نگاهی درست‌تر به ازدواج

نوید و مینا خانم زل زده بودند به قند توی نعلبکی؛ آقا پرویز با دقت تمام سعی می‌کرد قند را با ته‌ماند چای و ته استکان، له و حل کند. میناخانم بارهاوبارها با آقا پرویزطی کرده بود که توی خواستگاری، دست از این قندحل‌کردن‌هایش بردارد. نوید نیم‌نگاهی به پدرش داشت و نیم‌نگاهی به آقا خسرو. با […]

تاریخ انتشار: 03:55 - سه‌شنبه 10 خرداد 1401
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
نوید و مینا خانم زل زده بودند به قند توی نعلبکی؛ آقا پرویز با دقت تمام سعی می‌کرد قند را با ته‌ماند چای و ته استکان، له و حل کند. میناخانم بارهاوبارها با آقا پرویزطی کرده بود که توی خواستگاری، دست از این قندحل‌کردن‌هایش بردارد. نوید نیم‌نگاهی به پدرش داشت و نیم‌نگاهی به آقا خسرو. با صدای هورت، به خودش آمد و ناخودآگاه با هدی چشم‌درچشم شد؛ یک کله‌قند توی دلش آب شد! مینا خانم می‌خواست گندی را که آقا پرویزبا چای، به فضای خواستگاری زده ماست‌مالی کند؛ با لبخند ساختگی رو به هدی گفت «خب… عزیزم! چندبار زاییدی؟» سکوت مرگباری در حد و اندازه سلاح‌های کشتار جمعی در فضای هال خانه پیچید. نوید سرفه محکمی کرد و با دستپاچگی گفت «منظور مادرم اینه توی اتاق زایمان، به‌عنوان بیهوشی، پرستاری شاهد چندتا نوزاد بودید؟» 
مینا خانم پشت چشم نازک کرد و گفت «منم همین رو پرسیدم. ولی خودمونی‌تر!» تنها چیزی که انگار آن‌وسط مهم نبود، جواب هدی بود. پری خانم به خیال خام خودش می‌خواست بحث را پرتاب کند به فرسنگ‌ها دورتر تا عوض شود؛ گفت «چای می‌خورین؟»به‌جز آقا پرویز که چایش را داغ‌داغ خورده بود، هیچ‌کسی هنوز دست به استکان‌ها نزده بود. این بار نوبت هدی بود که ورود قهرمانانه داشته باشد؛ گفت «منظور مادرم اینه که بفرمایین چای». پری خانم تا از خجالت مینا خانم و قضیه زایمان هدی در بیاید، گفت: «منم مثل مینا خانم همین رو گفتم ولی خودمونی‌تر!»آقا خسرو که از قبل، جواب منفی‌اش به خواستگاری را به خانواده‌اش گفته بود و صرفا به حرمت مهمان‌داری و نسبت فامیلی دوری که با خانواده داماد دارند، راضی به برگزاری خواستگاری شده بود، سکوت معنادارش را معنادارتر شکست؛ قندان روی میز وسط را برداشت و رو به آقا پرویز گفت «بفرمایین قند!» آقا پرویز هم، خودش را از تک‌وتا نینداخت و یک قند بزرگ و دو تا پولکی کنجدی برداشت و انداخت توی دهانش و شروع کرد به جویدن؛ لابه‌لای خرت‌خرت‌هایش به تلافی کنایه آقا خسرو، ضدحمله کرد به هدی و گفت «شما زائوها، حقوق ثابت دارین یا پروژه‌ای و نوزادی حساب می‌کنن؟» هدی مات و مبهوت، زل زده بود به دهان آقا پرویزو خرده‌های قند که چسبیده بود به لب و سیبیلش. نوید شک نداشت که هر چه بگوید، پدرش اوضاع را بدتر از چیزی که هست، می‌کند؛ چای را برداشت و خودش را مشغول کرد. آقا خسرو گفت «شما نگران نباشید؛ هر وقت نیاز پیدا کردید، می‌سپارم که هدی خانم، سفارشتون رو  بکنند.»مینا خانم و پری خانم ساکت نشسته بودند و نوبتی، سرخ و سفید می‌شدند که ساسان، توپ‌به‌بغل از داخل اتاق دوید بیرون و در گوش پری خانم پچ‌پچ کرد. پچ‌پچی که همه آن را تمیز و واضح شنیدند؛ «مامانی! وضعیت قرمز!» آقا پرویزفرصت را مساعد دید؛ ساسان را نشان داد و درظاهر به شوخی گفت «شما هم خوب از موقعیت هدی خانم استفاده کردید‌ها! چی می‌گن بهش؟ رانت‌خواری!» این را گفت و زد زیر خنده؛ ولی هیچ‌کس الا خودش نخندید. ساسان که مثل همه هم‌سن‌هایش عادت داشت بعد از گفتن یک جوک خنده‌دار و دیدن خنده دیگران، آن را بارها و بارها تکرار کند، تا خنده آقا پرویزرا در واکنش به حرفش دید، همان جمله را این بار نه با پچ‌پچ که با داد رو به تک‌تک افراد، پنج‌بار دیگر تکرار کرد «وضعیت قرمز… وضعیت قرمز… وضعیت قرمز… وضعیت قرمز… وضعیت قرمز  دارم!»آقا پرویزخودش را زد به نفهمیدن و انگار که «وضعیت قرمز» را چیز دیگری برداشت کرده باشد، لبخندی به ساسان زد، دهانش را تا ته باز کرد، خرده‌های قند و پولکی را نشان داد و گفت «چطوری زنگوله کوچولو!؟ بگو بابات وضعیتت رو سبز کنه»! با گفتن این جمله، چای پرید بیخ گلوی نوید و افتاد به سرفه و نصف استکان را تف کرد روی ظرف شیرینی! نگاه همه به قطرات روی ظرف شیرینی خشکید. ساسان زد زیر گریه و گفت «اه! دیگه نمی‌شه بعد از اینکه اینا شرشون رو کم کردند شیرینی‌ها رو خورد!»
پری خانم یک «وای! خدا مرگم بده!» گفت، بلند شد، ساسان را زد زیر بغلش و رفت سمت دستشویی؛ صدای ساسان از دور شنیده می‌شد که داد می‌زد «به من چه! بابا گفت شرشون رو کم کنند»! هدی رفت و یک لیوان آب برای نوید آورد. آقا پرویزسعی کرد به روی خودش نیاورد که چه شنیده و چه تف شده؛ گفت «بله! می‌گفتم… اگه مبنای حقوق، شکمی باشه که الان نونتون توی روغنه با شوق ملت به تولید بچه. اخبار می‌گفت هر کی بچه دومش رو بیاره، بدون قرعه‌کشی می‌تونه ماشین ثبت‌نام کنه!» آقا خسرو گفت «خدا رحمت کنه پدرتون رو و لعنت کنه ایربگ رو؛ اگه الان زنده بود، یک نمایشگاه ماشین داشت! البته حیف که عمرشون به دنیا نبود. تصادف بدی بود… روحشون شاد!» مینا خانم دستپاچه صلوات بلندی فرستاد و شروع کرد زیر لب فاتحه‌خواندن! آقا خسرو ادامه داد «مشکل کارخونه شما اینه که ملت رو ترغیب می‌کنین به فرزندآوری، ولی از اون‌ور ایمنی ماشین‌هاتون، تلاش ملت رو برای افزایش جمعیت، خنثی می‌کنه.» مینا خانم به نونِ «ضالین» که رسید به هوای تمام‌کردن غائله، با قیافه‌اش کارشناسانه گفت: «البته بچه‌ها که رانندگی نمی‌کنند!» نوید با شنیدن استدلال احمقانه مادرش، این بار، آب توی لیوان را تف کرد روی سر هدی! هدی، طوری که نوید بشنود، زیر لب گفت «والا توی بیمارستانش هم اینقدر نمی‌زایند که ما اینجا!»