جان‌دادن عاشقان نجات است

مرحبا ای غم سعید سلیمان‌پور      آمدی امشب سراغی از منِ تنها بگیری مرحبا ای غم، بیا تا در دل من جا بگیری آمدی تا تکیه‌ها را تک‌‌به‌تک حیران بگردی عاقبت در کلبه احزان من مأوا بگیری آمدی تا دست در دستم نهی و همره من تا سحر با چشم گریان ذکر «یامولا» بگیری […]

تاریخ انتشار: 02:05 - دوشنبه 10 مرداد 1401
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
مرحبا ای غم
سعید سلیمان‌پور   
 
آمدی امشب سراغی از منِ تنها بگیری
مرحبا ای غم، بیا تا در دل من جا بگیری
آمدی تا تکیه‌ها را تک‌‌به‌تک حیران بگردی
عاقبت در کلبه احزان من مأوا بگیری
آمدی تا دست در دستم نهی و همره من
تا سحر با چشم گریان ذکر «یامولا» بگیری
آمدی تا با دل تفتیده و لب‌های عطشان
یاد صحرایی کنی؛ از چشم من دریا بگیری
آمدی تا همچو آهِ سوزناک شعر «نیّر»
یک شرر سر برکنی، در خرمن دنیا بگیری
ناگهان در لوح جانم طرحی از غربت نگاری
داغ اگر کم داشتی، از  «عصر عاشورا» بگیری
«یا علی» گفتی که برخیزی، نرو ای غم خدا را
«یا حسین»ی گو مگر در سینه من پا بگیری
با غم فرزند زهرا(س) داده ای صیقل دلم را
اجر خود را روز حشر از حضرت زهرا(س) بگیری
نوحه سر کن ای غم،  امشب ماتم  اهل حرم را
یاد اصغر(ع) کن، بسوزان بند‌بندِ «محتشم» را
 نهان کی ماند؟
محمدحسن حسامی محولاتی  
 
شه لب‌تشنگان می‌گفت زیر تیغ قاتل‌ها
«الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها»
به غیر از شاه مظلومان نبینی عاشقی صادق
«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»
«سر شهزاده اکبر چون ز شمشیر ستم بشکافت»
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
«بگو آماده شو زینب که بعدازظهر عاشورا»
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
نهان شد زیر خاکستر سر شاه شهید اما
«نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل‌ها»
چو شب شد غرق وحشت در بیابان کودکان گفتند
«کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها»
 دست
ابوالفضل زرویی نصرآباد
 
شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر، دست
قلم که عود نبود، آخر این چه خاصیتی‌ست
که با نوشتن نامت شود معطر دست
حدیث حُسن تو را نور می‌برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست
چنین به‌آب‌زدن، امتحان غیرت بود
وگرنه بود شما را به آب کوثر دست
چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست
برای آنکه بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست
چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست
بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست
فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کمتر دست
صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست
چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست
گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست
هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست
مگر نیامدن دست از خجالت بود
که‌تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست
به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود شود بال، روز محشر، دست
حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست
به همدلی، همه‌کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست
در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست
به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست
نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست
به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار
ز پیک یار چه سر باز می‌زنی هر دست
به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز
حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست
 صدابودن
رضا احسان‌پور 
 
تو چه کردی که زنده‌یاد شدی؟
لایق هر چه زنده‌باد شدی
هر کجا تا همیشه می‌رویی
تیشه ریشه فساد شدی
نامدار از خروش خون خدا!
وه! چه گویاترین نماد شدی
در سکوت ریا، صدا بودی
و به گوش نفاق، داد شدی
خس و خاشاک شبه‌مردان را
مرد و مردانه گردباد شدی
چشمه‌ها را به هم رسانیدی
جاری وسعت جهاد شدی
بین هفتاد و عشق، دانه سرخ
نخ تسبیح و امتداد شدی
می‌کُشندت هزار بار و هنوز
زنده‌ای، معنی معاد شدی
بین تکرارهای تاریخی
تازه بودی و رویداد شدی
عشق تو بیکرانی محض است
جان هر دین و هر نژاد شدی
هی تو را شرحه‌شرحه می‌خوانیم
درس یک‌عده‌ بی‌سواد شدی
دین اگر دین دشمنان شماست
مؤمن از حکم ارتداد شدی
راه و بی‌راه را نشانی تو
محک جنس اعتقاد شدی
 پیچیده شمیمی
سعید بیابانکی 
 
بگذار که این باغ، درش گم شده باشد
گل ‌های ترَش، برگ و برش، گم شده باشد
جز چشم به راهی، به چه دل خوش کند این باغ؟
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد
باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد
بی اختر و ماه است دلم؛ مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد
شب تیره و تار است و بلادیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد
چاهی ست همه ناله و دشتی ست همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد
آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد
پیچیده شمیمت همه جا، ای تن بی سر!
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد