پایداری
آوار تمام شد؛ آوارگی نه!
۱۱:۱۵ - شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
روایت علی‌اصغر ملکی بازمانده موشک‌باران محله هفتون اصفهان در جنگ رمضان؛ جوانی که در چند روز پدر، عمو، دو پسرعمو، زن‌عمو و خانه‌شان را از دست داد

آوار تمام شد؛ آوارگی نه!

آن شب قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد. «علی‌اصغر ملکی» تازه از سربازی برگشته بود، در آزمون وکالت قبول شده بود، حتی کت و شلوار خرید بود و برای روزهای آینده و شروع کارآموزی وکالتش نقشه‌ها داشت.

دختری که «بابا» را ندید!
۱۰:۲۲ - شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
روایت همسر شهید «محمد همتی» از مردی که دخترش را ندید؛ اما برای آمدنش رویا ساخته بود

دختری که «بابا» را ندید!

ساعت نزدیک پنج صبح نوزدهم دی‌ماه بود که به دنیا آمد؛ دختری که ماه‌ها پیش از آمدنش، جای خودش را در دل پدر باز کرده بود. دختری که «محمد همتی» برای روزهای بزرگ شدنش نقشه کشیده بود، برایش از آینده گفته بود، برایش آرزو ساخته بود و حتی می‌دانست اولین کلمه‌ای که دوست دارد از زبانش بشنود چیست؛ «بابا…»!

خبرنگاری میان قاب عکس‌ها و زندگی‌ها…!
۱۰:۵۰ - شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
روایت ما از سال‌هایی که پای قصه آدم‌هایی نشستیم که پیش از رفتن نشانه‌های ماندگار از خود به‌جا گذاشتند

خبرنگاری میان قاب عکس‌ها و زندگی‌ها…!

سال‌هاست وارد خانه‌هایی می‌شوم که یک اتفاق بزرگ، مسیر زندگی‌شان را برای همیشه تغییر داده است. خانه‌هایی که شاید از بیرون، شبیه هزاران خانه دیگر باشند؛ همان دیوارها، همان پنجره‌ها، همان رفت‌وآمدهای معمولی. اما کافی است پا به داخلشان بگذاری تا بفهمی اینجا یک نفر کم است.

آدم‌ها اینجا همه زندگی‌شان وقف جنگ است!
۱۱:۰۷ - چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
روایت یک نویسنده اصفهانی از سفر به «هرمزگان» و روستاهای «سیریک» و مردمانی که دور از قاب دوربین‌ها، بار پشتیبانی جنگ را به‌دوش گرفته‌اند

آدم‌ها اینجا همه زندگی‌شان وقف جنگ است!

جنگ را همیشه از خط مقدم روایت کرده‌اند؛ از سنگرها، از صدای انفجار، از دود و آتش و رزمندگانی که در برابر دشمن ایستاده‌اند. اما هر جنگ، جبهه‌ای خاموش هم دارد؛ جبهه‌ای که اگر نباشد، خط مقدم دوام نمی‌آورد.

از میدان شهید علیخانی تا پایانِ یک پرونده تلخ!
۱۱:۱۸ - چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵
مروری بر یک شب پرالتهاب و پرونده‌ای که با شهادت چهار مأمور فراجا آغاز شد و پس از طی مراحل قضایی به نقطه پایان رسید

از میدان شهید علیخانی تا پایانِ یک پرونده تلخ!

۱۸ دی‌ ۱۴۰۴، میدان شهید علیخانی اصفهان شاهد حادثه‌ای بود که به شهادت چهار مأمور فراجا؛ شهید «محمد همتی»، شهید «حسین رمضانی»، شهید «علی خشوعی اصفهانی» و شهید «ولی‌اله صفری» انجامید. بررسی اسناد پرونده، گزارش‌های رسمی، اظهارات شهود، اعترافات متهمان و آرای قضایی، ابعاد مختلف این حادثه و روند رسیدگی به آن را روایت می‌کند.

برای فرمانده ، احمد…!
۱۱:۰۸ - چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵

برای فرمانده ، احمد…!

پنج روز پیش، سالروز تولدتان بود حاج احمد آقای کاظمی. شما که نیاز به معرفی ندارید حاجی، راستش غرض از نوشتن فقط عرض تبریک تولد ۶۷ سالگی‌تان است و کمی خوش و بش.

شهیدی که هیچ کار فرهنگی را  زمین نمی‌گذاشت!
۱۰:۲۶ - شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵
«زهره کاظمی» از دغدغه‌های فرهنگی، فعالیت‌های قرآنی و دستگیری از محرومان همسرش؛ شهید «محمود محسنی» از شهدای جنگ 12 روزه اصفهان روایت می‌کند

شهیدی که هیچ کار فرهنگی را زمین نمی‌گذاشت!

شهید «محمود محسنی» برای همسرش، فقط یک همراه زندگی نبود؛ مردی بود که تمام دغدغه‌اش در خدمت به مردم، مسجد و تربیت نسل‌نوجوان خلاصه می‌شد.

«میناب»؛ روایت ناتمامی  که پایان ندارد…!
۱۴:۱۶ - پنجشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۵

«میناب»؛ روایت ناتمامی که پایان ندارد…!

شده تا حالا وسط یک بازار بزرگ گم شوید؟! شده صدای لرزش استخوان‌هایتان از شدت ترس، گوش‌هایتان را اذیت کند؟! شده بی‌پناهی آوار شود روی سرتان؟! شده گریه‌هایتان لبریز شود؟! و در همین حین ناگهان صدای آشنایی آرامتان کند.

از دردشت اصفهان تا جبهه مقاومت!
۱۲:۵۵ - چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵
«منصور اخوان»، از دوستان قدیمی شهید نیلفروشان از خانواده، شخصیت، سبک فرماندهی و سال‌های همراهی با او می‌گوید

از دردشت اصفهان تا جبهه مقاومت!

برای بسیاری از مردم، نام عباس نیلفروشان پس از شهادتش شنیده شد؛ اما برای کسانی که سال‌ها او را از نزدیک می‌شناختند، این گمنامی چندان دور از انتظار نبود.

هر کدام از این‌ها  یک تکه از ایلیاست!
۱۶:۱۴ - شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵

هر کدام از این‌ها یک تکه از ایلیاست!

روی میز، چند تکه از یک زندگی ۱۷ ساله کنار هم نشسته‌اند؛ یک کارت، یک سربند، یک تسبیح، یک شیشه عطر، چند لوح تقدیر و عکسی که بیش از هر چیز، یک لبخند را به یاد می‌آورد.

گُلِ من یک نشانی  در بدن داشت…!
۱۳:۰۴ - شنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۵
روایت پدر و مادری که سه روز دنبال پیکر پسر ۱۷ ساله‌شان گشتند «ایلیا علیخانی»؛ پسری که نشان نوکری امام حسین(ع) روی دستش آخرین نشانی برای پیدا کردن او شد

گُلِ من یک نشانی در بدن داشت…!

پدر سه روز بود که میان نام‌ها و کدها دنبال یک نشانی می‌گشت. می‌گفتند پیکرها زیاد است، کاورها جابه‌جا شده، کدها باید بررسی شود و عکس‌ها تطبیق داده شود. اما او چیزی می‌خواست که از همه این نشانه‌ها مطمئن‌تر بود.

می‌نویسم برای همه آنهایی که جاماندند!
۱۳:۵۸ - چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵

می‌نویسم برای همه آنهایی که جاماندند!

صدای زنگ تلفن همراهش که بلند شد انگار همه اتاق را گرفت. همین‌که جواب داد، گفت: « من هم راهی شدم. میرم برای بدرقه آقا….». او حرف می‌زد و حرف‌هایش می‌شد قطره و دانه‌دانه از گوشه چشمم سُر می‌خورد و غرق می‌شد در تار و پود روسری‌ام.