مادرم آموزگار بود

حتماً تا به حال کودک یک ساله‌ای که به تازگی یاد گرفته اشیا را در دست بگیرد دیدهاید. بچهها اینجور وقت‌ها همه چیز را با دقت نگاه میکنند، ممکن است ساعتها زیر و رویش کنند و اگر مراقب نباشید هرچه را در دستشان هست، بدون محدودیت به دهان ببرند. چه یک سیبِ سبز، چه منگولهی کلاهِ بافتنی و چه دُمِ گربهی پشمالویی که به عنوان حیوان خانگی نگه میدارید. بچهها همه چیز را میکاوند چون نیرویی قدرتمند درونشان میگوید که همه چیز جدید است، همه چیز خارقالعاده است و همه چیز را باید کشف کرد.

تاریخ انتشار: 17:01 - سه‌شنبه 11 آبان 1400
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه

یوستین گوردر، معلم فلسفه‌ی نروژی و نویسندهی کتاب معروفِ «دنیای سوفی» به تعبیری مینویسد انسان‌ها همچون موجودات ریزی در تنِ یک خرگوشِ شعبدهبازی هستند. نوکِ موهای خرگوش به دنیا می‌آیند و آرام آرام در تنش میخزند و تا پایان عمر در همان تاریکی باقی میمانند. اما تفاوتِ یک فیلسوف همینجاست. فیلسوف همیشه نوک موها باقی میماند و تا پایان عمر مثل یک بچه از هرچیزی در این دنیا حیرت میکند. البته که گوردر با این تعبیر میخواهد به زیبایی و سادگی مفهومِ عادت را به ما یاد دهد. چرا که اگر ما در ده، بیست یا سی سالگی کمتر و کمتر از تماشای یک سیبِ سبز، منگولهی کلاه بافتنی یا دُمِ گربهی پشمالویمان هیجانزده می شویم به این معنا نیست که اینها عجیب، تماشایی یا تفکربرانگیز نیستند، بلکه فقط به این معناست که ما به دیدنشان «عادت» کرده یا به عبارتی به عمقِ تاریکِ موهای خرگوش خزیدهایم.

همهی اینها را گفتم تا برسم به رازی که دیشب به آن پی بردم. رازی در مورد مادرم. زنی 64 ساله و آموزگارِ بازنشسته که این اواخر با همهگیریِ کرونا و ایجاد فاصلهها و محدودیتها او هم مثل بسیاری دیگر از اعضای جامعه بیشتر از قابلیتهای فضای مجازی استفاده میکند و یکی از علایقش به اشتراک گذاشتنِ عکسهای زیبا با سایر اعضای خانواده است. من همیشه باحوصله عکسهایی را که مادر برایمان میفرستد، نگاه می‌کنم و لذت میبرم، اما دیشب علاوه بر لذت فکرم هم درگیر شد. یکی از عکسها خوشهای زرشک تازهی خراسان را در زمینهای تار شده از یک کشتزار سرسبز نشان میداد. عکسی که در عین سادگی بسیار زیباست، اما به دقت زیادی برای متحیر شدن نیاز دارد.

دیدنِ این عکس مجموعه‌ای از ارتباطِ ما بچه‌ها با مادر را برایم تداعی کرد. از آن سالهای دوری که برق می‌رفت و مادر دستمان را میگرفت و به حیاط میبُرد تا از تماشای آسمانِ شب در غیابِ نورهای مصنوعِ بشر بینصیب نمانیم؛ تا هر بهار که سبدی برمیداشت و دورِ بوتههای گلمحمدی در حیاط میچرخید و چنان چیدنِ گلها سرمستش میکرد که انگار دنیا والاترین هدیهاش را تقدیمش کرده؛ تا همین حالا که وقتی انگورهای باغچه میرسند به دانههای انگور که نور خورشید در هرکدامشان شکسته نگاه میکند و اگر خوب گوش کنی زیر لب میگوید: تبارکالله!

راز مادرم همین بود. همین عشق به زندگی، و نه فقط به اتفاقات بزرگش یا وقتی آرام و زیبا و شاد است، که به ذره ذره‌ی زندگی با همه‌ی معمولی، تکراری یا حتی گاهی تلخ بودنش. فکر کنم فهمیدم که تمام ناملایمات زندگی را چطور تاب آورد و هر بار که پولکِ براق را به مخملی سبز کوک میزد، یا وقتی در هر شرایطی سرِ سالِ نو سبزههای نورستهی نوروز را توی طاقچه ردیف میکرد، یا وقتی با حوصله به تکلیف‌های شاگردهای سالمندش که تا قبل از پاندمی داوطلبانه خواندن و نوشتن یادشان میداد نگاه میکرد، داشت در سکوت و بدونِ هیاهو به ما هم درس میداد. درسِ فلسفهای که حالا هر کدام از ما بچهها برای تاب آوردن در ناملایمات به آن محتاجیم. درسِ عشق ورزیدن به زندگی. همین زندگی، که تلخ و شیرینش خارق‌العاده، عجیب و متحیرکننده است.