۱۸ دی ۱۴۰۴، میدان شهید علیخانی اصفهان شاهد حادثهای بود که به شهادت چهار مأمور فراجا؛ شهید «محمد همتی»، شهید «حسین رمضانی»، شهید «علی خشوعی اصفهانی» و شهید «ولیاله صفری» انجامید. بررسی اسناد پرونده، گزارشهای رسمی، اظهارات شهود، اعترافات متهمان و آرای قضایی، ابعاد مختلف این حادثه و روند رسیدگی به آن را روایت میکند.
پنج روز پیش، سالروز تولدتان بود حاج احمد آقای کاظمی. شما که نیاز به معرفی ندارید حاجی، راستش غرض از نوشتن فقط عرض تبریک تولد ۶۷ سالگیتان است و کمی خوش و بش.
شهید «محمود محسنی» برای همسرش، فقط یک همراه زندگی نبود؛ مردی بود که تمام دغدغهاش در خدمت به مردم، مسجد و تربیت نسلنوجوان خلاصه میشد.
شده تا حالا وسط یک بازار بزرگ گم شوید؟! شده صدای لرزش استخوانهایتان از شدت ترس، گوشهایتان را اذیت کند؟! شده بیپناهی آوار شود روی سرتان؟! شده گریههایتان لبریز شود؟! و در همین حین ناگهان صدای آشنایی آرامتان کند.
برای بسیاری از مردم، نام عباس نیلفروشان پس از شهادتش شنیده شد؛ اما برای کسانی که سالها او را از نزدیک میشناختند، این گمنامی چندان دور از انتظار نبود.
روی میز، چند تکه از یک زندگی ۱۷ ساله کنار هم نشستهاند؛ یک کارت، یک سربند، یک تسبیح، یک شیشه عطر، چند لوح تقدیر و عکسی که بیش از هر چیز، یک لبخند را به یاد میآورد.
پدر سه روز بود که میان نامها و کدها دنبال یک نشانی میگشت. میگفتند پیکرها زیاد است، کاورها جابهجا شده، کدها باید بررسی شود و عکسها تطبیق داده شود. اما او چیزی میخواست که از همه این نشانهها مطمئنتر بود.
صدای زنگ تلفن همراهش که بلند شد انگار همه اتاق را گرفت. همینکه جواب داد، گفت: « من هم راهی شدم. میرم برای بدرقه آقا….». او حرف میزد و حرفهایش میشد قطره و دانهدانه از گوشه چشمم سُر میخورد و غرق میشد در تار و پود روسریام.
ساعت هنوز به اذان صبح نرسیده بود. خانه در سکوت فرورفته بود و تنها صدای آرام رفتوآمد مادر برای آماده کردن سحری در فضای خانه میپیچید. سالها بود که به این ساعتهای سحر عادت داشت؛ به بیدار کردن پسرش برای نماز، به بدرقه کردنش تا دم در و ایستادن در تراس تا وقتی که از کوچه دور شود.
بعضی خبرها صدای انفجار ندارند، اما ویرانکنندهتر از هر انفجاریاند. راوی این روایت که یکی از نیروهای هوافضا است، میگوید آن سحر، در انتهای تونلی که پناهگاه چند نیروی عملیاتی بود، تنها چند دقیقه خواب میخواست؛ اما اشکهای همرزمش، پیش از آنکه کلمات را بر زبان بیاورد، خبر را رسانده بود.
نُه روز از اسفند سال صفر جنگ، میگذشت. رمضان بود. چکیده خبرها، سرد بود. آههایم مدام قد میکشید.دل توی دلم نبود. خبر که رسمی شد و از پشت قاب رنگی تلویزیون، شُره کرد و ریخت توی گوشم، دنیایم سیاه و سفید شد.
خاطراتش با برادر از اتاقی شروع میشود که شبها از آن صدای قصه شنیده میشد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداریشان نمیشد.