خانه‌به‌خانه در خرمشهر جنگیدیم!

هفته گذشته بخشی از خاطرات ناخدا یکم تکاور دریایی حسن مسعودی، فرمانده اسبق تکاوران نیروی دریایی را خواندیم. او در اولین روز آغاز جنگ به همراه گردان یکم تکاوران دریایی عازم خرمشهر می‌شود؛ روزها در خرمشهر خانه به خانه می‌جنگد و سپس به‌عنوان فرمانده شناورهای هجومی و قایق‌های تندرو به همراه کارکنان خود اجرای کمین می‌کنند، تردد نیروهای دشمن را مختل می‌کنند و درنهایت دشمن را لحظه‌ای آسوده نمی‌گذارند. برای ناخدا یکم تکاور دریایی حسن مسعودی، درد و مصیبت پرپر شدن جوان‌ها در آن زمان بیش از همه سخت و سنگین است و شجاعت و دلاوری بچه‌ها شیرین‌ترین یادگار آن روزها. به خودش می‌بالد و بی‌نهایت خدا را شاکر است که این لیاقت را نصیب او کرده تا بتواند وظیفه خودش را به ناموس و وطنش ادا کند و امروز هم می‌گوید هر زمان، هرجا چشم ناپاک به مام وطنم دوخته شود، آن چشم را از حدقه درمی‌آورم.

تاریخ انتشار: 02:24 - پنجشنبه 25 فروردین 1401
مدت زمان مطالعه: 8 دقیقه
تکاوران نیروی دریایی پس از مقاومت در خرمشهر چه کردند؟
گروهان عملیات ویژه برای شروع عملیات‌های دریایی به بوشهر بازگشتند. عمده نیروهای تکاور هم بعد از تجدید سازمان برای بازپس‌گیری جاده آبادان_ ماهشهر که توسط عراقی‌ها مسدود شده بود، وارد عمل شدند. به مدت شش ماه سنگرنشینی کردند، گام‌به‌گام جلو رفتند و پس از بازکردن جاده آن را تحویل نیروی زمینی دادند و برای مأموریت‌های دریایی بازگشتند و بزرگ‌ترین عملیات دریایی ما هفتم آذر سال 59 شکل گرفت.
عملیات مروارید؟
بله. هفتم آذرماه با پیروزی غرورآفرین عملیات مروارید، نقطه عطفی در تاریخ دفاع مقدس و خودباوری نیروی دریایی محسوب می‌شود و به فرمان امام امت این روز به نام روز «نیروی دریایی» نام‌گذاری شد. حدود 30 تن از کارکنان شجاع ازجمله شهید تکاور، میر مسعود حسینی بر روی ناوچه به شهادت رسیدند. امام (ره) در وصف 7آذر گفتند نتایج این عملیات غرورآفرین انهدام کامل نیروی دریایی عراق و پایانه نفتی، ساقط‌شدن 11 فروند جنگنده عراقی و حفظ و تداوم صیانت دریایی بود و گستردگی و اهمیت عملیات مروارید به‌گونه‌ای بود که موجب اقتدار و سیادت دریایی کامل جمهوری اسلامی ایران در دریا شد و دشمن تا پایان جنگ تحمیلی توان خارج‌شدن از کمینگاه‌های خود را نداشت. بعد از عملیاتمروارید عملیات‌های دریایی بسیاری انجام شد.
در عملیات‌های دریایی چه اقداماتی انجام می‌دادید؟
من به‌عنوان فرمانده شناورهای هجومی و قایق‌های تندرو بودم که به‌وسیله آن‌ها و با همراهی نیروها اجرای کمین می‌کردیم و تردد نیروهای دشمن را مختل می‌کردیم؛ حتی تیم تکاور در فاو رادار عراقی‌ها را از کار انداختند، تعدادی را سر بریدند و برگشتند. دشمن را آسوده نمی‌گذاشتیم. تمام تلاش دشمن این بود که بتواند به پایانه‌های نفتی ما به‌ویژه در جزیره سوق‌الجیشی و حیاتی خارک ضربه‌ای وارد کند و صادرات نفت ما را مختل کند که به لطف خدا هرگز موفق نشد و صدور نفت ما هیچ‌گاه متوقف نشد. چندین تن فرمانده و نیرو شهید شدند؛ ولی اجازه ندادند به اسکله آذرپاد و تی در جزیره خارک خدشه‌ای وارد شود.
هرچند وقت یک‌بار به خانواده سر می‌زدید؟
مأموریت‌های ما کوتاه بود، می‌رفتیم، ضربه می‌زدیم  و بازمی‌گشتیم. من با جنگ زندگی کردم، در تمام عملیات‌های مرتبط دریایی شرکت داشتم، عملیات بیت‌المقدس، عملیات خیبر و… . زمان عملیات خیبر همسرم کباب‌کوبیده درست کرده بود، اولین لقمه را که گرفتم در زدند، گفتند اتاق جنگ با شما کار دارد. به همسرم گفتم شما بخورید، برمی‌گردم. وقتی رسیدم گفتند شما این‌همه نیرو آموزش داده‌اید اسامی سی نفر را به ما بدهید. وقتی اسامی را دادم، گفتند این‌ها فرمانده می‌خواهند. سریع گفتم کوله‌پشتی من بسته‌شده، آماده است.
خانواده از نبودن شما ناراضی نبودند؟
پذیرفته بودند، یادم هست یک‌بار که آمدم سر بزنم و برگردم، دختر اولم آن زمان کوچک بود و گفت: «بابا نرو جبهه!» یک حالت ملتمسانه می‌گفت. گفتم: «باشد، نمی‌روم.» بعدازظهر او را به سینما بردم، قبل از شروع فیلم نحوه شهادت شهید بهشتی را نشان دادند. دخترم گفت: «بابا شهید بهشتی را کی شهید کرده؟» گفتم: «دشمن»‌ گفت: «برو آن‌ها را بکش!» گفتم: «تو گفتی نرو» گفت: «نه برو، برو دشمن را بکش!» و من فردای آن روز با آرامش بیشتری بازگشتم. همسران ما واقعا ایثار کردند و در سخت‌ترین شرایط به‌تنهایی خانه را اداره کردند. در دو مقطع همسرم بدترین زجر روحی را کشید؛ یکی از آن‌ها زمانی بود که من در دانشکده علوم دریایی نوشهر تدریس می‌کردم و صورت پسرم علی سوخت، چند روز بعد من مطلع شدم.
خودتان تمایل داشتید در همه نبردها شرکت داشته باشید یا مأموریت اجباری بود؟
هر وقت هرجا داوطلب می‌خواستند، من بلند می‌شدم. یک‌بار یکی از پیش‌کسوت‌ها به من گفت: «تو عقل نداری؟» گفتم: «چطور؟» گفت: «تو سه تا دختر داری. چرا هرکجا داوطلب می‌طلبند، تو بلند می‌شوی؟! به فکر دخترهایت نیستی! به فکر آینده آن‌ها!» نگاهی به او انداختم و گفتم: «متأسفم؛ من اگر اینجا برای دخترهایم بلند نشوم، آینده‌ای وجود نخواهد داشت، چیزی برای دخترهای من باقی نمی‌ماند، من باید اینجا بلند شوم تا آن‌ها بتوانند آینده را ببینند.»
هیچ‌گاه تردید نکردید؟
هرگز؛ خدا گواه است از هیچ چیز نترسیدم، ذره‌ای نهراسیدم، اصلا تکان نخوردم. یادم هست یک روز تابستان توی سنگر روی زمین خوابیده بودم، چند تا گونی هم پشت سرم بود، یک خمپاره 120 خورد. مرا نیم‌متر بلند کرد، بلند شدم و گفتم زهرمار بگذارید بخوابم.
این شجاعت از کجا آمده بود؟
شجاعت من در برابر دیگران هیچ بود. نیروهای ما همه شجاع و دلیر بودند، ذره‌ای ترس در وجودشان نبود. روحش شاد ستوان وظیفه انشایی در ارتفاعات شیاکوه وظیفه دیدبانی توپخانه را برعهده داشت. در دی‌ماه سال 60 در عملیات آزادسازی شیاکوه، نیروهای عراقی با هواپیما و بالگرد آنجا را بمباران می‌کنند ، ولی حریف انشایی نمی‌شوند. یگان تکاور دشمن به بالای کوه می‌روند. انشایی گرای خودش را می‌دهد و مرتب داد می‌زند قربان بزنید، بزنید دارند می‌آیند بالا، بزنید تا من مفت از بین نروم و آخرین پیامی که توسط این سرباز قهرمان از طریق بی‌سیم ارسال‌شده این است «به مادرم و به امام بگویید شیاکوه لرزید، اما انشایی نلرزید.» هرچه بچه‌های ما شجاع و نترس بودند، عراقی‌ها ترسو و بیچاره بودند.
چطور؟
توی خرمشهر خانه به خانه پاک‌سازی می‌کردیم، یکی از روزها بین من و واحد تکاور فاصله افتاده بود، محوطه بازی وجود داشت، چهارراه بود و کوچه. یکی از سربازها گفت آقای تکاور یکی آن گوشه سرک می‌کشد. محوطه وسیع بود. نگاه کردم دیدم عراقی است، گفتم بیایید دنبال من. یک طرف را بستم. دو تا از کماندوهای آن‌ها که از لباس‌هایشان مشخص بود، خواستند فرار کنند، آن‌ها را به رگبار بستیم. باز از یکی از خانه‌ها که درش باز بود، دو تن سرک کشیدند، از پنجره خانه را به رگبار بستم و با یک چشم برهم‌زدن خودم را گذاشتم توی خانه. دو تا سرباز بودند با التماس فقط می‌گفتند «دخیل یا خمینی، دخیل یا خمینی». با یک دست اسلحه را گرفته بودم و با دست دیگر آن‌ها را خلع سلاح کردم. همیشه کنجکاو بودم کیسه‌ای که آن‌ها به خودشان آویزان می‌کنند چیست! یکی از کیسه‌ها را روی دوشم انداختم و آن‌ها را بیرون آوردم. عراقی‌ها که از چهارراه دید داشتند، وقتی متوجه شدند دوتا کماندو را زدیم و دوتا سرباز اسیر گرفتیم، چهارراه را زدند. یکی از بچه‌های ما زخمی شد؛ به‌گونه‌ای که من قلبش را می‌دیدم که می‌زد. یکی از اسیرهای عراقی هم درجا کشته شد. دیگری هم همین‌طور التماس می‌کرد «الماء، الماء». گفتم آبش بدهید که زودتر بمیرد. یکی از بچه‌های خودمان را که زخمی شده بود، انداختم روی دوش سرباز عراقی. با هر صدای خمپاره، توپ یا تانک شیرجه می‌زد روی خاک. گفتم ترسو این بدبخت را شهید کردی.
درنهایت آنجا را پاک‌سازی کردید؟
بله، متوجه شدم توی کدام خانه هستند. از دیوار بالا رفتم و از روی پشت‌بام خانه بغلی دیدم جمعشان جمع است. نارنجک پرتاب کردم، دیگر جرئت نکردند بیرون بیایند. بچه‌های ما رسیدند، بیش از ده تا کماندو توی آن خانه بود. خدا شاهد است با آن هیکل‌های ورزیده و بدن‌های قوی وقتی آن‌ها را گرفتیم مثل زن شوهرمرده گریه می‌کردند. این روحیه را من از کماندوها، فرماندهان و سربازان عراقی دیدم. در مقابل رزمندگان ما یکی از یکی شجاع‌تر و دلیرتر. تکاوری داشتیم قدش یک متر و نیم بود، اما مثل فرفره بود، حماسه‌ها آفرید و درنهایت شهید شد.
در کدام عملیات‌ها شرکت داشتید؟
من با جنگ زندگی کردم، تمام عملیات‌های مرتبط دریایی را شرکت داشتم، عملیات بیت‌المقدس، عملیات خیبر و… . زمان عملیات خیبر همسرم کباب‌کوبیده درست کرده بود، اولین لقمه را که گرفتم در زدند، گفتند اتاق جنگ با شما کار دارد. به همسرم گفتم شما بخورید، برمی‌گردم. وقتی رسیدم گفتند شما این‌همه نیرو آموزش داده‌اید اسامی سی نفر را به ما بدهید. وقتی اسامی را دادم، گفتند این‌ها فرمانده می‌خواهند. سریع گفتم کوله‌پشتی من بسته‌شده، آماده است. شبانه با هواپیمای c130 به همراه سی تن از پرسنل به اهواز رفتیم. اهواز اتوبوس سوار شدیم، راهنما آمد و ما را به منطقه کوشک برد. منطقه طلائیه بود که آنجا درگیری نیروی زمینی زیاد بود و چندتن از سرداران بزرگ آنجا به شهادت رسیدند. در کوشک کانالی زده بودند و آبراهی در حورالعظیم یا هورالهویزه باز شده بود و برادران سپاه با شیعیان عراق مدت‌ها با لباس غواصی روی این مسیر کار کرده بودند. در نیزارها معبری باز کرده بودند که دو تا قایق به‌راحتی از کنار هم رد می‌شدند و از همین‌جا عملیات‌ها آغاز می‌شد. به همراه پرسنل برای شناسایی رفتیم در هر قایق با هفت، هشت نفر سرباز حرکت کردیم.
در مسیر شناسایی چه کردید؟
در این معبر تعداد زیادی قایق رها شده بود. بچه‌های بسیجی تقصیری نداشتند، به آن‌ها هندل و گاز و دنده را نشان داده بودند؛ ولی مسائل فنی را نمی‌دانستند؛ برای مثال نمی‌دانستند اگر بنزین تمام شد، چه کنند. توی مسیر تعداد زیادی قایق پر از تدارکات و غذا رهاشده بود و بعضی از قایق‌ها هم خالی بودند. یک هفته در این مسیر قایق جمع می‌کردیم. پرسنل وقتی می‌دیدند من به‌عنوان فرمانده در کنار آن‌ها هستم، دلگرم می‌شدند، آن‌ها برادرهای من بودند، چطور می‌توانستم آن‌ها را تنها بفرستم و مدام استرس آن‌ها را داشته باشم.
دشمن به این منطقه حمله نمی‌کرد؟
در این آبراه جایی بود که باز بود، مرز قدیم بود و نیزار نداشت. در اینجا بچه‌های ما وقتی می‌خواستند بپیچند محوطه باز بود، نیزاری نبود و قایق‌ها مشخص می‌شدند. در این محل هواپیماهای ملخی دشمن می‌آمدند و با راکت، قایق‌های ما را مورد هدف قرار می‌دادند. یکی از نیروهای من مسیحی بود از آذربایجان غربی، به نام امانوئل عیساگو. با آن لهجه ترکی می‌گفت یا حضرت عباس. یکی از بچه‌ها به او می‌گفت حضرت عباس برای ماست تو باید بگی یا عیسی‌مسیح. آن‌قدر بچه‌ها روحیه داشتند که در تمام شرایط سخت جنگی باز هم سعی می‌کردند بخندند. روحیه‌ها فوق‌العاده بود.هواپیما با ارتفاع کم می‌آمد، بمباران می‌کرد و می‌رفت. بمب ناپالم می‌زدند، محوطه وسیعی را می‌پوشاند. عقل حکم می‌کرد پدافند را رها کنند و بروند ولی یکی از پرسنل من از بچه‌های نیروی دریایی یک‌بار صبورانه اجازه داد هواپیما بپیچد، بعد با چهارده گلوله آن را شکافت. هواپیما با آن سرعتی که داشت چند کیلومتر جلوتر منفجر شد.
و سخت‌ترین صحنه‌ای که دیدید؟
من هشت سالِ جنگ را بوده‌ام، چه چیزها دیده‌ام، چه چیزهای سختی، صحنه‌های مصیبت‌بار، صحنه‌های رقت‌بار. غم‌بار بود دیدن پیکر مطهر شهدایی که برای دفاع از کشورشان آمده بودند؛ اما سخت‌ترین صحنه‌ها دیدن جوان‌ها و نوجوان‌هایی بود که مثل گل پرپر شدند. شهید بهمن شیرمحمدی تکاوری که در خرمشهر شهید شد، بعد از شهادتش به خواب آمده بود، گفته بود اینجا به من می‌گویند علی. نیروهای ارزشمند زیادی شهید شدند.
چرا باوجود این شرایط سخت مصیبت‌بار تا پایان جنگ ماندید؟
من شهادت را پذیرفته بودم و هیچ‌وقت نترسیدم. برادرم از سال 63 تا سال 67 به من التماس می‌کرد به دانمارک بیا. می‌گفت: «بچه مسلمان بازی درنیاور، اینجا هم دخترهایت می‌توانند مثل ایران محجبه باشند، اینجا هم اسلام هست، در این موقعیت می‌توانی بیایی» و من هر بار می‌گفتم نمی‌آیم نه به خاطر متعصب بودن روی همسر و دخترهابم بلکه به خاطر بهای زیادی که این ملت پرداخت کرده تا من بتوانم دوره کماندویی ببینم و امروز که به من احتیاج دارند باید در کنار این ملت باشم. به برادرم می‌گفتم این‌ها از تو برای من عزیزترند؛ چراکه در سخت‌ترین شرایط کنار من هستند. مردم هرروز دارند شهید می‌شوند؛ نامردی است که آن‌ها را رها کنم و بیایم.
 
پشیمان نیستید که به حرف برادرتان گوش ندادید؟
به‌هیچ‌وجه، اصلا. سال 73 وقتی برادرم آمد دکترای عمران داشت با وضع مالی بسیار عالی. آن موقع رو کرد به من و گفت: «حالا چی داری، جز یک بدن آش‌ولاش! نمی‌توانی حتی برای بچه‌هایت امکانات فراهم کنی.» گفتم: «چیزی که من دارم، تو نداری. من یک وجدان راحت دارم، سرم بالاست و به‌راحتی می‌توانم توی چشم‌های هم‌وطنانم نگاه کنم. نه اینکه سربه‌زیر باشم که رها کردم و رفتم.» من دِین خودم را ادا کردم. به خودم می‌بالم و بی‌نهایت خدا را شاکرم که مرا در بهترین زمان و بهترین مکان قرار داد. همیشه از زندگی‌ام راضی بوده‌ام، حتی در سخت‌ترین شرایط، حتی زمانی که چهار ماه خواب نداشتم؛ اما هیچ‌گاه گله نکردم.
چهارماه؟
بله؛ بعد از عمل شرایط سختی داشتم. دستم را می‌بستم، خودم را به خواب می‌زدم، وقتی همه به خواب می‌رفتند، می‌نشستم، به ارتفاع دستم پشتی روی ‌هم می‌چیدم، دستم را روی آن می‌گذاشتم و با دست چپم تا صبح جدول حل می‌کردم، آن موقع تلویزیون نیمه‌شب برنامه‌ای نداشت. اذان صبح وضو می‌گرفتم، قدم می‌زدم، بچه‌ها را برای مدرسه بیدار می‌کردم، بچه‌ها کمی دستم را ماساژ می‌دادند یک‌ساعتی خوابم می‌برد، دوباره از درد بیدار می‌شدم. فیزیوتراپی می‌رفتم، ظهر که بچه‌ها از مدرسه می‌آمدند دوباره به‌نوبت دستم را ماساژ می‌دادند و من می‌توانستم کمی بخوابم. در همه آن روزها مطلقا ننالیدم، هرگز داروی آرام‌بخش نخوردم. زمانی هم که مجدد به‌عنوان فرمانده گردان پشتیبانی به خدمت بازگشتم، مرتب ورزش می‌کردم در حالت شنا سوئدی همه می‌بریدند، من همچنان شنا می‌رفتم. بعد از یک سال که رفتم پلاتین را دربیاورم دکتر گفت: «ناخدا چه کار کردی؟» سر پلاتین کج شده بود. پلاتین را درآورد و به جای آن استخوان مصنوعی گذاشت.
همچنان ورزش می‌کنید؟
بله، همیشه ورزش کرده‌ام. سال 82 وقتی بازنشست شدم، ورزش کوهنوردی را شروع کردم، سال 83 دوره کوه‌پیمایی و صخره‌نوردی یخ و برف را دیدم و 11 سال به‌عنوان سرپرست گروه کوهنوردی بنیاد جانبازان بودم و تا آرارات ترکیه هم بچه‌ها را بردم. وقتی عصبی می‌شوم و به هم می‌ریزم، دخترم می‌گوید بابا بلند شو برو یک دور توی کوه بزن و برگرد. گاهی به خاطر درد دست روانی می‌شوم؛ بالاخره این هم جزئی از اثرات جنگ است.
پس از جنگ بازهم مأموریت‌ها ادامه داشت؟
به‌عنوان افسر اطلاعات و عملیات خدمت می‌کردم. در آموزش‌های طولی و عرضی، در دوره اطلاعات نظامی و سایر دوره‌ها شرکت کردم. مدتی فرمانده جزیره فارسی نزدیک عربستان بودم. بعد هم که ناخدا یکم شدم، به‌عنوان فرمانده در جزیره سیری مأموریت می‌رفتم. بی‌نهایت خدا را شاکرم که این لیاقت را به من داد تا بتوانم به‌عنوان یک سرباز وظیفه خودم را به ناموسم و به وطنم ادا کنم و امروز شرمنده و سرافکنده نباشم، همین‌الان هم هرجا چشم ناپاک به مام وطنم دوخته شود، از حدقه درمی‌آورم. عاشق وطنم هستم و یک گرم از خاکش را با کل اروپا و ثروت‌های جهان عوض نمی‌کنم.