مردی از دیار کویر

یکی از سرمایه‌های معنوی شهر اصفهان که می‌توان به عنوان میراث فرهنگی ناملموس این شهر از آن یاد کرد، استادکاران معماری سنتی هستند. افرادی که مهارت ساخت‌وساز بنا را در میان بده بستان‌های شفاهی و تجربی از استادان قدیمی خود آموخته‌اند و بی آنکه کتابی به دست بگیرند و فنون تئوری هنر معماری را در هیچ دانشگاهی بیاموزند، جزئیات این هنر را به بهترین شکل ممکن در کنار استادکاران خود آموخته‌اند. به قول خودشان از دوران کودکی و نوجوانی زیر نظر «اوسّاکار» «پادویی» کرده‌اند. آب و جارو کرده‌اند، برای اوستا چای ریخته و غذایش را آماده کرده‌اند و در این رفت و آمدها، فوت و فن کار را از او آموخته‌اند.

تاریخ انتشار: 12:44 - سه‌شنبه 12 مرداد 1400
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه

این روند آموزشیِ ارزشمند که گاه بیش از ساعت‌ها کلاس درس نتیجه بخش است و می‌توان به عنوان حلقه مفقوده سیستم آموزش علم معماری در دانشگاه‌های امروز از آن یاد کرد، استادکاران بنّا و معمار زیادی را به شهر اصفهان بخشیده که هرچند تعداد زیادی از آن‌ها دیگر در قید حیات نیستند، اما هنوز در گوشه و کنار شهر می‌توان ردشان را پیدا کرد و از میراث ارزشمندی که در ذهن و دست‌هایشان دارند، بهره مند شد.

مردی از دیار کویر

مردمان سرزمین‌های کویری با خاک انسی دیرینه دارند و گویی تعاملی دوسویه میان این دو برقرار است. همانطور که انگشتان آن‌ها قادر است از خاک بی شکل و حالت شمایلی حیرت انگیز بسازد، گویی خاک هم خودش را به نحوی در میان دست‌های آن‌ها جای می‌دهد و با زبانِ بی‌زبانی رمز کمال خودش را در گوش آن‌ها زمزمه می‌کند!

یکی از مردان سرزمین کویری اصفهان که بیشتر از پنج دهه از عمرش را صرف یادگیری و آموزش فنون هنر معماری کرده و آثار ارزشمندی را هم از خود به یادگار گذشته است، استاد «اسداله زهیری هاشم‌آبادی» یکی از مفاخر معماری کهن ایرانی است که در اوایل دهه سی شمسی در روستای هاشم‌آباد از توابع بخش بن رود شهرستان اصفهان زاده شده است. اشتیاق فراوان به آب و خاک و آموختن مهارت بنایی، او را در هجده سالگی به تهران کشانده تا نزد استاد «حسن معمارپور» از اساتید بنام معماری در تهران آغاز به شاگردی کند. او با مرور خاطراتش از آن سال‌ها می‌گوید: «در روستا کسی نبود که بنایی یادم بدهد. این شد که اول راهی اصفهان و بعد هم تهران شدم و گذارم افتاد به استاد معمارپور که آن روزها اسم و رسمی داشت برای خودش. او به شاگردی قبولم کرد و باهم در کارخانه فخر ایران مشغول به کار شدیم…»

بنّایی در حسینیه ارشاد و مسجد سپه‌سالار

استاد معمارپور که مرمتگر کاخ گلستان، کاخ سعدآباد، مسجد آیینه و حسینیه ارشاد بوده، شوق و استعداد به کار را به سرعت در شاگرد جوانش تشخیص می دهد و او را برای انجام کارهای بزرگتر مهیا می‌کند. به این ترتیب پای اسدلله زهیری به حسینیه ارشاد باز می‌شود: «خدا رحمت کند استاد معمارپور را. مردم بزرگی بود. من بیشتر از پدر و مادرم به او مدیونم. توی کار خیلی مهارت داشت. وقتی فهمید جوان بااستعدادی هستم، گفت حیف است که همین کارهای عادی را انجام بدهی و تو باید بروی روی داربست. به‌جز بنایی، کاشی‌کاری، طراحی و نقاشی در بناهای تاریخی را هم یادم داد. بعد هم پایم را به حسینیه ارشاد باز کرد و یک کار بنایی در آنجا به عهده گرفتیم. یادم هست که چند باری آقای علی شریعتی و شهید مطهری را هم آنجا دیدم. آن موقع نمی‌دانستم این‌ها آدم‌های مهمی هستند، اما بعدها فهمیدم چقدر معروف‌اند و مردم دوستشان دارند.»

این مشارکت و همدلی استاد و شاگردی باعث می‌شود که اسدالله زهیری همراه با استاد معمارپور کار در مسجد سپه‌سالار تهران را هم بر عهده بگیرد: «سال 50 بود که اوسّا معمارپور کار در مسجد سپه‌سالار را پیشنهاد داد و باهم رفتیم آنجا. بعدازآن هم دیگر تا همین امروز کار در مسجدها، حسینیه‌ها و امامزاده‌ها رزق و روزی‌ام شده. رزقی که برکت زندگی‌ام شده و با آن توانستم هشت فرزندم را بزرگ کنم و به ثمر برسانم…»

بازگشت به هاشم‌آباد…

زندگی مجردی در تهران و شاگردی نزد استاد معمارپور طولی نمی‌کشد که آقای زهیری قصد بازگشت به دیار خودش را می‌کند و راهی هاشم‌آباد می‌شود: «سال 50 دو سال از ماندنم در تهران گذشته بود که دیدم دیگر به تنهایی از پس انجام ‌کار برمی‌آیم. معروف شده بودم به «اوس اسدله». همان سال مردم هاشم‌آباد از من خواستند برگردم و حسینیه روستا را سفید کنم. وقتی روی داربست بودم یکی از پیرمردهای روستا که همنام خودم بود آمد گفت زیر طاق بنویس: «نوشته است در این طاق پورِ سیف‌الله، اسدالله سنه 1350». سیف‌الله نام پدرم بود. این اولین بار بود که اسمم را روی کارم می‌نوشتم. انگار آن روز عشق و علاقه‌ام به کار هزار برابر شد. یک اثر گل لچکی دیگر هم در این روستا کار کردم که اسمم را رویش نوشتم. اما دیگر روی هیچ‌کدام از آثارم اسمم را ننوشتم.»

سفر به عراق…

سفر به عراق بخش دیگری از خاطرات سال‌های فعالیت استاد زهیری است که درباره آن می‌گوید: «من در هاشم‌آباد بنّا بودم و گوسفند هم داشتم. یک روز که گوسفندهایم را به بیابان برده بودم به من زنگ زدند و پرسیدند می‌توانی بروی عتبات برای کار؟ خیلی خوشحال شدم. همان روز رفتم اصفهان و ثبت‌نام کردم و چند وقت بعد هم راهی شدم. تا چهار سال هرچند وقت یک‌بار می‌رفتم آنجا برای کار. مرمت حرم حضرت مسلم ابن عقیل و حرم حضرت مختار را انجام دادم. در بین‌الحرمین هم کارهایی انجام دادم که همه‌شان افتخاری بود و برکتش به زندگی خودم برگشت.»

شاگردهایم مهارت خودم را ندارند

استاد اسدالله زهیری شاگردان زیادی تربیت‌کرده، اما معتقد است هیچ‌کدام از آن‌ها مهارت خودش را در کار ندارند: «خیلی‌ها به من می‌گفتند هرچه را می‌دانی به شاگردهایت یاد بده تا علمت با خودت زیرخاک نرود. من هم شاگردهای زیادی تربیت کردم سه تا از پسرهایم بنا شدند و کار را از خودم یاد گرفتند. کارشان را هم قبول دارم. هرچند هنوز جسارت بعضی کارها را ندارند. مثلاً چند وقت پیش یک طاق 10 در 10 در ورزنه زدم که کسی جرئتش را ندارد برود روی داربست و آن را بسازد.»

یکی از شگفتی‌های کار استاد زهیری این است که مثل خیلی از معمارهای هم‌نسلش روی صندلی هیچ کلاس و کارگاهی ننشسته و هرچه را می‌داند به‌صورت تجربی و شفاهی آموخته است. او همه طراحی‌ها و کتیبه‌ها را به‌صورت ذهنی محاسبه می‌کند. از آثار قابل‌تحسین استاد زهیری می‌توان به مرمت گنبد تاریخی مسجد برسیان متعلق به ‌عصر سلاجقه (حدود ۹۰۰ سال قبل)، نقاشی گنبد امامزاده اسحاق هرند و مرمت قسمت‌هایی از کاروانسرای شاه عباسی ورزنه (متعلق به ۵۰۰ سال قبل) اشاره کرد. او همچنین در ساخت گنبدهایی با عرض ۱۲ متر تجربه‌هایی موفقی داشته که ازجمله آن‌ها ساخت بناهای جدیدی با سبک معماری سنتی مانند آسیاب حنا و آسیاب شتر است.

استاد زهیری از اینکه دانشجویان برای آموختن فوت و فن معماری و ساخت‌وساز به او مراجعه کنند هم استقبال می‌کند و می‌گوید: «تا به حال کسی از من نخواسته برای آموزش به کارگاه یا دانشگاهی بروم. در حالیکه نکته‌های زیادی در ذهنم دارم که می‌توانم به اهل این حرفه آموزش بدهم. چند وقت پیش که بر روی داربست مشغول کار بودم چند دانشجوی جوان آمدند و سوالاتی از من درباره نحوه ساخت گنبد پرسیدند. من هم کامل و دقیق جوابشان را دادم. چون فکر می‌کنم باید تا قبل از اینکه از دنیا بروم و دانشم را هم با خودم ببرم، این مهارت را به دیگران یاد بدهم.»

او ادامه می‌دهد: «کار ما فرق زیادی با کار دانشجوهایی دارد که می‌خواهند در کلاس درس آموزش ببینند. آن‌ها تجربه ما را ندارند چون تا وقتی دست به خاک و آب و گِل نزنند، معمار نمی شوند. من یک آدم کاملاً بی‌سوادم ولی در ذهنم همه جزئیات طراحی و ساخت بنا را می‌دانم. پس آن‌ها باید بیایند از ما کار و تجربه یاد بگیرند و در کنار ما دست‌به‌کار ببرند. مثلاً چند وقت پیش برای ساخت بنایی مرا برده بودند. یک زن و شوهر معمار هم آورده بودند که تحصیل‌کرده بودند و یکی‌شان هم دکتری معماری داشت. قرار بود برای آن ساختمان جایی برای آسانسور در نظر بگیرند. آن‌ها می‌گفتند نمی‌شود و این فضا برای آسانسور درنمی‌آید. وقتی آن‌ها رفتند من مشغول کار شدم و جای آسانسور را خیلی درست و دقیق درآوردم! فردا که آمده بودند با تعجب پرسیده بودند چه کسی این کار را کرده؟! خلاصه که ساخت‌وساز بدون کار تجربی و عملی نتیجه‌ای ندارد…»