خانوادگی به حرفه قلمزنی روی آوردید؟
بله هشت خواهر و برادر هستیم و من و برادرهایم استاد امیر ساعی، حسین و رسول ساعی قلمزنی کارکردیم. اخویام امیرخان پنج سال است که فوت کرده و حسینآقا چند سال است که سکته کرده و در خانه است و رسول هم در تهران زندگی میکند. فرزندانمان هم قلمزن هستند و این کار در خانواده ما تقریبا موروثی است.
پدرتان چطور؟
پدرم قلمزنی کار نمیکردند؛ اما با هنر آشنا بودند. اهل شاهنامه و شعر بودند و میانهشان با عشق خیلی جور بود.
شما قلمزنی را از برادرانتان یادگرفتید؟
از اخوی بزرگم استاد امیر ساعی. خیلی مهم است که تمبر کسی را در دوران حیاتش تهیه کنند و این اتفاق برای اخوی امیر افتاد و در سال 1383 بهعنوان هنرمند نمونه انتخاب شدند. همان زمان یک عکس ایشان را در حال کار روی یک گلدان بهصورت تمبر تهیه کردند که تا آن زمان سابقه نداشت تمبری از فردی که در قید حیات است تهیه کنند.
چه زمانی قلمزنی را شروع کردید؟
از سال 1345 مشغول کار قلمزنی شدم که تا الان ادامه دارد.
کارگاهتان کجا بود؟
35 سال با اخوی امیر کار میکردم و آن موقع که من شروع به کارکردم در خیابان مدرس در کوچه مولوی منزل داشتیم و یک قسمت از خانه را برای کارگاه باز کردیم. بعد به خیابان نشاط آمدیم و در چهارراه نقاشی مغازهای گرفتیم که هنوز هم آن مغازه همانجاست و بعدها برادرم حسین آنجا کار میکرد و الان پسرش آنجاست. بعد هم روبهروی خیابان شاهعباس واحد شماره 301 آمدیم که الان پسرهای اخوی امیر آنجا هستند و حدودا 20 سالی هم هست که در این مغازه به نام نگارستان ساعی در خیابان استانداری کار میکنیم.
فرزندان شما قلمزن هستند؟
پسر بزرگم بهزاد از دوران ابتدایی با کار آشنا شد و تا الان قلمزنی میکند. دو پسر دیگرم بابک و بهادر دوقلو هستند و نگذاشتم از بچگی کارکنند و گفتم درس بخوانند، یکی مهندس عمران و دیگری مهندس معماری است. بابک که مهندس عمران است خیلی به قلمزنی علاقه دارد و بعدازاینکه مدرکش را گرفت، چند سالی است که قلمزنی را شروع کرده است.
سبک قلمزنی شما چیست؟
ما سیاهقلم کار میکنیم که سینهبهسینه از استادهای خوب اصفهان مثل استاد «حاج ابراهیم داییزاده» و استاد «حاج احمد آقا لاهیجی» به ما رسیده است. اخوی بزرگم این سبک را نزد استاد لاهیجی یاد گرفتند و ما هم از اخوی یاد گرفتیم.
چه شد عاشق کارتان شدید؟
ما در جویباره زندگی میکردیم و خیلی زندگی معمولی داشتیم و من سال اول و دوم دبستان یعنی سالهای 1342 و 43 به مدرسه کمال در نزدیکی آرامگاه کمال میرفتم که بعدها وقتی خیابان کمال ساخته شد، این مدرسه در وسط خیابان افتاد و آن را خراب کردند. مدیرمان آقای گوگردچیان بود و نسبتی هم با ما داشت. من هم شاگرد خیلی خوبی بودم؛ بهطوریکه یادم هست وقتی معلم املای من را صحیح میکرد و میدید که مرتب بیست میگیرم دفترچه من را میگرفت و بدون اینکه تصحیح کند نمره بیست میگذاشت و چند تا دفترچه بچهها را به من میداد تا تصحیح کنم. بقیه برادرهایم رفته بودند سراغ کار و مادرم خدابیامرز میگفت: «اینو بذارین درس بخونه، درسش خیلی خوبه.» حتی وقتی کلاس دوم را قبول شدم سر صف از طرف آموزشوپرورش چند تا کتاب رسمالخط و مدادرنگی و خودکارهای چندرنگ هدیه گرفتم. وقتی از محله جویباره رفتیم، برای کلاس سوم اسمم را در مدرسه سپهر نزدیک کوچه مولوی نوشتم و یکی از دوستان داداش بزرگم امیرخان به اسم آقای جعفر صامتی معلم ما بود و خیلی ذوق داشتم که در کلاس او بودم تا اینکه تابستان شد و چند روز در خانه بازی میکردم. یک روز اخوی صدایم زد و گفت: «میخواهی بنشینی سرِ کار؟» گفتم آره و یک مقدار کارکردم و چون من خیلی کوچک بودم آن دوتا داداشم خندیدند. امیرخان گفت: «میخندید اما یک روزی میشود که از همه شما جلو میزند.» حدود دو ماه تابستان را کارکردم و خیلی خوشم آمد؛ تا اینکه اخوی دومم حسینآقا به سربازی رفت و اخوی امیر به چند تا شاگردی که داشتند کاری را گفت و آنها نتوانستند انجام دهند و بعد من آن کار را یک روز ظهر با ترسولرز انجام دادم و اخوی آمد و پرسید: «این را چه کسی انجام داده؟» و گفتم من: گفت: «بیا اینجا بنشین پیش خودم» و بهاینترتیب من یک جهش پنجششساله کرده بودم. وقتی صبح اول مهر شد، میدانستم که باید به مدرسه بروم و صبح زود نشستم سرِ کار. مادرم گفت: «باید بری مدرسه» و من گفتم نمیروم و داشتیم باهم چانه میزدیم که اخوی امیر آمد و گفت «چی شده؟ پاشو برو مدرسه» و من گفتم میخواهم کارکنم و اخوی وقتیکه دید کارم خوب است گفت «بعد میفرستمش شبانه بره» کلاس چهارم و پنجم را هم شبانه رفتم و بعد هم ششدانگ مشغول کار شدم.
و عشق آمد. درست است؟
تنها چیزی که از الان تا صبح قیامت میشود درباره آن صحبت کرد عشق است. موهبتی که خداوند در وجود من گذاشته این است که عاشق این کار هستم و بعد از 55 سال هنوز هم صبح با عشق از خواب بیدار میشوم و با تعدادی پرنده در خانه سرگرم هستم. خدا لطفی در حق من کرده که علیرغم اینکه زانوهایم دیگر سابیده شده اما هنوز چشمها و دستهایم سالم است و هرروز 7 ساعت با عشق کار میکنم. اینکه حضرت علی گفتند «بزرگترین تفریح کار است» واقعا برای کسی که عاشق کارش باشد حرف تمامی است. وضعیت امروز بهگونهای است که شادی و امید و عشق لازم دارد. عشق و امید لازم و ملزوم هم است. عشق روی خون و روح آدم اثر میگذارد چه برسد به اینکه آدم از نزدیک عاشق شود. قلمزنی یک دنیاست، قلمزدنش یکجور و دیدنش هم کار همهکس نیست.
هنرمند بر اساس عشق کار میکند؟
از قدیم گفتهاند حرفی که از دل برخیزد بر دل مینشیند؛ هنرمند لقب نیست که به کسی بدهند. اگر کسی هر کاری را واقعا برای دلش انجام دهد به دلش مینشیند. مردم قضاوت میکنند و میبینند. من لازم نیست برای کارم در بوق و کرنا بزنم. من برای دلم انجام میدهم. یک کاری را که دست میگیرم تا دلم صد درصد راضی نشود دست از سرش برنمیدارم. بعضی مواقع آنقدر روی یک اثر کار میکنم که دیگر جایی برای امضایم ندارد. اصلا پول در ذهنم نیست اما متأسفانه الان افرادی را داریم که اولازهمه به فکر پول هستند و میگویند آخرِ کار چند بفروشم؟ کسی که عاشق کارش باشد هنرمند است؛ ولی هنرمند اصلی، عشق است. هر کار عالی که در دنیا انجامشده بر مبنای عشق است. فرهاد کوه بیستون را به عشق شیرین کند: « رنج گل بلبل كشيد و بوی گل را باد برد/ بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد» این واقعا حقیقت دارد. یک نفر وقتی عاشق میشود صدای سازش فرق میکند، خیلیها نوازنده زبردست هستند اما آنکسی که با عشق میزند روی سیم دیگری به نام عشق ساز میزند.
روی فلز خاصی کار میکنید؟
نوع فلز برای من مهم نیست، من روی فولاد، آهن، مس و نقره کارکردم و مهم کاری است که انجام میدهم. از قدیم سبک سیاهقلم را اول روی نقره کار میکردند و الان که نقره خیلی گران شده روی برنج و مس به سبک سیاهقلم کار میکنند و سیاه میکنند اما اصل سیاهقلم روی نقره انجام میشد.
برای قلمزنی به چه نوع طرحهایی علاقه دارید؟
بیشتر داستانهای نظامی را طرح میزنم مثلا خسرو شیرین، شیرین و فرهاد، بهرام و گلاندام. به طراحی داستانهای ایرانی علاقه دارم.
با توجه به تجربه شما استقبال کشورهای دیگر از آثار قلمزنی چگونه است؟
قلمزنی از زمان هخامنشیان و ساسانیان وجود دارد و بعد در زمان صفویه به اوج رسید؛ ولی در هیچ زمانی به کاملی کارهایی که ما الان انجام میدهیم نبوده است. در هیچ جای دنیا کسی نیست که ازنظر قلمزنی رقیبی برای ایران باشد؛ یعنی کار ایران یک سر و گردن از تمام دنیا بالاتر است و خوشبختانه ما در تمام نمایشگاههایی که میرفتیم بیشتر افرادی که میآمدند و بهطور حرفهای نگاه میکردند هنرمندانی بودند که از کشورهای دیگر به نمایشگاه آمده بودند. آلمان تجربه خیلی خوبی داشتیم، چون آلمانیها تا چیزی را نفهمند آن را نمیخرند. در اروپا از هر کاری آن را که بهترین است میخرند؛ چه فرش باشد چه قلمکار و خاتم و قلمزنی و دیگر رشتهها. اروپاییها با فکر خرید میکنند ولی کشورهای عربی و خاور دور چیزهای زرقوبرقدار را دوست دارند. بهمرور هم ما سلیقه آنها را شناختیم و هم آنها ما را شناختند؛ ولی متأسفانه هزینههایی را به عهده ما گذاشتند و مثل یک بچه که تازه راه افتاده است بهجای اینکه دستش را بگیرند بار هم روی دوشمان گذاشتند. مثلا گفتند باید ارز را برگردانید و تعهد ارزی میگرفتند. یک روزی رسید که ما دیدیم دیگر قدرت شرکتکردن در نمایشگاه را نداریم. بنابراین اداره از تجربههای ما استفاده کرد و صنایعدستی را به خرج دولت به نمایشگاههایی میفرستاد که ما چند سال تجربه به دست آورده و ارتباط گرفته بودیم. در ظاهر میگفتند که برای معرفی صنایعدستی میروند، ولی درواقع برای تجارت میرفتند و کاری که ما باید مثلا 60 مارک میفروختیم تا هزینههایمان را برگردانیم آنها دو غرفه آنطرفتر 6 مارک میفروختند و مشتریها میگفتند چرا قیمت شما با آنها فرق دارد؟ ما میگفتیم آنها دولتی است ولی ما با هزینه خودمان است. خیلی از مشتریها آنقدر شعور داشتند که بازهم از ما خرید میکردند ولی نمیشد در برابر این کار دولت مقاومت کرد. همین باعث شد که ما دیگر در نمایشگاه شرکت نکردیم؛ اما خدا را شکر کارِ ما هیچوقت تجاری نبوده و همیشه مجموعهدارهای خوب در ایران بودهاند و مشتریهای قدیمیمان در خارج هم هستند که اگر راه باز باشد میآیند.
چرا قلمزنی نسبت به سایــــــر صنایعدستی رواج بیشتری دارد؟
چون ما بیشتر چیزهای مصرفی درست میکنیم. پیاله، سینی، ظروف میوهخوری، بشقاب، گلدان، چایخوری و قوری هر چیزی که در زندگی کاربرد دارد در قلمزنی هم درست میشود. خوشبختانه الان دوباره در خانوادههایی که مرفه هستند کار نقره باب شده و در جهیزیه قرارگرفته است.
به کتاب علاقه دارید؟
من شعر را خیلی دوست دارم و کتابهای تاریخی هم میخوانم. سعی میکنم شبها یک ساعت کتاب بخوانم. خیلی خوب است که آدم حتی رمان هم بخواند.
اثری از شما در موزهها هم وجود دارد؟
بله یک گلدان در موزه لوور فرانسه هست. البته کار شاخصی هم نیست یک کار معمولی است، اما امضای من روی آن است.
هنرجوی نمونهای داشتهاید؟
پسرم بهزاد خیلی خوب و با عشق کار میکند. آقای اکبر سهیلی هم خوب است. اما من واقعا متأسف هستم که الان شرایط بهگونهای است که کسی نمیتواند برای دلش کارکند و خلاقیتش را بروز دهد. آنهایی که دارند برای جیبشان کار میکنند کم میآوردند؛ چه برسد به اینکه کسی که برای دلش کارکند. مگر کسانی مثل ما که سالها کارکرده و اندوختهای داشته باشند که البته بیشتر اندوختهشان هم مربوط به قبل است. ما میتوانیم برای دلمان کارکنیم ولی یک جوان نمیتواند، چون امکاناتی ندارد.
من از بچگی نظرم این بود که وقتی کسی زحمت میکشد باید خوشش هم باشد. خدا به من بهترینِ هر چیزی را داد، ولی اینکه الان ناراحتم برای خودم نیست و من همیشه خدا را شکر میگویم. من خودم هیچ کمبودی ندارم و هنوز هم عشقم را انجام میدهم و همهچیز را در حد خودم دارم. ولی برای جوانها ناراحتم، این حقشان نیست.
نسل شما خاص و متفاوت بود، چرا؟
پیشازاین در این چهارباغ صدا قهقهه در آنطرف و اینطرف و وسط خیابان میآمد و مردم شاد بودند و شورونشاط داشتند، اما متأسفانه الان مردم ایران شورونشاط ندارند و همه افسرده هستند. ما قبلا از دو ماه مانده به عید صبح پنجشنبه سر کار مینشستیم تا صبح جمعه 24 ساعت کارمیکردیم تا سفارشها را تحویل دهیم و البته بانشاط و خنده و عشق هم کار میکردیم و صبح جمعه به حمام اول محلهمان میرفتیم و بعد هم سینما بود و تفریح و اصلا احساس خستگی نمیکردیم، چون نشاط بود، اما الان جوان شب تا صبح در اینترنت است و صبح تا ظهر میخوابد و علت آن ناامیدی و عدم نشاط در جامعه است. تا بستر آماده نباشد نمیتوان کاری انجام داد. هرکس باید با عشق و دلخوشی کارکند. در این 55 سالی که من کارکردم هیچوقت بازار به این بدی نبوده است؛ بهطوریکه ما گاهی تا شش ماه دشت نمیکنیم، اما چون عشق داریم بازهم کار میکنیم، ولی یک جوان نمیتواند شش ماه دشت نکند، بیاید در این حجره چهکارکند؟ 10 تومان پنج سال پیش با 10 تومان الان را ببینید چه شده است! آنقدر جوان مشغله فکری دارد و فشار روی اوست که دنبال نبوغ نمیرود.
چه بستری لازم است؟
شورونشاط لازم است، جوان باید امید و نشاط داشته باشد. من وقتی 19ساله بودم بدون اینکه کسی به من کمک کند یکخانه 250 متری خریدم و آخرینمدل ماشین زیر پایم بود و در 21سالگی هم ازدواج کردم؛ الآن یک پسر 19ساله در شرایط فعلی چطور میتواند یک مسکن فراهم کند؟! باید جوانها تأمین فکری هم داشته باشند تا بتواند به دنبال نبوغ بروند. الان هیچ بستری برای بچهها آماده نیست.
مشکلات صنایعدستی را در چه چیزهایی میدانید؟
یا باید اجناسِ ما صادر شود یا مانند گذشته که درودیوار این شهر پر از توریست بود و صنایعدستی میخریدند درها را باز کنند تا توریست بیاید؛ ولی حالا نه میشود صادر کرد و نه توریستی میآید. مثل این است که شما مغازه لوکس و عالی داشته باشی و چراغهایش را خاموشکنی و در آن را ببندی، آیا من در این مغازه پیشرفت میکنم؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟! تا در مغازه شما باز نباشد و تا چراغت روشن نباشد نمیتوانی حرکتی انجام دهی. مشکل ما این است که یکی از لوکسترین کشورهای دنیا، یکی از خوش آبوهواترین کشورهای دنیا و بهترین مردم دنیا را داریم ولی متأسفانه در مغازهها بسته است. «عنقریب است که از ما اثری باقی نیست/ جام بشکسته و میریخته و ساقی نیست» اصفهان در همه چیز در دنیا نگین است، چرا باید درب آن بسته باشد؟ چه گناهی کردهایم که نباید با دنیا ارتباط دوستانه داشته باشیم؟! بچههای ما به گردن این مملکت و مسئولان حق دارند و باید فکری برای رفاه این جوانان بکنند. این جوانان مثل جوانان دنیا حق دارند از بهترین شرایط و بهترین تکنولوژیها استفاده کنند.
آیا اتفاق افتاده که شگردی در کارتان را آموزش ندهید؟
من حتی اگر یک افغانی بیاید و درباره کارم سؤال کند همانطور که به پسرم یاد میدهم به او هم یاد میدهم. هر چیزی در این دنیا ولیمهای دارد. وقتی کسی خانه نو میخرد ولیمه میدهد، به سفر مکه و کربلا میرود یا بچهدار میشود ولیمه میدهد. کاری که خداوند به ما میدهد در اصل عشق است که خدا در وجود آدم میدمد. عشق چیزی نیست که من خودم انتخاب کنم. عشق برای هرکسی بهنوعی پیش میآید. ولیمه این عشق برای من این است که باید به فرد دیگری کمک کنم و با میل به کس که میخواهد یاد بدهم. فرق انسان با حیوان در همین چیزهاست. خیلی سال پیش در یک کتاب خوانده بودم که قفسهای گرد درست میکردند و چند سوراخ ایجاد میکردند و میمون را در آن میگذاشتند و یک نارگیل هم در وسط قفس قرار میدادند. وقتی میمون این نارگیل را میگیرد، چون حجم دستش بیشتر میشود نمیتواند نارگیل را بیرون بیاورد و جیغ میزند و بااینکه زنجیر به گردنش یا چوب به دستش میزدند اما میمون نارگیل را رها نمیکند تا جان خودش را آزاد کند! افرادی هم که فنی را به کسی یاد نمیدهند درکشان در حد آن میمون است و با آن میمون هیچ فرقی ندارند. متأسفانه در قدیم چنین افرادی بودند و الان هم زیاد هستند. درحالیکه من معتقدم زندگی مثل چاه آب است که هرچه از این چاه آب بکشی چشمههایش باز میشود و هرچه ببخشی خدا بیشتر به تو میدهد، اما اگر بترسی و درب بهترین چاه آب دنیا را ببندی و از آن بهرهبرداری نکنی خشک میشود. باید ولیمه هر کاری را دارد.
بهعنوان چهره ماندگار هم انتخاب شدید؟
بله در زمان آقای احمدینژاد درجه یک هنری هم گرفتم. ما قلمزنی را به خیلی جاها رساندیم و از همه مقامات ایران تقدیرنامه داریم اما چهره ماندگار این مملکت با ماهانه یکمیلیون و نیم بازنشسته شده است! من خدا را شکر میکنم چون برای دل خودم کار میکنم و یک میلیون و پانصد هزار تومان برای من رقمی نیست، ولی این کار بیحرمتی است و نباید اینطور باشد. ما که در تمام دنیا پرچم ایران را بالا بردیم و بهراحتی میتوانستیم در هر جای دنیا زندگی کنیم، اما اینجا ماندیم. من 55 سال کارکردم و الان میگویند شما 16 سال در بیمه سابقه دارید!
سال 1383 در نمایشگاه اکسپوی ژاپن شرکت کردم و هنرمند اهل روسیه هم آنجا بود که پاپیهماشه میکرد و من او را در مونیخ آلمان هم دیده بودم و کارهای خیلی خوبی در پاپیه ماشه انجام میداد و از کار یکدیگر خوشمان آمده بود. یک روز به من گفت که «دولت چه امکاناتی در اختیار شما گذاشته؟» من گفتم هیچی ما اینجا هم با خرج خودمان میآییم و تازه دولت رقیبمان هم شده. تو چطور؟ گفت: «دولت به من میگوید هر وقت حالش را داری کارکن و هر کاری دلت میخواهد بساز، ما آنها را نمیفروشیم و همه آنها به اسم خودت در موزه ثبت میشود و هرماه هم یک چک سفید میفرستند و میگویند هرچقدر لازم داری پر کن. دو پسر هم دارم که یکی از آنها از طرف دولت در ایتالیا بورسیه شده است.»
این حکایت هنرمندان کشور روسیه است، اما ما عاشق ایران و عاشق این کار هستیم. بارها کشورهای دیگر به ما پیشنهاد دادهاند که در آنجا کارکنیم. وضعمان الان این است که با 16 سال سابقه بازنشسته شدهایم! برای من رفتن به آلمان مثل آب خوردن بود و تمام امکانات را میدادند، اما روحیه من طوری است که عاشق همین کوچهپسکوچههای جویباره هستم و بیش از دو ماه در اروپا نمیتوانم بمانم؛ بهطوریکه حتی دلم هوای رفتگر محله را هم میکند. در اتریش یک نفر پیشنهاد کرد برای مدت یک سال لوازم زین و یراق سلطنتی اتریش را بسازم و هر امکاناتی که لازم داشتم را در اختیارم میگذاشت، اما من گفتم روحم برای اصفهان و بچههایم پر میزند. اما بازهم خدا را شکر… .



