ویدیوچک خواهر داماد با سینی چایی

سوسن خانم خداخدا می‌کرد برای یک ساعت هم که شده، آقا خسرو نخواهد در مورد سیاست و فرهنگ و اقتصاد و اجتماع و ورزش و قس علی هذای دنیا، سخنرانی کند.

تاریخ انتشار: 04:24 - سه‌شنبه 31 خرداد 1401
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
 هنوز آقا بهرام به همراه خانواده روی مبل‌ها جاگیر نشده بودند که آقا‌خسرو رو به آقا بهرام گفت «چه خبر از دنیا»؟ لاله خانم درجا گفت «منظورتون خانم دکتره»؟ آقا خسرو، متعجب از اینکه چرا لاله خانم به جای آقا بهرام، جواب داده است، گفت «کی»؟ سوسن گفت «شبنم خانم! دختر آقا بهرام و لاله خانم دیگه»! آقا خسرو گفت «خدا حفظش کنه؛ چشمتون روشن»! شروین داشت خواهر چهل‌و‌پنج ساله مجردش را در شکل و شمایل زنگوله تابوت پدرش تصور می‌کرد! لاله خانم حرف آقا خسرو را از زیر سبیل آقا بهرام رد کرد و یک دقیقه و چهار ثانیه، یک‌نفس شبنم‌خوانی کرد! شرحی از خصایل و فضایل و مناقب و جمالات و کمالات دخترش را به رخ عالم و آدم کشید. هرچند این رفتار برای شروین تازگی نداشت؛ ولی دلخوری‌اش از ندیده‌بازیِ مادرش را، خرت‌خرت سرِ سفت‌ترین میوه بشقابش خالی کرد. هنوز گاز اول را نبلعیده بود که آقا خسرو گفت «خارجیه»؟ شروین همان‌طور سیب در دهان، مانده بود که چرا آقا خسرو باید درباره خارجی‌بودن یا نبودن خواهرش از او سؤال بپرسد. آقا بهرام به داد شروین رسید و سؤال را با سؤال «چی؟» جواب داد. آقا خسرو با چشم و ابرو اشاره کرد و گفت «کت و شلوار رو عرض می‌کنم؛ خارجیه یا از همکارهام خریدین»؟ لاله‌خانم، پی‌نوشتی به سخنرانی قبلی‌اش اضافه کرد و گفت «نه! خانم دکتر دوخته براش». آقا خسرو گفت «احسنت! حمایت از کارگر ایرانی و اشتغال خانگی»! سوسن خانم که فهمیده بود، تعریفات از شبنم در اصل تخریبات علیه نگار است، گفت «خب! می‌آوردینشون؛ پذیرایی که به اندازه کافی هست خدا رو شکر». بعد از پاس گل سوسن خانم، حالا نوبت آقا خسرو بود که با یک شوت سرکش، لاله خانم را به توپ ببندد؛ آقا خسرو گفت «بله! از قدیم گفتن، خواهر رو ببین، برادر رو بگیر»! بعد هم با شروین زدند زیر خنده.لاله‌خانم که بعد از این گل، چیزی برای از دست‌دادن نداشت، لبخند نچسبش به شروین را چرخاند به سمت آقا خسرو و گفت «اگه اینه که شما می‌فرمایین، پس ما کیو ببینیم و نگار خانم رو بگیریم؟ راستی تشریف نمی‌آرن»؟ سوسن خانم، چیزی درخور حاضرجوابی لاله خانم پیدا نکرد؛ ولی آقا خسرو به داد او رسید؛ بلند گفت «نگار جان! بابا! عزیزم! چایی می‌آری؟ خانواده خانم دکتر اینا اومده‌اند»! کلمه «دکتر» را هم با غلطت هرچه‌تمام‌تر ادا کرد. شروین که چوب سیب را می‌جوید، تحملش تمام شد و گفت «می‌خواهید زنگ بزنم شبنم، ویدیوچت کنیم که اون هم باشه توی مراسم»! آقا خسرو گفت «توی خونه ما آنتن اینترنت ضعیفه وگرنه چی بهتر از این»؟ شروین تصور نمی‌کرد، کنایه‌ای که قرار بود غائله را ختم کند، جدی گرفته بشود؛ مخصوصا وقتی سوسن‌خانم گفت «طوری نیست؛ الان که نگار اومد، می‌گم رمز عبور وای‌فای رو بهتون بده که بتونین تماس بگیرین».با ورود نگار، شروین چوب سیب را با صدای بلندی، قورت داد. به جز شروین که تمام‌قد برخاست، بقیه نیم‌خیر شدند. آقا خسرو به شوخی به شروین گفت «شما بفرمایین بشینین؛ خود نگار جان، چایی رو تعارف می‌کنه». شروین کنایه آقا خسرو را نفهمید و گفت «اختیار دارین؛ زحمتی نیست» و به سمت نگار رفت و سینی چایی را از دست او کشید. نگار وقتی اصرار و زورِ دست شروین را دید، سینی را واسپاری کرد و همان‌جا روی اولین مبل نشست؛ شروین درجا خم شد و چایی را به او تعارف کرد. نگار که از شروین، هول‌تر شده بود دست دراز کرد تا یک چایی بردارد؛ سوسن‌خانم سینی را با کف دست از جلوی نگار پس زد و چرخاند به سمت آقا بهرام و انگار که منظورش لاله خانم باشد گفت «خانم‌ها مقدم‌اند»! آقا بهرام گفت «اختیار دارین؛ اول بزرگ‌ترها… شروین‌جان! بابا! تعارف کن به سوسن خانم»! لاله خانم پرید وسط مجادله و به نگار گفت «شما هم مثل خانم دکتر ما، دکترا می‌خونی»؟ نگار، نگاهش به شروین بود و گفت «دکترای چی»؟ شروین، سینی چایی به دست و کلافه، گفت «دکترای کشتی‌سازی».سوسن‌خانم گفت «وا! مگه قایق‌ساختن دکترا داره»؟ آقا خسرو گفت «وقتی برای گاو و گوسفند، دکتر هست، برای پارو نباشه»؟آقا بهرام که بابت دامپزشک‌بودنش، گوشش پر بود از این شوخی‌ها و متلک‌ها، رو به سوسن خانم گفت «راستی زانوتون چطوره؟ لاله خانم می‌گفت گویا آب آورده؛ می‌خواهید یه نسخه بنویسم؟ مُهرم همراهمه»! سوسن خانم به نگار گفت «عزیزم! رمز وای‌فای رو بده تا زنگ بزنیم خانم دکتر، ببینیم اگه بخواهیم یه کشتی برامون بسازه، چند در میاد»؟ نگار گفت «رمزش رو بابا می‌دونه». آقا بهرام که عادت داشت چندساعت‌یک‌بار رمز عبور را عوض کند تا همسایه‌ها هکش نکنند، تازه یادش افتاد، نیم‌ساعت پیش رمز عبور را گذاشته «بهرام قصاب»! دستپاچه رو به آقا بهرام گفت «بگذریم… چه خبر از دنیا»؟ لاله خانم گفت «عرض کردم که… اسم خانم دکتر، شبنمه»!