«علیرضا عسگری» از دوستان شهید «سیدحسن مؤمنی» به روایت خاطرات روزهای در کنار سیدحسنبودن و در کنار هم جنگیدن پرداخته است که اصفهانزیبا آن را در چند بخش منتشر خواهد کرد. بخش اول این مطلب در تاریخ 29 خرداد و بخش دوم در تاریخ 5 تیر منتشر شد و آنچه در ادامه میآید، بخش سوم این مطلب است.
اوایل جنگ، یک روز که از کردستان برای مرخصی به اصفهان برگشته بودم، از دروازه تهران تا خانهمان، پشت کشتارگاه، پیاده میآمدم. ساعت 10-11 شب بود. آن روزها مساجد ایست و بازرسی داشتند. تو، توی مسجد «امام حسین(ع)» گشت بودی. آن ساعت از شب که شهر بیشتر حالت حکومتنظامی داشت، من سوژه مشکوکی برایتان بودم. با گشتیها، نگهم داشتی و سینجیمم کردی. وقتی فهمیدی که از منطقه برمیگردم، دیگر رفاقتمان کلید خورد.
همان روزها فهمیدم نانآور خانه هستی. مادرت فقط تو را داشت که زندگیاش را بچرخاند. از کار فنی خوب سردرمیآوردی. آن روزها بچههای به سنوسال تو هنوز دستگاه خم و برش را ندیده بودند؛ اما تو، بهتنهایی کابینت فلزی میساختی. سیگار هم میکشیدی، من هم خیلی بدم نمیآمد. بگذار حالا که حرف به اینجا رسید، یکچیزی را بگویم که تابهحال نگفته بودم. به رنگ صورتت که خیلی سبزه بود، مامانم میگفت: «سیاه!» میگفت: «مامان این دوستت چرا این رنگیه؟… نکنه معتاد باشه … حواست رو خیلی باید جمع کنی… .»خندهام میگرفت. میگفتم: «مامان…حواسجمعی که نمیخواد. این رنگ پوستش اینطوریه… پسر خوبیه… خیلی بهتر از منه … .»ما تو محلهمان مسجد فعالی نداشتیم. میآمدم مسجد «امامحسین(ع)». تو همون مسجد بود که کاراتهات را دیدم. حرکتهای قشنگی میزدی. یادم هست خیلی تیز و روان چرخ میزدی و با پشتپا میکوبیدی به حریف فرضی. بهش میگفتی ضربه «اوروما باشی». رنگ کمربندت یادم نیست. اما خیلی حرفهای کار میکردی. همیشه میگفتم: «”اوروما” ت خیلی قشنگه.» میگفتی: «به من میگن “سید حسن اوروما”.»بعدها که تو هم آمدی جبهه، رفتن به اهواز و مرخصی به اصفهان را هم، دیگر باهم میرفتیم و میآمدیم. آخرین باری که با «ممد» آمدیم دنبالت، برای عملیات بیتالمقدس بود. قرار بود سه تایی برویم دم سپاه، توی خیابان مطهری و ازآنجا اعزام شویم برای جبهه دارخوین. با «ممد» از خیابان کمالاسماعیل اتوبوس سوار شدیم و آمدیم دنبالت توی محله کشتارگاه. چند بار در خانه را زدیم. کمی معطل شدیم. آمدنت طول کشید. بعد که در خانه را باز کردی، هنوز دستدست میکردی. «ممد» گفت: «یالا! زود باش… دیر شد دیگه … .» تقصیر تو هم نبود. مادرت دل نمیکند. آمد توی حیاط و گفت: «یه کم صبر کنین کمی بچهم رو ببینم… درستوحسابی باهاش خداحافظی نکردم.» «ممد» به شوخی و خنده دل مادرت را شور میانداخت. میگفت: «حجخانم… ناراحتش نباش… این سید حسن، یا یه هفته زودتر یا هفته دیرتر از من، خبرش میاد … .»مادرت با لحن نصیحتطوری گفت: «نه… ! ننه… این حرفا رو نزن…الهی! همه تون سالم برگردین… .» آخرسر هم «ممد» آنقدر جوش زد که مادرت آنجور که دلش میخواست، نتوانست تو را سیر ببیند. ساکت را برداشتی و راه افتادیم. گاهی که میگفتی چقدر مادرت دلتنگ تو میشود، به او حق میدادم. آخر تو تنها نانآورش بودی. فروشگاه کابینتسازی توی خیابان جی، پر از کابینتهایی بود که تو به اوستایت تحویل میدادی. دست به آچار واحد ما، خودت بودی سید! یادت هست؟… یک روز آمده بودم دنبالت. قطعات موتور یاماها ۱۰۰ را بازکرده و ریخته بودی کف حیاط. گفتم: «داری چیکار میکنی؟» با ژست مطمئنی جواب دادی: «حالا!… .» میدانستم میخواهی از دل و بار آن سر در بیاوری. جنم این را هم داشتی که دوباره سرپایش کنی. همیشه از اعتمادبهنفست خوشم میآمد. چندتا چشمه کار بهاصطلاح فنی، را هم من بهت یادت داده بودم که فقط خدا خدا میکردم دردسر درست نکنی. با کلرات پتاسیم اکلیل انفجاری درست میکردیم. سرگرمی خوبی بود برای روزهایی که بخواهیم دورهم، خوش باشیم. گاهی با اینجور چیزها مشغول میشدیم. فرمولات جیوه اما، چیز خطرناکی بود. توی چاشنیهای انفجاری خرج میشد. آمده بودم دنبالت، دیدم بازهم مشغولی. گفتم: «سید حسن آخه تو این زیرزمین این کار رو میکنی، ننه و خواهرت رو اون بالا به کشتن میدی…!»اما تو انگار عشق این کارها بودی. حتی یکبار هم، صورتت آتشگرفته و سوخته بود.
آخر فلش مرحله اول، جاده اهوازخرمشهر بود. جاده آسفالت را که گرفتیم از خوشحالی نمیدانستیم چهکار کنیم. بیاختیار اشک میریختیم. از شادی داد میزدیم. همدیگر را در آغوش میکشیدیم و روی شانههای هم، بغضمان را خالی میکردیم. خاک قلوهکن آسفالت را میبوسیدیم و صورت روی آن میگذاشتیم. با خاک کف جاده تیمم کردیم. اصلا دنبال آب نبودیم! هر کس یک جا ایستاد به نماز شکر. لذت آن نماز هنوز هم توی وجودم هست. حس و حالی دیدنی بود. یکی تو سجده آرامآرام اشک میریخت، یکی دستش به قنوت بود و شانهاش میلرزید، یکی توی رکوع به هقهق گریه افتاده بود. داشتیم از خوشحالی قالب تهی میکردیم. تازه هنوز خرمشهر را هم ندیده بودیم! صدایم را توی گلو انداخته بودم: «ممد! میبینی…! خرمشهر دیگه آزاد شد … دیگه آزاد شد… .»گریه و خندهها قاطی شده بود. میخندیم به خاطر لحظههایی که روزها در آرزویش بودیم و گریه میکردیم برای نبودن آنهایی که با ما بودند. بچههایی که با ما از آب رد شدند، همسنگر شدند، جنگیدند …اما به جاده نرسیدند.بعد از دپو را یادت هست؟ مرحله دوم عملیات را میگویم؛ همینجا که فلش از جاده اهواز خرمشهر بلند شده و تا پاسگاه زید کشیده شده است؛ آنجا که همه عراقیها را تاراندیم! رفتند آنطرف مرز، توی خاک خودشان. آن شب که میخواستیم از پاسگاه حسینیه برویم به پاسگاه زید، باران گرفت. زمین گلی شده بود. گردانهای پیاده، شب حرکت کردند و ما تاریکروشن صبح. هوا هم کمی سرد شده بود. جاده خاکی بین پاسگاه حسینیه تا پاسگاه زید یک و نیم متری از زمین بلند بود. برای اینکه توی دید دشمن نباشیم از پایین آن جاده میرفتیم. باران زمین را ناجور کرده بود. جیپها را انداخته بودیم روی رد ماشینهای قبلی؛ اما بازهم به دستانداز میافتادیم.



