روز وداع یاران

هیچ وقت این محله تهران را که یکی از اقوام ساکن آن بود، دوست نداشتم. حس دل‌گیر و خفه‌کننده‌ای داشت؛ اما دیروز که این محله طبق برنامه‌ای که برای مسیر تشییع اعلام کرده بودند، مسافت نزدیکی به سمت مسیر تشییع و خیابان دماوند داشت، حس دین و قدرشناسی به آن پیدا کرده بودم و به خودم قول داده بودم که دلم را با این محله صاف کنم.

تاریخ انتشار: 20:07 - چهارشنبه 17 تیر 1405
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
روز وداع یاران

به گزارش اصفهان زیبا؛ هیچ وقت این محله تهران را که یکی از اقوام ساکن آن بود، دوست نداشتم. حس دل‌گیر و خفه‌کننده‌ای داشت؛ اما دیروز که این محله طبق برنامه‌ای که برای مسیر تشییع اعلام کرده بودند، مسافت نزدیکی به سمت مسیر تشییع و خیابان دماوند داشت، حس دین و قدرشناسی به آن پیدا کرده بودم و به خودم قول داده بودم که دلم را با این محله صاف کنم.

از خیابان دماوند که ظاهرا ابتدای مسیر تشییع بود، با انبوه مردمی که با پرچم و عکس در مسیر در حرکت بودند، همراه شدیم و تا میدان امام حسین(ع) که تصمیم داشتیم آنجا منتظر کاروان بمانیم، خودمان را رساندیم. حجم جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد و هوا گرم‌تر. از روگذر میدان امام حسین(ع) هم گذشتیم و در یکی از فرعی‌های خیابان انقلاب منتظر کاروان ایستادیم. اینترنت آن‌قدر ضعیف بود که هیچ پیام‌رسانی باز نمی‌شد تا بدانیم کاروان تشییع حالا کجاست.

کم‌کم زمزمه‌ها بلند شد که مسیر تشییع عوض شده و ظاهرا کاروان از میانه راه وارد مسیر می‌شود. جمعیت موج گرفت. همه بلند شدند و به خیل جمعیت در حال حرکت پیوستیم. حجم سنگین آن جمعیت و گرمای هوا که هر لحظه شدیدتر می‌شد، در هر موقعیت دیگری مرا یک قدم هم همراه نمی‌کرد؛ اما آن موقع حاضر بودم توی همان گرما و همان ازدحام خفه‌کننده تا آخر دنیا پیاده بروم اگر مطمئن باشم آخر، چشمم برای اولین و آخرین بار، به دیدن عزیزترین آدم زندگی‌ام روشن می‌شود؛ ولو خفته در تابوت.

همراه جمعیت مسیر را ادامه دادیم. حجم سنگین سرخی که روی پل چوبی شبیه روز رستاخیز در حرکت بود، ما را واداشت از زیر پل رد شویم. انبوه جمعیتی که از زیر پل در گذر بودند، کم از جمعیت روی پل نبود؛ اما معمولا به چشم قاب دوربین‌ها نمی‌آیند. به میدان فردوسی که رسیدیم، فشار جمعیت حرکت را کند کرده بود و تاول پاهای همسرم که تا صبح رانندگی کرده و از صبح هم پیاده آمده بود، اذیتش می‌کرد.

وقتی خواهر و برادرم که از چهارراه ولیعصر وارد مسیر شده بودند، تماس گرفتند و گفتند آن‌ها هم به شهدا نرسیده‌اند و کاروان خیلی جلوتر وارد مسیر شده، امیدمان را از دست دادیم و ‌مطمئن شدیم هر چقدر هم خودمان را از بین فشار جمعیت به جلو بکشیم و برویم، دیگر نخواهیم رسید. از میدان فردوسی برگشتیم و دنبال ایستگاه مترویی بودیم که خودمان را به همان محله دوست‌نداشتنی برسانیم. حالا دیگر نه تنها آن محله، که هیچ‌کدام از خیابان‌ها و محلات تهران را دوست نداشتم.

انگار کسی بی‌هوا توی یکی از این خیابان‌ها از پشت به ما خنجر زده بود. از جلوی سینی‌های شربت و ‌‌کیک و بطری آب‌معدنی و قاچ‌های هندوانه که جلویمان گرفته می‌شد، با بی‌اعتنایی رد می‌شدم.

خشمی توی دلم زبانه گرفته بود. این خیابان‌ها و تصمیم‌گیران برنامه‌اش به ما و خیلی‌ها مثل ما که از روز و شب قبلش توی جاده‌ها بوده‌ایم تا خودمان را به آخرین دیدار برسانیم، فکر نکرده بودند و این آخرین فرصت را از ما گرفته بودند.

خودشان از دو روز فرصت عزاداری و وداع حسابی بهره گرفته بودند و حواسشان به آدم‌هایی که از دور و نزدیک خودشان را به تهران رسانده بودند، نبود و حالا ما دلشکسته و غمگین و پرخشم توی خیابان‌هایی که بلد نبودیم، پرسان‌پرسان دنبال ایستگاه مترو می‌گشتیم.

بالاخره در شلوغی و ازدحام عجیب جمعیت خودمان را توی مترو‌ چپاندیم. خانم‌هایی که روی صندلی نشسته بودند، با زور و اصرار من را بین خودشان جا دادند. خانمی که کنارم نشسته بود، سر صحبت را باز کرد و وقتی فهمید از اصفهان آمده‌ایم، به خانه‌اش دعوتمان کرد.

جا و مکانمان را که گفتم، حس کردم دلش بیشتر از من شکست. گفت سه روز است تلاش کرده‌ام میزبان حداقل یکی از میهمانان آقا باشم و نشده. به هر مسافری برخورده‌ام، یا منزل و مکان داشته، یا فرصت ماندن نداشته و من توفیق پذیرایی از میهمانان آقا را از دست داده‌ام.حسرت فرصت دیداری که از دست من رفته بود و حسرت میزبانی از میهمانان وداعی که بر دل او مانده بود، اشک‌های هر دویمان را سرازیر‌ کرد. در یکی از کابین‌های پرازدحام یکی از متروهای تهران، دو زن کنار هم اشک می‌ریختند.

زنی که در تهران سه روز فرصت خداحافطی و وداع از عزیزش را از دست نداده بود، اما حسرت پذیرایی از مهمانان این وداع هنوز بر دلش بود و زنی که دوتا بچه را توی خانه گذاشته بود و چهارصد و چند کیلومتر راه پیموده بود، اما به اندازه ثانیه‌ای فرصت دیدار پیدا نکرده بود.

حالا تهران و خیابان‌ها و آدم‌هایش را تا همیشه دوست دارم. شهر و خیابان‌ها و آدم‌هایی که یک روز حول یک عشق مشترک، یک‌ غم مشترک و یک هدف مشترک کنار هم و شانه به شانه هم همراه شدند و تصویری خلق کردند که تا ابد در تاریخ ماندگار خواهد شد.