کوچک‌های قدرتمند

همه حرف‌هایم جمع شده‌اند بیخ گلویم.

تاریخ انتشار: 03:18 - چهارشنبه 5 مرداد 1401
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
می‌خواهند بریزند بیرون؛ از نصیحت گرفته تا اطلاعات. از راهی که تا کنون رفته‌ام و تجربه‌های زیستی‌ام؛ اما دوباره هم مثل همه بارهای قبل، با یک قورت بزرگ حرف‌هایم را فرومی‌خورم. مگر من باید بنشینم و خط به خط کتاب‌ها را برای بچه‌ها دیکته کنم؟ مگر خودشان سواد ندارند؟ خب بروند از توی این همه کتاب نوشته‌شده بخوانند. مگر وقتشان را از سر راه آورده‌اند که بنشینند پای حرف‌های منِ مربی؟! گیرم من حرف بزنم و بچه‌ها مثل مجسمه به من نگاه کنند، بشنوند، آخ هم نگویند! اصلا خوششان بیاید، همراهی‌ام هم بکنند. آخر چه می‌شود؟خوشحال می‌شوم که این سری هم یک عالمه اطلاعات مختلف را که خودم حس می‌کنم خیلی مهم‌اند، کردم توی مخ بچه‌های مردم. بعد هم خوشحال از اینکه رسالت بر دوشم انجام شد و تکلیف تمام.چرا یک چیزی توی وجودم تکان می‌خورد و اذیتم می‌کند؟ دوباره چه دردی دارم که آرام نمی‌گیرم؟ قصه من با این نوجوان‌ها چیست؟به کلاس‌هایم با بچه‌های نوجوان فکر می‌کنم. کجای جواب‌های من، سؤال‌های ذهنی بچه‌ها بود؟ آن وقتی که من خوشحال و تندتند داشتم اطلاعات توی مخ بچه‌ها می‌کردم، توی ذهنشان مسئله‌شان چه بود؟ توی حباب‌های دور سرشان به چه چیزهایی فکر می‌کردند؟ به یک تفریح با دوستانشان؟ یک بازی جدید موبایلی؟ یا یک رابطه نه‌چندان درست؟ من داشتم جواب می‌دادم به سؤال‌هایی که پرسیده نشده بودند.باور کنم که آدمیزاد به‌ذات کنجکاو است و اگر سؤال و مسئله‌ای داشته باشد دنبالش می‌رود؛ مگر اینکه قبل از اینکه بپرسد، افرادی تمام‌قد ایستاده باشند به حرف‌زدن، به گفتن همه‌چیزهایی که دغدغه ذهنی خودشان است تا نوجوان. خودشان بیشتر با آن‌ها حال می‌کنند تا بچه‌های نوجوان. نوجوان هم هاج‌وواج بماند میان دغدغه‌ها و حرف‌های درون‌ریخته‌اش و صدای بزرگ‌ترها که با انگشت اشاره بالا و پایین می‌رود و قصد ساختن او را دارد.چه کسی گفته است که قبل از پرسیدن، قبل از طرح دغدغه‌ها و مسئله‌ها، من بایستم به جواب‌دادن؟ حرف‌هایم را محکم‌تر قورت می‌دهم، دندان به جگر می‌گذارم، با خودم زمزمه می‌کنم: «صبر صبر صبر.» صبر کنم تا نوجوان کمی با خودش به‌دور از حمله اطلاعات بزرگ‌ترها فکر کند، ببیند با خودش چندچند است، اصلا دردش چیست، مسئله‌اش چیست، می‌خواهد چه‌کار کند؛ بعد که پرسید و حرکت کرد، خودش برود دنبال جواب بگردد، دود چراغ بخورد، بخورد زمین و دوباره بایستد؛ آن‌وقت نتیجه‌اش را نوش جان کند.آن‌وقت من به‌جای رادیو که به‌محض روشن‌شدن حرف می‌زند تا وقتی پیچش را بچرخانند، بنشینم گوش بدهم حرف‌های شنیدنی‌شان را. چقدر دل‌چسب است حرف‌زدن بچه‌های نوجوان و گفتن از دغدغه‌هایشان و چقدر شنیدن جذاب است. راستی چقدر نوجوان‌ها حرف‌های نگفته دارند. گاهی حس می‌کنم این من هستم که متربی‌ام و بچه‌ها مربی. فرصت‌هایی که آن‌ها حرف می‌زنند، تازه می‌فهمم قدرت فکری و عقلی‌شان چقدر زیاد است. آن‌ها خیلی از حرف‌های توی ذهن من را بهتر و با آب‌وتاب بیشتری می‌زنند؛ حرف‌هایی که شاید اگر از زبان دیگری بشنوند، جلویش گارد جنگی بگیرند.آن‌ها  کوچک‌های قدرتمندی هستند که به‌تنهایی می‌توانند جهانشان را بسازند. فقط همراهی دلسوز و شنونده‌ای فعال می‌خواهند؛ کسانی که به‌جای تحقیر، آن‌ها را باور کنند و به توانمندی‌هایشان اعتماد داشته باشند. گوش‌دادن به مسائل ذهنی و دلی و جانی نوجوان‌ها و پرداختن به آن‌ها شاه‌راهی است که خیلی زودتر ما را در قصه تربیت به نتیجه می‌رساند؛مگر اینکه صبرمان اندک باشد و بخواهیم در زمانی کم، اطلاعات زیادی را وارد مغز نوجوان کنیم و خوش‌خیالانه بنشینیم تا مثل کامپیوتر، نتیجه یکسان و مدنظر ما بیرون داده شود.