اینجا مصیبت، سیاهِ سیاه بود

نسیم پس افتاد. رنگ صورتــش سفیدِ بـــی‌خـــون شـــد و لباس‌هــای سراسر سیاهش این را بیشتر به چشم می‌آورد.نسیم خوب نبود.
تاریخ انتشار: 01:59 - دوشنبه 10 مرداد 1401
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
در راه گردنش روی شانه‌ام می‌افتاد. اصفهان که رسیدیم، آب جوش نباتِ موکب را که خورد، انگاری دَم گرفت؛ یک فضایی شبیه تهران. برای ما که تاحالا نیامده بودیم و تهران و اصفهان هردوشان تازگی داشت، اینجا را بیشتر دوست داشتیم؛ شهر، سیاه از پارچه‌های عزا  بود و موکب‌های پی‌درپی که شب‌ها بیشتر سر پا بود. دور شهر چرخ زدیم. چرخ زدیم تا خانه عمویش را پیدا کردیم.توی یک خاکی بزرگ اسب‌ها می‌تاختند. نسیم گفت مرد بایستد. از همان‌جا نگاهشان می‌کردیم. مردی روی اسب شمشیر تکان تکان می‌داد.مردم دورش جمع بودند. از دور فقط می‌شد اسب‌ها را دید و سواره‌ها و یک‌چیزی که انگار می‌کوفتند توی سر آدم‌هایی که آن وسط می‌دویدند. راننده تاکسی گفت: «تعزیه‌س. هرسال همین بساط محرما پهنه. نمایشِ مصیبتِ امامه.»ما از این چیزها نداشتیم. مصیبت امام فقط در مختار نامه دوبله نشده بود و تمام. برای من یک کتاب‌هایی هم اضافه‌شده بود که خارج از درس‌هایم می‌خواندمشان. محرم اینجا رنگش فرق می‌کرد؛ سیاهِ سرخ شاید؛ سرخِ توأم با سبز یا تمام این رنگ‌ها.باز اسب‌ها تاختند. مردی کنار تاکسی ایستاد. لباسش مثل لباسِ مختارنامه‌ای‌ها بود؛ مثلِ حضرتِ عباس که آنجا توی آن سکانس اسبش شیهه کشید، در آب پاهایش را داد بالا و صورت امام درنوردیده نشد. نور آن‌قدر زیاد بود که چهره‌اش به چشم نیامد. مرد مشک گرد گردنش بود و کاسه فلزی در دستش. آب ریخته بود.آب را گرفتم. آبش خنک بود. جوان مثل عباسِ امام رشید بود. نسیم آب نخواست. مرد راننده می‌گفت: «اصفهانی‌هایند و همین رسومشان.» جوانی می‌شود شبه امام؛ می‌شود سقا، آب می‌رساند دست ملت. مرد انگار تمام شرمندگی عباسِ امام را جبران می‌کرد. رفتیم. رفتیم و نگاه نیمه‌باز نسیم، شهر را آن‌چنان بادقت پایید که انگار اصلا گلایه نداشت از نماندن در تهران. ویزایمان همین روزها می‌آمد.خانه عمویش که رسیدیم، نسیم جنازه شد. افتاد که افتاد. داروهایش را خورد  وخوابید. خاله ملکه می‌گفت: «ببریمش خانه زرگرباشی.» عمو اسماعیل گفت: «فردا می‌بریمش.» بعد هی گفت: «یاحسین!» هی گفت: «یاعباس!» هی زبان چرخاند و چیزی زمزمه کرد که این بار از لهجه‌اش خبری نبود. ما فقط زمزمه‌ای ضعیف می‌شنیدیم. صبح اول وقت رفتیم. دری باز بود، در کوچکِ سفیدی که بعد از آن خانه‌ای بزرگ بود. روی در پرچم زده بودند؛کل آن خانه را هم. عمواسماعیل از مردِ دست‌فروش استکان خرید و شمع. رفتیم تو. خانه پر بود از جمعیت. مردی می‌خواند. سیاه‌پوشانی بود اینجا؛ خانه و مردم همه یکجا. رنگِ مصیبت اینجا سیاهِ سیاه بود. سرخی نداشت.رنگ مصیبت شکستنی بود ؛مثل استکان‌ها؛ آب شدنی بود مثل شمع. آنجا بی‌هوا شمع را حسین دیدم که در داغ جوانِ رشیدش شکست. شمع زینب بود که آب شد. که….اینجا مصیبت سیاهِ سیاه بود.عمواسماعیل گفت: «اینجا خانه زرگرباشیه. حاجتت رو از ارباب بخواه. ردت نمی‌کنه. بخواه که نسیم خوب شه. اگه خوب شد باید استکان بیاری. من از الان گرفتم که مولا سلامتیش رو تضمین کنه. خودتم بیار. بیار که نسیمت خوب بشه به مدد امام. »اصلا  آن لحظه نفهمیدم. چه می‌دانستم چه می‌گویم و چه می‌شنوم. چشم هایم نسیمِ بی جانم را می‌دید که محرم را خواسته بود اینجا باشد. که می‌دانست همین وقت‌ها آخرِ تمام‌وقت‌های عمرش است. گفتم: «نسیم خوب بشه دیگه نمیرم عمو. می‌مونم همین‌جا.» عمو اسماعیل آن لحظه تسبیح به‌تندی گرداند و گریه کرد.حالا با نسیم نشسته‌ایم توی شاه‌نشین خانه. استکان‌ها پیشِ رویمان است و شمع‌ها. جوابِ تلفن‌های سفارت را نمی‌دهیم.اینجا اصفهان، زرگرباشی، شاهنشین دومهاجر!