. چکیده خبرها، سرد بود. آه‌هایم مدام قد می‌کشید.دل توی دلم نبود. خبر که رسمی شد و از پشت قاب رنگی تلویزیون، شُره کرد و ریخت توی گوشم، دنیایم سیاه و سفید شد.

آخرین تماس یازده‌دقیقه‌ای…!
۱۱:۲۶ - چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵
از روزهای کودکی و قصه‌های شبانه تا ظهر هفتم فروردین ۱۴۰۵؛ روایت خواهر شهید «عباس بهرامی» که آخرین گفت‌وگویش با برادر به آخرین خاطره زندگی‌اش تبدیل شد

آخرین تماس یازده‌دقیقه‌ای…!

خاطراتش با برادر از اتاقی شروع می‌شود که شب‌ها از آن صدای قصه شنیده می‌شد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداری‌شان نمی‌شد.