پدرم از راه میرسد. خدا را شکر میکنم و میخواهم همراهش سوار اتوبوس شوم. پلههای اتوبوس خیلی بلند است. پدرم با دست بلندم میکند. میله اتوبوس را میگیرم. بین جمعیت گیر افتادهام. هراس گمشدن دارم. چند ایستگاه بعد اتوبوس خلوت شده است. یک صندلی تک نفره خالی است. از صندلی بالا میروم و روی صندلی مینشینم. اتوبوس ناگهان ترمز میکند؛ اگر پدرم حواسش نبود از روی صندلی پرت شده بودم. ترسیدهام! گوشهکنار پنجره را گرفتهام؛ ولی فایده ندارد. با هر ترمز حس پرتشدن دارم.
از اتوبوس پیاده میشویم. به سمت پارک میدوم. هنوز کمی هوا گرم است. سراغ محوطه اسباببازیهای پارک میروم. اول سرسره! دستم را به کنارههای سرسره میگیرم که بالا بروم. دستم میسوزد. منصرف میشوم. تاب بهتر است. روی تاب که سوار میشوم پدرم تاب را هل میدهد. هر بار که تاب بالا میرود، نور خورشید چشمم را اذیت میکند. از تاب پیاده میشوم. صبر میکنم خورشید برود و هوا خنکتر شود. چند بچه دیگر هم از راه رسیدهاند. سه تا از بچهها رفتهاند سوار تابها شدهاند. هرچه منتظر میمانم پیاده نمیشوند! مهم نیست. میروم با بقیه بچهها گرگی بازی میکنم.
گرگی بهتر از تاب است. دنبال هم میدویدیم و میخندیدیم. خوشحالم که چندتا دوست جدید پیدا کردهام. چندتا آدم بزرگ آن طرف روی چمن نشستهاند. عصبانیاند. سر ما داد میزنند که سروصدا نکنیم! انگار همان تاب بهتر بود. بروم سراغ تاب. تاب پر است. اصلا برویم خانه.
دست پدرم را میگیرم و از پارک بیرون میرویم. ایستگاه اتوبوس کمی دور است. میرویم آن طرف خیابان. توی پیادهرو مرتب موتور رد میشود. پدرم کولم میکند. به ایستگاه اتوبوس میرسیم. نیمکت ایستگاه پر است! خیلی خستهام. نای ایستادن ندارم. کنار ایستگاه روی زمین مینشینم. پدرم از روی آسفالت بلندم میکند و در بغلش میگیرد. هم پدرم خسته شده و هم من گرمم شده است. اتوبوس نمیآید. تاکسی میگیریم. بالاخره به خانه میرسیم. چندتا از بچههای همسایه دارند بازی میکنند. به خودم میگویم همینجا بازی کنم بهتر است. ناگهان همسایه در خانهاش را باز میکند و شروع میکند به دادوبیداد کردن! بچهها که حسابی ترسیدهاند میروند خانهشان…
من کجای این شهر میتوانم بازی کنم؟ انگار شهر شما شهر من نیست…



