نگاهی بی‌هوا به ازدواج از منظر مدیران خاکی

مینوخانم آه بلندی کشید و گفت: «مادر خدابیامرزم همیشه می‌گفت…؛» بعد نگاه کرد به نگار خانم و منــتظر ماند تا خــدابیامرزی‌گــفتنــش را بشـــنود. 

تاریخ انتشار: 04:18 - سه‌شنبه 21 تیر 1401
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
نگارخانم که مشغول جویدن پرتقال بود، با تأخیر گفت: «خدا رحمتشون کنه» و چسبیده به آن، آقا ناصر هم بلند گفت: «فاتحه مع الصلوات!» همه، یک دقیقه‌ای مشغول خواندن حمد و سوره شدند. مینو‌خانم حین فاتحه‌خواندن، دهان همه را رصد می‌کرد تا به مجرد اینکه لب کسی، دیگر جُم نخورد، ادامه حرفش را بزند؛ ولی آقا ناصر مهلت نداد و به آقا مازیار گفت: «خاک بر سر شدیم!» یک‌هو آقا مازیار و دیگران زل زدند به آقا ناصر. فرزاد خیز برداشته بود تا استکان چایی یخ‌کرده‌اش را بخورد که همان‌طور در زاویه چهل‌وپنج درجه خشکید و مثل جغد، سرش را نود درجه چرخاند به سمت پدرش تا ببیند باز قرار است چه دسته گلی به آب بدهد. آقا ناصر که با جمله طوفانی خاکی‌اش، همه حواس‌ها را متوجه خودش کرده بود، به قصد بیشترکردن تعلیق فضا با سکوتی چندثانیه‌ای ادامه داد: «بله آقا! خاک بر سر شدیم!» آقا مازیار به رسم ادب و درواقع بابت اینکه قضیه مبهم خاک‌برسری را برگرداند به خود آقا ناصر گفت: «نفرمایید؛ شما تاج سرید!» آقا ناصر گفت: «نه آقا! چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟» فرزاد پرید وسط حرف پدرش و گفت: «خب پدرجان! اگه حاجت به بیان نیست، می‌خواهید نگید! »آقا ناصر، بی‌توجه به فرزاد گفت: «هوا رو می‌گم! کم مردمِ خاکی‌ای بودیم، حالا خاکی‌تر هم شده‌ایم! به قول شاعر…؛» این را گفت و دوباره چند ثانیه سکوت کرد؛ این‌بار سکوتش بیشتر طول کشید. آقا مازیار طاقت نیاورد و گفت: «به قول شاعر، چی؟» آقا ناصر رو کرد به نگار خانم و گفت: «چی بود اون شعره که توی راه داشتم می‌خوندم؟» نگار‌خانم که به زحمت مشغول جویدن تکه آخر پرتقال بود، با دست، روسری‌اش را درظاهر به نشانه ادب گرفت؛ ولی یواشکی، پرتقال را تف کرد توی روسری و گفت: «از یه چیزی دراومدیم و هی باد شدیم» و بلافاصله، پرتقال را برگرداند در دهانش. نگاه مینو خانم مانده بود روی لبه خیس روسری، ولی سعی کرد به روی خودش و او نیاورد. آقا ناصر گفت: «بله! از خاک برآمدیم و هوا شدیم!» آقا مازیار که ربط شعر را با آلودگی هوا نفهمیده بود به یک «درسته» اکتفا کرد و از فرزاد پرسید: «خب! شما هدفتون از ازدواج چیه؟» فرزاد گفت: «حقیقتش…» آقا ناصر گفت: «البته باید بگه از خاک برآمدیم و در خاک شدیم؛ چون آدم می‌ره لای خاک!» این را که گفت نگار خانم یادش افتاد که حرف مینو خانم نیمه‌کاره مانده است؛ گفت: «راستی داشتید از مادر خدابیامرزتون می‌گفتید.» مینو خانم هرچه فکر کرد یادش نیامد چه می‌خواسته بگوید؛ ولی برای خالی‌نبودن عریضه، یکی از سخنان بزرگانی که توی گروه چت خانوادگی خوانده بود را از «پابلو نرودا» قرض گرفت و با تغییر و تخریب، گذاشت در دهان مادرش که «هوا را از من نگیر ولی بقیه چیزها را طوری نیست!» چندثانیه‌ای هیچ‌کس‌چیزی نگفت تا بالاخره آقا ناصر گفت: «خدا رحمتشون کنه؛ زن عجیبی بودند… بله! هدف آقا فرزاد از ازدواج رو بهتر می‌دونم خودش بگه؛ هرچند چیزی که می‌گه اقتباس آزادی از حرف‌های منه!» فرزاد گفت: «ازدواج…» آقا ناصر پرید وسط حرفش و گفت: «البته به نظرم بهتره اول لیلا خانم بگه بعد آقا فرزاد. » نگار خانم گفت: «ماشاءالله؛ چقدر حکیمانه!»
آقا ناصر گفت: «از نظر گنده… ببخشید! بزرگ‌گویی به مادربزرگ خدابیامرزشون رفته‌اند.» آقا‌مازیار برای جمع‌کردن ماجرا گفت: «ان‌شاءالله این جوان‌ها بتونند یه نسل خوبی مثل قدیمی‌ها تربیت کنند تا در آینده مدیران خوبی ازشون دربیاد که به‌قول شما خاک بر سرمون نکنند.» مینوخانم گفت: «آهان! یادم اومد حرف مادر خدابیامرزم رو!» این‌بار نگار خانم بلافاصله گفت: «خدا رحمتشون کنه.»
آقا ناصر گفت: «گفتید که!» نگار‌خانم گفت: «حالا دوباره هم بگویند، شکرِ مکرره؛ بفرمایید!» آقا‌ناصر گفت: «فراموشی موقت اگه ارثی نباشه، یکی از عوارض همین گردوخاکه. خود من دیروز با راننده تاکسی دعوام شد. یادش رفته بود کرایه داده‌ام. آخرش معلوم شد من یادم رفته کرایه بدم!» نگار خانم به لیلا گفت: «من دیروز لباس شستم و پهن کردم، از بس هوا کثیف بود، شده بودن عینهو آجر گلی!» آقا ناصر گفت: «کاش شاعر می‌گفت: از خاک برآمدیم و در آب شدیم… این‌جوری هرچی خاکِ مادر مینوخانم و رفتگانه، آب رودخونه می‌شد!» مینوخانم گفت: «مثل اینکه قراره آب رودخونه رو باز کنند!» آقا مازیار گفت: «همین که نبندد، خودش باز است.» فرزاد به خیال خودش برای اینکه شیرین‌زبانی کرده باشد، گفت: «یه کم از آبی که می‌بندد توی کارها رو بریزند توی رودخونه، حله.» مینوخانم گفت: «آهان! یادم اومد حرف مادرم رو.» آقا ناصر گفت: «هدف مادرتون از ازدواج رو؟»